پارت ۱۹
پارت ۱۹
برای چند ثانیه کامل مغزم از کار افتاد.
جونگکوک هنوز خیلی نزدیکم بود.
اونقدر نزدیک که بوی عطرش قاطی هوای سرد شب شده بود.
و اون صدای آرومش…
خطرناکتر از هر تهدیدی بود.
سریع یه قدم رفتم عقب.
+:
— تو واقعاً مشکل داری.
جونگکوک خیلی کوتاه لبخند زد.
-:
— شاید.
قلبم هنوز دیوونهوار میزد.
لعنتی چرا هر بار نزدیکم میشد، حرف زدن یادم میرفت؟
دست به سینه شدم تا کمتر معلوم شه چقدر بهم ریختم.
+:
— هنوز نگفتی کجا میخوای ببریم.
جونگکوک در ماشینو برام باز کرد.
-:
— سورپرایزه.
+:
— این دقیقاً چیزیه که قاتلا میگن.
این بار واضح خندید.
و خدای من…
اون خنده شبمو نابود کرد.
-:
— ا/ت.
+:
— هوم؟
نگاش نرم شد.
-:
— اگه نمیخواستی، هیچوقت مجبورت نمیکردم.
و اون جمله…
یه جوری آرومم کرد که خودمم نفهمیدم کی سوار ماشین شدم.
---
داخل ماشین گرم بود.
آهنگ آرومی پخش میشد و نورای شهر از شیشه رد میشدن.
جونگکوک یه دستش روی فرمون بود و اون یکی آروم کنار دنده.
و من بیخودی حواسم به انگشتاش پرت میشد.
به تتوهاش.
به رگهای روی دستش.
به زخمای کمرنگش.
انگار تمام وجودش یه داستانی داشت که هیچکس نمیدونست.
جونگکوک بدون اینکه نگام کنه گفت:
-:
— انقدر نگاشون نکن.
فوراً سرمو بلند کردم.
+:
— چیو؟
گوشه لبش بالا رفت.
-:
— دستامو.
لعنتی.
لو رفته بودم.
+:
— من فقط داشتم قضاوت میکردم چقدر احتمال داره واقعاً مافیا باشی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— و نتیجه؟
+:
— هشتاد درصد.
-:
— فقط؟
+:
— خب اون بیست درصد بخاطر اینه که گاهی زیادی مهربونی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— فقط با تو.
قلبم دوباره خیانت کرد.
سریع نگاهمو بردم سمت پنجره.
چرا هر حرفش اینجوری اثر میکرد…؟
حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی یه تپه بلند کنار شهر توقف کرد.
اخم کردم.
+:
— آوردیمم اینجا دفنم کنی؟
جونگکوک ماشینو خاموش کرد.
-:
— اگه میخواستم بکشمت، جای قشنگتری انتخاب میکردم.
+:
— وای خدا تو اصلاً بلد نیستی نرمال حرف بزنی؟
خندید.
بعد از ماشین پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب.
چند ثانیه بعد با یه کیسه برگشت.
کنجکاو پیاده شدم.
+:
— اون چیه؟
جونگکوک کیسه رو باز کرد.
و چشمام گرد شد.
رامیون.
نوشابه.
چیپس.
و دوتا لیوان قهوه.
پلک زدم.
+:
— تو منو نصف شب آوردی پیکنیک؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-:
— گفتی فضای گرم دوست داری.
قلبم آروم لرزید.
اون یادش مونده بود…
همه چیزایی که گفته بودم یادش مونده بود.
باد خنکی میوزید و چراغای شهر زیر پامون میدرخشیدن.
جونگکوک روی کاپوت ماشین نشست و یه لیوان قهوه سمتم گرفت.
-:
— بیا اینجا.
آروم کنارش نشستم.
برای چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
فقط سکوت بود و نور شهر و صدای باد.
ولی عجیب اینجا بود که…
کنار اون، سکوت خفهکننده نبود.
حس خونه میداد.
جونگکوک یه جرعه قهوه خورد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— وقتی کنارتم…
برای چند ساعت یادم میره چه آدمیم.
اون جمله یه جوری قلبمو فشرد که درد گرفت.
آروم نگاهش کردم.
نور شهر افتاده بود روی صورتش.
روی اون نگاه خستهش.
و برای اولین بار…
دلم خواست بغلش کنم.
برای چند ثانیه کامل مغزم از کار افتاد.
جونگکوک هنوز خیلی نزدیکم بود.
اونقدر نزدیک که بوی عطرش قاطی هوای سرد شب شده بود.
و اون صدای آرومش…
خطرناکتر از هر تهدیدی بود.
سریع یه قدم رفتم عقب.
+:
— تو واقعاً مشکل داری.
جونگکوک خیلی کوتاه لبخند زد.
-:
— شاید.
قلبم هنوز دیوونهوار میزد.
لعنتی چرا هر بار نزدیکم میشد، حرف زدن یادم میرفت؟
دست به سینه شدم تا کمتر معلوم شه چقدر بهم ریختم.
+:
— هنوز نگفتی کجا میخوای ببریم.
جونگکوک در ماشینو برام باز کرد.
-:
— سورپرایزه.
+:
— این دقیقاً چیزیه که قاتلا میگن.
این بار واضح خندید.
و خدای من…
اون خنده شبمو نابود کرد.
-:
— ا/ت.
+:
— هوم؟
نگاش نرم شد.
-:
— اگه نمیخواستی، هیچوقت مجبورت نمیکردم.
و اون جمله…
یه جوری آرومم کرد که خودمم نفهمیدم کی سوار ماشین شدم.
---
داخل ماشین گرم بود.
آهنگ آرومی پخش میشد و نورای شهر از شیشه رد میشدن.
جونگکوک یه دستش روی فرمون بود و اون یکی آروم کنار دنده.
و من بیخودی حواسم به انگشتاش پرت میشد.
به تتوهاش.
به رگهای روی دستش.
به زخمای کمرنگش.
انگار تمام وجودش یه داستانی داشت که هیچکس نمیدونست.
جونگکوک بدون اینکه نگام کنه گفت:
-:
— انقدر نگاشون نکن.
فوراً سرمو بلند کردم.
+:
— چیو؟
گوشه لبش بالا رفت.
-:
— دستامو.
لعنتی.
لو رفته بودم.
+:
— من فقط داشتم قضاوت میکردم چقدر احتمال داره واقعاً مافیا باشی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— و نتیجه؟
+:
— هشتاد درصد.
-:
— فقط؟
+:
— خب اون بیست درصد بخاطر اینه که گاهی زیادی مهربونی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— فقط با تو.
قلبم دوباره خیانت کرد.
سریع نگاهمو بردم سمت پنجره.
چرا هر حرفش اینجوری اثر میکرد…؟
حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی یه تپه بلند کنار شهر توقف کرد.
اخم کردم.
+:
— آوردیمم اینجا دفنم کنی؟
جونگکوک ماشینو خاموش کرد.
-:
— اگه میخواستم بکشمت، جای قشنگتری انتخاب میکردم.
+:
— وای خدا تو اصلاً بلد نیستی نرمال حرف بزنی؟
خندید.
بعد از ماشین پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب.
چند ثانیه بعد با یه کیسه برگشت.
کنجکاو پیاده شدم.
+:
— اون چیه؟
جونگکوک کیسه رو باز کرد.
و چشمام گرد شد.
رامیون.
نوشابه.
چیپس.
و دوتا لیوان قهوه.
پلک زدم.
+:
— تو منو نصف شب آوردی پیکنیک؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-:
— گفتی فضای گرم دوست داری.
قلبم آروم لرزید.
اون یادش مونده بود…
همه چیزایی که گفته بودم یادش مونده بود.
باد خنکی میوزید و چراغای شهر زیر پامون میدرخشیدن.
جونگکوک روی کاپوت ماشین نشست و یه لیوان قهوه سمتم گرفت.
-:
— بیا اینجا.
آروم کنارش نشستم.
برای چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
فقط سکوت بود و نور شهر و صدای باد.
ولی عجیب اینجا بود که…
کنار اون، سکوت خفهکننده نبود.
حس خونه میداد.
جونگکوک یه جرعه قهوه خورد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— وقتی کنارتم…
برای چند ساعت یادم میره چه آدمیم.
اون جمله یه جوری قلبمو فشرد که درد گرفت.
آروم نگاهش کردم.
نور شهر افتاده بود روی صورتش.
روی اون نگاه خستهش.
و برای اولین بار…
دلم خواست بغلش کنم.
- ۵۹
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط