{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان_ماهک #پارت_13

#رمان_ماهک #پارت_13
یادمه در طول شب هروقت که چشامو باز میکردم کنارم بود و البته بیدار هم بود...

اون سفر چند روزه هم تموم شد و دوباره مدرسه هامون شروع شد درسای سال سوم تخصصی تر شده بودن و وقت بیشتری باید واسشون میزاشتم

خیلی توی درسام ازش کمک میگرفتم و خیلی اوقات ساعت ها بالاسرم مینشست و بهم درسارو یاد میداد، تکلیفامو چک میکرد یا حتی گاهی اوقات بخاطر کم کاریم تنبیه یا دعوام میکرد...

رفتاراش روز به روز تغییر میکرد حساس شده بود، به صدای زنگ گوشیم واکنش سریعی نشون میداد، بیرون رفتنامو زیر نظر داشت، بیش از حد بهم توجه میکرد و کوچکترین کارم ناراحتش میکرد...

وقتایی که پسر داییش میومد خونشون به هر بهونه ای منو توی اتاقم نگه میداشت تا همو نبینیم...
دیگه شکم تقریبا به یقین رسیده بود که دوستم داره اما ته قلبم ناراحت بود چون اون همیشه واسه من یه پشتوانه بزرگ بود نه یه همسر یا یه عشق..

توی اذر ماه بود که همزمان با تموم کردن دوره ی تخصصش مشغول بکار شد و بخاطر فارق التحصیلیش عمو اینا یه شام ترتیب دادن و همه ی فامیلو دعوت کردن

روز قبلش با زن عمو رفتیم بازار و یه لباس عروسکی خیلی خوشگل همراه صندلای ظریف و جوراب شلواری مشکی خریدیم و چون فامیلای زن عمو خونواده های مومنی بودن من همیشه سعی میکردم جلوشون به اینجور مسائل اهمیت بدم و برای همین لباسم پوشیده بود، حتی یه شال ست با لباسم هم خریدیم

روز مهمونی موهامو فر کردم و ارایش ملایمی هم کردم و لباسمو تنم کردم و رفتم پایین، نشستم پیش بقیه با سنگینی نگاهش سرمو بالا اوردم خیره بود بهم و حتی پلک هم نمیزد...

〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
دیدگاه ها (۳)

#رمان_ماهک #پارت_14نگاهش خیلی طولانی شده بود و من معذب شده ب...

#رمان_ماهک #پارت_15با صدای زنگ گوشیم از توی خاطرات گذشته بیر...

#رمان_ماهک #پارت_12کتابارو اورد داخل و خودش یکی یکی کتابارو ...

#رمان_ماهک #پارت_11پسر دوباره با شک سری تکون داد و با گفتن چ...

تکه ای از حرف های مصاحبه:🐶من قبلا خیلی قهوه دوست داشتم. روزی...

My teacher part:8 v:داشتم از از جاده جنگلی میرفتم طرف شهر که...

من خودم مادرم برام از بچگی کتاب می‌خوند یا شبکه پویا اون زما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط