رمان گناه عشق
رمان گناه عشق❌🍷
پارت:3۴
ارسلان داشت از.. از دختره لـ💋ب میگرفتتتت😣😤😳
بدنم شل شده بود؛ خدایا چیکار کنم. از روی صندلی بلند شدم رفتم به سمت اتاق ارسلان. که بین راه نیکا رو دیدم.
نیکا: دیانا برای نارهار......
نذاشتم حرفش رو ادامه بده انگشتمو گذاشتم روی لبم و گفتم:
دیانا: هیسسسسسسس🤫
اشاره ای به پنجره ی اتاق ارسلان کردم و روبه نیکا گفتمم
دیانا: اونجارو ببین.
نیکا نگاهی به پنجره کرد. به عان رنگ صورتش تغییر کرد. متعجب و بافک قفل شده به من نگاه کرد وگفت:
نیکا: دیانا آآروم باش. این.. این....
کنترل خشمم دست خودم نبود. داد زدم.
دیانا:این چیییی؟ نمیبینی داره بهم خیانت میکنه.
نیکا:دیانا به خدا این.
دیانا: هیسسسسسسس
تند تند رفتم به یمت اتاق ارسلان. نیکا هم پشت سرم بود و همش سعی میکرد که جلوی منو بگیره.
نیکا: دیاناااااااااااااااا به خدا اون دوست دختر قبلیشه.
با این حرفش وایساده. خون به مغزم نمیرسید. رسیده بودم دم در اتاقش ولی دستم نمیرفت دراتاق رو باز کنم.
چند دقیـ🕥قه بعد:
چند دقیقه ای میگذشت ولی من سرجام میخ کوب شده بودم که یهوو..
.........؟...........؟.........
پارت:3۴
ارسلان داشت از.. از دختره لـ💋ب میگرفتتتت😣😤😳
بدنم شل شده بود؛ خدایا چیکار کنم. از روی صندلی بلند شدم رفتم به سمت اتاق ارسلان. که بین راه نیکا رو دیدم.
نیکا: دیانا برای نارهار......
نذاشتم حرفش رو ادامه بده انگشتمو گذاشتم روی لبم و گفتم:
دیانا: هیسسسسسسس🤫
اشاره ای به پنجره ی اتاق ارسلان کردم و روبه نیکا گفتمم
دیانا: اونجارو ببین.
نیکا نگاهی به پنجره کرد. به عان رنگ صورتش تغییر کرد. متعجب و بافک قفل شده به من نگاه کرد وگفت:
نیکا: دیانا آآروم باش. این.. این....
کنترل خشمم دست خودم نبود. داد زدم.
دیانا:این چیییی؟ نمیبینی داره بهم خیانت میکنه.
نیکا:دیانا به خدا این.
دیانا: هیسسسسسسس
تند تند رفتم به یمت اتاق ارسلان. نیکا هم پشت سرم بود و همش سعی میکرد که جلوی منو بگیره.
نیکا: دیاناااااااااااااااا به خدا اون دوست دختر قبلیشه.
با این حرفش وایساده. خون به مغزم نمیرسید. رسیده بودم دم در اتاقش ولی دستم نمیرفت دراتاق رو باز کنم.
چند دقیـ🕥قه بعد:
چند دقیقه ای میگذشت ولی من سرجام میخ کوب شده بودم که یهوو..
.........؟...........؟.........
- ۳.۵k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط