رمان گناه عشق
رمان گناه عشق🍷❌
پارت: ۳۴
سریع از بغلم اومد بیرون زبونش رو دراز کرد گفت:
دیانا:😂فکر کردی بردی؟ نه دادش هیچ وقت گول یک دختر رو نخور.
ارسلان:دادشششش؟
دیانا: بله.
و سریع فرار کردی. تخ*م س*گ
نویسنده: بی ادبببببببب😂
صبح:
دیانا*از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخونه نیکا داشت قهوه درست میکرد:
دیانا: نیکا برای منم قهوه درست میکنی؟
نیکا: اعع بیدار شدی. آره حتما.
لبخندی زدن و اومد بیرون. دلم هوای تازه میخواست از راه پله ها رفتم روی پنتائس خونه. یک گلخانه خیلی قشنگ بود. موی گل و درخت روح آدم رو جلا میبخشید(عوو ادبی شدم🤣)
نزدیکای۳۰دقیقه ای میشد که توی گلخونه بود. یهو نیکا از در گلخونه اومد داخل.
نیکا: اینجایی ۳ساعت دارم دنبالت میگردم.؟
دیانا: غر نزن دیگه قهوه رو بده.
قهوه رو داد دستم کلی باهم گپ زدیم. و قهوه رو خوردیم.
نیکا: من برم دیگه ناهار درست کنم.
دیانا: اوکی. برم رو پشت بوم.
نیکا: چرا؟
دیانا: بچه که بودم همیشه روی پشت بوم بازی میکردم. میخوام یکم وایب بچگیم رو بگیرم.
نیکا: آره برو.بای.
دیانا: بای.
اومدم بیرون رفتم روی پشت بوم رو میز و صندلی نشستم و یک شکلات خوردم.
یهو چشمم اونجا تاد به پنجره ی اتاق ارسلان که داشت.....
.........؟...........؟.........
بچه ها واقعا ببخشید.بابت کم بودن پارت ها. من درگیر یک سری کارا هستم اگر کارم اوکی بشه. بهتون میگم. و بهتون کلی پارت میدم. میدونم بدقول شدم ولی ببخشید. اگر اون کارم اوکی بشه. من یک ادم دیگه میشمااا.
دوستون دارممممممممممم🫂💫❤😇
پارت: ۳۴
سریع از بغلم اومد بیرون زبونش رو دراز کرد گفت:
دیانا:😂فکر کردی بردی؟ نه دادش هیچ وقت گول یک دختر رو نخور.
ارسلان:دادشششش؟
دیانا: بله.
و سریع فرار کردی. تخ*م س*گ
نویسنده: بی ادبببببببب😂
صبح:
دیانا*از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخونه نیکا داشت قهوه درست میکرد:
دیانا: نیکا برای منم قهوه درست میکنی؟
نیکا: اعع بیدار شدی. آره حتما.
لبخندی زدن و اومد بیرون. دلم هوای تازه میخواست از راه پله ها رفتم روی پنتائس خونه. یک گلخانه خیلی قشنگ بود. موی گل و درخت روح آدم رو جلا میبخشید(عوو ادبی شدم🤣)
نزدیکای۳۰دقیقه ای میشد که توی گلخونه بود. یهو نیکا از در گلخونه اومد داخل.
نیکا: اینجایی ۳ساعت دارم دنبالت میگردم.؟
دیانا: غر نزن دیگه قهوه رو بده.
قهوه رو داد دستم کلی باهم گپ زدیم. و قهوه رو خوردیم.
نیکا: من برم دیگه ناهار درست کنم.
دیانا: اوکی. برم رو پشت بوم.
نیکا: چرا؟
دیانا: بچه که بودم همیشه روی پشت بوم بازی میکردم. میخوام یکم وایب بچگیم رو بگیرم.
نیکا: آره برو.بای.
دیانا: بای.
اومدم بیرون رفتم روی پشت بوم رو میز و صندلی نشستم و یک شکلات خوردم.
یهو چشمم اونجا تاد به پنجره ی اتاق ارسلان که داشت.....
.........؟...........؟.........
بچه ها واقعا ببخشید.بابت کم بودن پارت ها. من درگیر یک سری کارا هستم اگر کارم اوکی بشه. بهتون میگم. و بهتون کلی پارت میدم. میدونم بدقول شدم ولی ببخشید. اگر اون کارم اوکی بشه. من یک ادم دیگه میشمااا.
دوستون دارممممممممممم🫂💫❤😇
- ۳.۶k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط