گیسوی شب

☀️گیسوی شب☀️
# پارت دویست وبیست...


آریا :
همه دور میز بزرگ نهارخوری نشسته بودند ومنتظر گیوولی گیسو پایین نیومده بود نگرانش بودم ولی دوست نداشتم سوالی بپرسم گیسو به اندازه ای کافی غرورمو خورد کرده بود همه فهمیده بودن بازم اون منو نخواسته ولی چیزی نمی گفتن
- گیسو نمیاد پایین
اینو مامان گفت زن عمو که معلوم بود از دستش ناراحته گفت : شاید اینجوری راحتره
آقا جون : آریا بلندشو بهش بگو بیاد نهار بخوره
- من؟!
آقا جون : اره تو ما منتظریم تا شما بیاید
همع ای نگاه ها به من بود
خانم جون : بلند شو مادر
دوست نداشتم برم ولی وقتی مجبورم می کردن رونداشتم تو روی آقا جون نه بیارم از پشت میز بلند شدم ورفتم طرف پله ها نمی دونم وقتی اومد پایین زن عمو چی بهش گفت که با گریه برگشت بالا وحالا از من خواسته بودن اونو بیارم پایین کاش درکم می کردن که دیگه حوصله ای پس زدن رو نداشتم پشت در اتاقش که رسیدم در زدم جوابی نداد مجبور شدم در رو باز کنم
کنار پنجره وایساده بود وموهای همیشه مرتبش آشفته رو شونه اش انداخته بود
- خوبی
برگشت نگام کرد انگار از دیدنم تعجب کرده بود چیزی نگفت به خودم جرات دادم ورفتم نزدیکتر
- اوممم ..نمیخوای بیای نهار بخوری رنگت پریده
روشو برگردوند وگفت : گرسته ام نیست
نفس عمیقی کشیدم وگفتم : ببین گیسو قبلا درکت می کردم ولی الان نه چهار سال زمان زیادیه که بخوای با خودت کنار بیای ولی تو خیلی کشش دادی ومن اسرار کردم نمیخواستم ونمیخوام که اذیت بشی می دونم اون پایین اون همه آدم بخاطر ما دور هم جم شدن نمیخوام ناراحتیشون رو ببینم ...پس لطفا بچگانه رفتار نکن اوندی اینجا چیکار همه نگران تو هستن
با بغض برگشت نگام کرد وگفت : مامانم بخاطر تو منو سرزنش کرده از کی تا حالا تو شدی پسرش
اشک دونه دونه از گونه هاش سرازیر می شد
- کاش همون تو بچگی ات میموندی فکر می کردم بزرگ شدی عوض شدی فکر می کردم میتونی با همه چیز سازش کنی
- همه چیز مادر نشدن منه آریا ...نمیخوام در موردش حرف بزنم تا حرفی نزدم که ناراحتت کنه برو
- واگه نرم
با اخم نگام کرد وگفت : برو بیرون خسته ام کردید چرا نمی فهمی نمیخوامت
- چون چشات دروغ میگه ..پس این اشک ها چیه ؟!
روشو برگردوند
- دیدی تحمل حقیت رو نداری
میای پایین
- نه
- باشه
برگشتم پایین وقتی دیدن گیسو همراهم نیست حرفی نزدن حالم از غذا بهم میخورد نموندم ورفتم تو حیاط قدم زنان رفتم کنار تاب گیسو روی سکوی رو به روی تاب نشستم وبرگشتم به گذشته ای که ساده ازش گذشتم اینقدره تو فکر بودم که توجه ای به اطرافم نداشتم
با لمس دست رو شونه ام برگشتم بابا بود که کنارم نشست وگفت : هیچ وقت اینجوری ندیده بودمت
چیزی نگفتم
دیدگاه ها (۲)

☀️گیسوی شب☀️ادامه # پارت دویست وبیست...آریا : با لمس دست رو ...

☀️گیسوی شب☀️# پارت دویست وبیست ویک ...آریا:بابا با ملایمت گف...

☀️گیسوی شب☀️ادامهپارت دویست ونوزده ...گیسو:ا کردم همه ای نگا...

☀️گیسوی شب☀️پارت دویست ونوزده ...گیسو:احساس می کردم یکی داره...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۱۸

ویو ا /تکه یهو دستش رو گذاشت روی رون پام و فشار داد و گفت بی...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط