پارت ۲۰
پارت ۲۰
چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه کردم.
اون هنوز به چراغای شهر خیره بود، ولی از توی نگاهش معلوم بود ذهنش خیلی دورتر از اینجاست.
آروم پرسیدم:
+:
— چه آدمی هستی؟
جونگکوک خیلی کم سرشو برگردوند سمتم.
-:
— مطمئنی میخوای بدونی؟
لحنش آروم بود…
ولی تهش یه غم سنگین خوابیده بود.
لیوان قهوهمو بین دستام گرفتم.
+:
— شاید.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
باد آروم موهاشو تکون میداد و نور شهر افتاده بود روی تتوهای دستش.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— من آدم خوبی نیستم ا/ت.
قلبم یه ذره فشرده شد.
+:
— آدمای بد اینو نمیگن.
خیلی کوتاه خندید.
اون خندهای که بیشتر شبیه خستگی بود.
-:
— پس هنوز آدمای بد واقعی رو ندیدی.
نمیدونستم چی جواب بدم.
چون یه بخش از وجودم میترسید…
ولی بخش بزرگتر؟
فقط دلش میخواست حالشو خوب کنه.
جونگکوک آروم سرشو برد عقب و به آسمون نگاه کرد.
-:
— وقتی بچه بودم فکر میکردم آدم میتونه از هرجایی فرار کنه.
نگام فوراً سمتش برگشت.
اون هیچوقت درباره خودش حرف نمیزد.
و الان داشت حرف میزد.
آروم ادامه داد:
-:
— بعد فهمیدم بعضی آدما هرچقدر هم فرار کنن…
آخرش شبیه همون چیزی میشن که ازش متنفر بودن.
اون جمله یه جوری درد داشت که قلبمو گرفت.
خیلی آروم پرسیدم:
+:
— از چی متنفر بودی؟
جونگکوک نگام نکرد.
فقط خیلی آروم گفت:
-:
— از خودم.
(شرط پارت های بعد : همه ی فیکشن تا الان لایک هاش به ۱۰ تا برسه)
چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه کردم.
اون هنوز به چراغای شهر خیره بود، ولی از توی نگاهش معلوم بود ذهنش خیلی دورتر از اینجاست.
آروم پرسیدم:
+:
— چه آدمی هستی؟
جونگکوک خیلی کم سرشو برگردوند سمتم.
-:
— مطمئنی میخوای بدونی؟
لحنش آروم بود…
ولی تهش یه غم سنگین خوابیده بود.
لیوان قهوهمو بین دستام گرفتم.
+:
— شاید.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
باد آروم موهاشو تکون میداد و نور شهر افتاده بود روی تتوهای دستش.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— من آدم خوبی نیستم ا/ت.
قلبم یه ذره فشرده شد.
+:
— آدمای بد اینو نمیگن.
خیلی کوتاه خندید.
اون خندهای که بیشتر شبیه خستگی بود.
-:
— پس هنوز آدمای بد واقعی رو ندیدی.
نمیدونستم چی جواب بدم.
چون یه بخش از وجودم میترسید…
ولی بخش بزرگتر؟
فقط دلش میخواست حالشو خوب کنه.
جونگکوک آروم سرشو برد عقب و به آسمون نگاه کرد.
-:
— وقتی بچه بودم فکر میکردم آدم میتونه از هرجایی فرار کنه.
نگام فوراً سمتش برگشت.
اون هیچوقت درباره خودش حرف نمیزد.
و الان داشت حرف میزد.
آروم ادامه داد:
-:
— بعد فهمیدم بعضی آدما هرچقدر هم فرار کنن…
آخرش شبیه همون چیزی میشن که ازش متنفر بودن.
اون جمله یه جوری درد داشت که قلبمو گرفت.
خیلی آروم پرسیدم:
+:
— از چی متنفر بودی؟
جونگکوک نگام نکرد.
فقط خیلی آروم گفت:
-:
— از خودم.
(شرط پارت های بعد : همه ی فیکشن تا الان لایک هاش به ۱۰ تا برسه)
- ۵۶
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط