فرشته ی من✨🧚♂️
فرشته ی من✨🧚♂️
p54
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
《ویو لیا》
تهیونگ دلسو آرومش میکرد منم با دیدن حال کم کم داشت گریم در می اومد
اخه چرا باید اینجوری بشه
داداشم یعد از سال ها تونست با یکی خ شمال باشه و بخنده
اونم که رفت
ولی برمیگرده
اصلا دلیلی نداره برگرده
یهو تهیونگ آروم بهم گفت بیا بگیرش
منم رفتم جیمین رو گرفتم یه سرنگ در اوارد زد تو بازوش
×چیکار کردی این چی بود
÷آرومش میکنه...کمی بخوابه بهتر میشه دچار شک عصبی شده
(تهیونگ پزشکی خونده)
×خب باهوش تو میخوای کولش کنی ببری تو اتاقش
÷آره
×هعی باشه بلندش کن
تهیونگ جیمین رو بلند کرد
خواستم دنبالشون برم که پام رفت رو یه چیزی
نگاش کردم دیدم یه دستبند بود
بلندش کردم روش نوشته بود جیمین
شاید مال جیمینه
ولی یه چراغ داشت که روشن بود و یه صدای آرومی ازش بیرون میومد
اونو هم با خودم بردم تو
☆__________☆__________☆__________☆
{فردا صبح}《ویو جیمین》
آروم چشمامو باز کردم
تو تختم بودم
دیشب چی شد
فقط یادم میاد یه صدایی از تو حیاط میومد بعدش.....بعدش چی شد
_رزی....لیا(بلند)
لیا اومد تو اتاق
×عه داداشی بهتره استراحت کنی بخواب چرا بلند شدی
_دیشب اون صدایی که از اون حیاط میومد چی بود
×یادت نمیاد؟
_نه
×اممم خب(همرو توضیح داد بجز اونجایی که جیمین شک عصبی بهش وارد شد)
_یعنی ....الان رزی نیست....از دیشب برنگشته؟؟چونگکوک چی اون برنگشته بگه حال رزی چطوره
×نه..اروم باش هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاده
_پس..پس باید برم پیش طلعت
سریع رفتم سمت کمد یه تیشرت برداشتم برداشتم تنم کردم
خواستم شلوار بردارم
که لیا اومد جلوم رو گرفت
×تو الان حالت خوب نیست...طلعت هم نمیتونه کاری کنه
_میتونه...میتونه....بزار برم پیشش ولم کن
×حداقل صبحونه بخور از حال میری
_نمیخوام
×جیمین....یادته مامان چقد رو صبحونه خوردنت حساس بود؟
الان میخوای دلشو بشکونی
_...نه
×خب پس بشین رو تخت تا برات صبحونه بیارم
رفت بیرون یهو صدای قفل شدن در اومد
_درو روم قفل کرد؟
_متاسفم مامان ولی نمیتونم وایسم صبحونه بخورم
کلید یدک رو برداشتن و آروم درو باز کردم جوری که کسی نبینه از عمارت رفتم بیرون و رفتم سمت موتورم که یهو....
**************************************
ادامه دارد....
p54
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
《ویو لیا》
تهیونگ دلسو آرومش میکرد منم با دیدن حال کم کم داشت گریم در می اومد
اخه چرا باید اینجوری بشه
داداشم یعد از سال ها تونست با یکی خ شمال باشه و بخنده
اونم که رفت
ولی برمیگرده
اصلا دلیلی نداره برگرده
یهو تهیونگ آروم بهم گفت بیا بگیرش
منم رفتم جیمین رو گرفتم یه سرنگ در اوارد زد تو بازوش
×چیکار کردی این چی بود
÷آرومش میکنه...کمی بخوابه بهتر میشه دچار شک عصبی شده
(تهیونگ پزشکی خونده)
×خب باهوش تو میخوای کولش کنی ببری تو اتاقش
÷آره
×هعی باشه بلندش کن
تهیونگ جیمین رو بلند کرد
خواستم دنبالشون برم که پام رفت رو یه چیزی
نگاش کردم دیدم یه دستبند بود
بلندش کردم روش نوشته بود جیمین
شاید مال جیمینه
ولی یه چراغ داشت که روشن بود و یه صدای آرومی ازش بیرون میومد
اونو هم با خودم بردم تو
☆__________☆__________☆__________☆
{فردا صبح}《ویو جیمین》
آروم چشمامو باز کردم
تو تختم بودم
دیشب چی شد
فقط یادم میاد یه صدایی از تو حیاط میومد بعدش.....بعدش چی شد
_رزی....لیا(بلند)
لیا اومد تو اتاق
×عه داداشی بهتره استراحت کنی بخواب چرا بلند شدی
_دیشب اون صدایی که از اون حیاط میومد چی بود
×یادت نمیاد؟
_نه
×اممم خب(همرو توضیح داد بجز اونجایی که جیمین شک عصبی بهش وارد شد)
_یعنی ....الان رزی نیست....از دیشب برنگشته؟؟چونگکوک چی اون برنگشته بگه حال رزی چطوره
×نه..اروم باش هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاده
_پس..پس باید برم پیش طلعت
سریع رفتم سمت کمد یه تیشرت برداشتم برداشتم تنم کردم
خواستم شلوار بردارم
که لیا اومد جلوم رو گرفت
×تو الان حالت خوب نیست...طلعت هم نمیتونه کاری کنه
_میتونه...میتونه....بزار برم پیشش ولم کن
×حداقل صبحونه بخور از حال میری
_نمیخوام
×جیمین....یادته مامان چقد رو صبحونه خوردنت حساس بود؟
الان میخوای دلشو بشکونی
_...نه
×خب پس بشین رو تخت تا برات صبحونه بیارم
رفت بیرون یهو صدای قفل شدن در اومد
_درو روم قفل کرد؟
_متاسفم مامان ولی نمیتونم وایسم صبحونه بخورم
کلید یدک رو برداشتن و آروم درو باز کردم جوری که کسی نبینه از عمارت رفتم بیرون و رفتم سمت موتورم که یهو....
**************************************
ادامه دارد....
- ۹.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط