part
part3
🎀🍥#Stepfather
#Stepfather
#part3
سر میز غذا خوری نشسته بودن پسر بازم با کثیف کردن خودش هم میز و هم لباسش هم عصاب تهیونگ رو بهم ریخته بود.
تهیونگ:«من بهت چی گفته بودم؟! ».
پسر با حالتی بامزه به فکر رفت بعد وقتی متوجه شد که چی شده به میزو لباسش خیره شد.
کوک:«عمو... میخواد کوکو رو تنبیه کنه؟ چون بهش گوش نداده؟ ».
تهیونگ با دستش شقیقشو ماساژ داد با کلافگی سر تکون داد.
تهیونگ:«نه ..»
از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت حداقل میتونست تا وقتی اون بچه ای دردسر ساز غذاشو تموم کنه استراحت کنه.. روی تخت دراز کشید چشماشو بست .
---------------------
وقتی احساس سیری کرد به ارومی از صندلی پایین اومد.. با قدم های بامزه و اروم سمت اتاق ته یونگ حرکت کرد وقتی دید روی تخت دراز کشیده و هیچ حرکتی نمی کنه چشماش پر شد سمتش رفت و از پاش گرفتو تکون داد.
کوک:«عمو... »
با صدای بغض دارش صداش زد بازم چیزی نشنید پاشو ول کردو از تخت بالا رفت با هر زوری خودشو بالا کشید و سمت ش رفت روی سینه ی تهیونگ نشست.
همین کارش باعث بیدار شدن مرد شد و با اخم و شک به پسر کوچولوی که روی سینش نشسته بود خیره شد نفس سنگینی کشید با هم ین کار باعث پریشونی مرد شده بود سری با گیجی پسر رو روی تخت پرت کرد و از جاش بلند شد. با خودش فک کرد باید بازم پیش دکترش می رفت.
پسر با افتادنش روی تخت شکه شد جلوی اشکاش و گرفت با لب های آویزون روی زانو هاش نشست.
کوک:«کوکو رو هل دادی.. کوکو فک می کرد عمو مرده»
تهیونگ با چشمای گشادش به پسر خیره شد کدوم احمقی اخه به بچه ای تو این سن میگه مردن یعنی چی؟..
تهیونگ:«خیلی خب کوکو.. متاسفم.. دیر وقته دندوناتو مسواک بزن و بعد بخواب»
کوک:«عمو کوکو رو تنها نمی زاره؟ »
تهیونگ:«نه نمیزاره »
#ادناپلئون
🎀🍥#Stepfather
#Stepfather
#part3
سر میز غذا خوری نشسته بودن پسر بازم با کثیف کردن خودش هم میز و هم لباسش هم عصاب تهیونگ رو بهم ریخته بود.
تهیونگ:«من بهت چی گفته بودم؟! ».
پسر با حالتی بامزه به فکر رفت بعد وقتی متوجه شد که چی شده به میزو لباسش خیره شد.
کوک:«عمو... میخواد کوکو رو تنبیه کنه؟ چون بهش گوش نداده؟ ».
تهیونگ با دستش شقیقشو ماساژ داد با کلافگی سر تکون داد.
تهیونگ:«نه ..»
از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت حداقل میتونست تا وقتی اون بچه ای دردسر ساز غذاشو تموم کنه استراحت کنه.. روی تخت دراز کشید چشماشو بست .
---------------------
وقتی احساس سیری کرد به ارومی از صندلی پایین اومد.. با قدم های بامزه و اروم سمت اتاق ته یونگ حرکت کرد وقتی دید روی تخت دراز کشیده و هیچ حرکتی نمی کنه چشماش پر شد سمتش رفت و از پاش گرفتو تکون داد.
کوک:«عمو... »
با صدای بغض دارش صداش زد بازم چیزی نشنید پاشو ول کردو از تخت بالا رفت با هر زوری خودشو بالا کشید و سمت ش رفت روی سینه ی تهیونگ نشست.
همین کارش باعث بیدار شدن مرد شد و با اخم و شک به پسر کوچولوی که روی سینش نشسته بود خیره شد نفس سنگینی کشید با هم ین کار باعث پریشونی مرد شده بود سری با گیجی پسر رو روی تخت پرت کرد و از جاش بلند شد. با خودش فک کرد باید بازم پیش دکترش می رفت.
پسر با افتادنش روی تخت شکه شد جلوی اشکاش و گرفت با لب های آویزون روی زانو هاش نشست.
کوک:«کوکو رو هل دادی.. کوکو فک می کرد عمو مرده»
تهیونگ با چشمای گشادش به پسر خیره شد کدوم احمقی اخه به بچه ای تو این سن میگه مردن یعنی چی؟..
تهیونگ:«خیلی خب کوکو.. متاسفم.. دیر وقته دندوناتو مسواک بزن و بعد بخواب»
کوک:«عمو کوکو رو تنها نمی زاره؟ »
تهیونگ:«نه نمیزاره »
#ادناپلئون
- ۲.۲k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط