#رمان_ماهک #پارت_11
#رمان_ماهک #پارت_11
پسر دوباره با شک سری تکون داد و با گفتن چشم از ما دور شد...
متوجه ی سنگینی نگاهی شدم سرمو بالا گرفتم مستقیم با پسر خوش چهره ای چشم تو چشم شدم
اونم اومده بود برای خرید کتابای کنکور از کتابای توی دستش میشد اینو فهمید
خیره نگاهش میکردم نه از روی عشق فقط از روی اینکه جالب بود برام دیدن پسرایی که همسن من هستن و مثل من هدفشون یکیه برا منی که یکسال اخر مدرسمو نرفتم توی کلاس کنکوری پا نزاشتم و ماه ها از جو درس خوندن دور بودم و دورم همه ادمایی بودن که کم کم 10 سال ازم بزرگتر بودن جالب بود دیدن هم سنام، پسر هم لبخندی بروم زد.
ارش دستمو با قدرت توی دستش گرفت و بااین کارش منو از توی افکارم کشید بیرون شاید به نظر میرسید که من تمام مدت خیره ی اون پسرم ولی درواقع من توی افکارم غرق بودم.
ارش با عصبانیت از اون ردیف دور شد و منو هم که دستم توی دستش بودو میکشوند با تشر بهم گفت راحت باش تعارف نکنی یوقتا چقد اخه تو بی حیایی دختر اولین باری نبود که بهم توهین میکرد برا همین خونسرد نگاش کردم و چیزی نگفتم
با عصبانیت دندونشو به هم سایید و چیزی رو زیر لب گفت که درست متوجه نشدم
کتابارو گزاشت توی ماشین و راه افتادیم یکم توی خیابونا گشتیم و بالاخره رسیدیم خونه
کلید اتاقی رو بهم داد و اشاره کرد به اتاق بدون اینکه سوالی بپرسم مستقیم سمت در رفتم درو باز کردم چقدر باحال اتاق مطالعه بود داخلش میز و صندلیای مرتب چیده شده بود و کتابخونه خوشگلی داشت روی میز چراغ مطالعه و جای مداد خودکار و اینجور چیزا بود
پنجره ی بزرگی اونجا بود و قشنگ ترین چیزی که نظر ادمو جلب میکرد گلدونای خوشگل بود
بعد از دیدن اتاق با صدای ارش به خودم اومدم که میگف اگه دید زدنت تموم شد اجازه بده کتابارو بیارم داخل
〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
پسر دوباره با شک سری تکون داد و با گفتن چشم از ما دور شد...
متوجه ی سنگینی نگاهی شدم سرمو بالا گرفتم مستقیم با پسر خوش چهره ای چشم تو چشم شدم
اونم اومده بود برای خرید کتابای کنکور از کتابای توی دستش میشد اینو فهمید
خیره نگاهش میکردم نه از روی عشق فقط از روی اینکه جالب بود برام دیدن پسرایی که همسن من هستن و مثل من هدفشون یکیه برا منی که یکسال اخر مدرسمو نرفتم توی کلاس کنکوری پا نزاشتم و ماه ها از جو درس خوندن دور بودم و دورم همه ادمایی بودن که کم کم 10 سال ازم بزرگتر بودن جالب بود دیدن هم سنام، پسر هم لبخندی بروم زد.
ارش دستمو با قدرت توی دستش گرفت و بااین کارش منو از توی افکارم کشید بیرون شاید به نظر میرسید که من تمام مدت خیره ی اون پسرم ولی درواقع من توی افکارم غرق بودم.
ارش با عصبانیت از اون ردیف دور شد و منو هم که دستم توی دستش بودو میکشوند با تشر بهم گفت راحت باش تعارف نکنی یوقتا چقد اخه تو بی حیایی دختر اولین باری نبود که بهم توهین میکرد برا همین خونسرد نگاش کردم و چیزی نگفتم
با عصبانیت دندونشو به هم سایید و چیزی رو زیر لب گفت که درست متوجه نشدم
کتابارو گزاشت توی ماشین و راه افتادیم یکم توی خیابونا گشتیم و بالاخره رسیدیم خونه
کلید اتاقی رو بهم داد و اشاره کرد به اتاق بدون اینکه سوالی بپرسم مستقیم سمت در رفتم درو باز کردم چقدر باحال اتاق مطالعه بود داخلش میز و صندلیای مرتب چیده شده بود و کتابخونه خوشگلی داشت روی میز چراغ مطالعه و جای مداد خودکار و اینجور چیزا بود
پنجره ی بزرگی اونجا بود و قشنگ ترین چیزی که نظر ادمو جلب میکرد گلدونای خوشگل بود
بعد از دیدن اتاق با صدای ارش به خودم اومدم که میگف اگه دید زدنت تموم شد اجازه بده کتابارو بیارم داخل
〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
- ۴.۰k
- ۰۵ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط