{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۳۵



-(بلند شد و در همان حال آشفته و خسته و بی حال به سمت اتاقش رفت. دستش را گذاشت روی دسگیره ی در اما قفل بود؛ یادش امد چند روزی است اونجا می ماند. دستی لای موهایش کشید و به سمت اتاق جونگ کوک رفتُ در را پشت سرش بست. روی تخت نشست. همش سعی میکرد جلوی اشک هایش را بگیرد اما از بچگی...کنترلی روی انها نداشت. با دستش اشک هایش را پاک میکرد تا اینکه صدای در امد)


+(در را باز کرد و وارد شد. نگاهش سریع به ات افتاد تا کمی بعد، متوجه گریه کردنش شد)


-(تا متوجه اومدن جونگ کوک شد اشک هایش را پاک کرد و با چشمان قرمزی که خون جلوی انها را از عصبانیت شدید گرفته بود، به او خیره شد...اشک هایش همچنان عین باران میباریدند)


+(با دیدن چهره ی ات متوجه شد چیزی شده است...بدون گفتن چیزی ، کتش را دراورد و به سمت او امدُ روی تخت کنارش نشست)
چی شده؟


-(سرش را برگرداند)
برو بیرون.


+(به او خیره شد)
چرا دوباره چی شده؟


-(سرش را برگرداند و با همان چشم های عصبی به او خیره شد)
گفتم برو بیرون!-...(سریع از روی تخت بلند شدُ رو به روی جونگ کوک ایستاد)
چرا انقد نفرت انگیزید-


+(دست ات را گرفت و به روی تخت کشید)
بشین.


-(دستش را از دست جونگ کوک بیرون کشید و با چشم غره دوباره روی تخت نشست...به رو به رو خیره شد؛ نگاهش عصبی تر از سری های قبلی بود.)


+ خوب؟


-(دستی به روی گردنش کشید که طولی نکشید و دوباره اشک هایش جاری شد. همانطور که به رو به رویش خیره شده بود، خنده اش میگرفت)
اتاقشون...*خنده*


+(به ات زل زده بود)


-(کمی بعد با همان قیافه ی نامعلوم، خیسِ اشک اما لبخندی که نظم را به هم میزد، به جونگ کوک خیره شد...یادش امد چرا الکی خودش را عذاب میدهد؟...یونا او را به بالاترین جایگاه رساند که خودش به پول برسد؛ پس چرا او از این موقعیت استفاده نکند؟...حالا، او میتوانست با حضور در این جایگاه ، یونا و جیمین را به بدترین شکل ممکن پشیمان کند. پس دیگر عذاب کشیدن بیجا ، برای چیست؟)
برای چی واقعا؟-


+(همچنان به ات خیره شده بودُ حرفی نمیزد؛ رفتارش عجیب بود)


-(دستش را با ارامی دور گردن جونگ کوک گذاشت؛ لبخندش با اشک های چشمانش در تضاد بودند*
من فقط یکم احساس تنهایی میکنم...


+(دستش را روی دست ات که روی گردن خودش بود گذاشت)
چرا احساس تنهایی...من اینجام


-(به صورت جونگ کوک نزدیک تر شد)
پس...
(بو*سه ی کوتاهی به لب*هایش زدُ دوباره کمی فاصله گرفت)
خوبه که هستی.


+(نگاهش روی لب های ات بود..دستش‌ را پشت گردن ات گذاشت و او را بو*سید...محکم تر از قبل؛ طولی نکشید که دستانش به سنت د*کمه های پیرهن ات رفت)


-(دست جونگ کوک را گرفت و مانع کارش شد)
در بازه ها شازده-


+میدونم...فقط برام مهم نیست.
(دوباره او را بو*سید)



لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۵)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط