{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به ساعت نگاه کردم.

به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم.
بعد پاشدم.
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه،حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا می چرخند،بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.


قدر این آدم ها را باید بدانیم..

الی
دیدگاه ها (۸)

یک عمر پریدم به هوایی که ندارمبیهوده زدم بال به جایی که ندار...

دلم گرفته دوباره برای بعضی هانمی رود ز سر من هوای بعضی هابه ...

جمعه هارا نمیشود به تنهایی سپری کرد ...باید کسی را داشته باش...

غروب جمعه دقیقا شبیه یک"دار"است ...که مجرمی دم آخر به آن گرف...

پارت ۱۱ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که گوشیم زنگ خورد.با چشم‌های نی...

مهمونی پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط