{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
قلب جونگکوک مچاله شد.. اون بچه حتی نمیدونست « مایه خجالت »‌ چیه. خانوادش بیماری اون رو مثل لکه ی ننگ میدیدن...
جونگکوک کمی خم شد. دستش رو روی دست های سرد تهیونگ‌ محکم تر کرد:«نه، تهیونگ. اصلاً شبیه اون نیست.»
جونگکوک کمی خم شد، با لحن نرم و مهربونی ادامه داد:« شستن دست با صابون، یعنی پاک کردن آلودگی ها از روی دستات. اما چیزی که اونا میگن.. اصلا شباهتی به تو نداره. وقتی پروانه هارو رنگ می‌کنی خیلی قشنگی. به نظرت کسی که می‌تونه به یک پروانه توی کاغذ زندگی بده، می‌تونه مایه‌ی خجالت باشه؟»
تهیونگ با تردید به پروانه ای که رنگ کرده بود خیره شد:« واقعا؟»
جونگکوک نگاهش رو از تهیونگ نگرفت:« اره، واقعا. و از این به بعد این پروانه ی محافظته. پس از حالا هر موقع کسی بهت گفت تو « مایه خجالتی » به این فکر کن که تو تنها کسی هستی که پروانه هارو تو خونه راه میده. این یه راز بین من و توعه، باشه؟»
تهیونگ با چشم های درشت و لرزونش به جونگکوک خیره شد:« پس.. پس یعنی من بد نیستم؟»
جونگکوک لبخند زد:« نه، تو اصلا بد نیستی! »

شرایط: ۹۰ لایک ۱۸۰ کامنت (نظرتونو بگیددد هی نگید عالی و بعدییی) ۲۵ بازنشر
دیدگاه ها (۳۵)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p5طراحی پروانه تموم شده بود. حالا ته...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p48تهیونگ زیر لب، طوری که فقط جونگ‌کوک بشنوه، ب...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط