{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part6
وقتی در باز شد ناگهان یه پیتزا از در اومد داخل (چی فکر کردی؟!🤣) ی پیک پیتزا این موقع شب اومده بود

مینا: عه عه، من پیتزا سفارش داده بودم!

مانلی: د اخه این موقع؟! ساعت سه صبحه، اخه کدوم پیتزا فروشی ای بازه؟! اصن چرا باید الان هوس پیتزا کنی؟! خدایا

مانلی با کف دست زد به پیشونیش. مینا به سرعت بلند شد، پیتزا رو از پیک گرفت، پول رو به پیک داد و در رو بست

مینا: گرسنمه ام بود!

جولیا: ما همین الان غذا خوردیم!

جولیا چشم چرخوند و سرش رو زیر پتو گذاشت. هانا سرشتویگوشی بود و توجه هی به اطراف نداشت. مینا روی مبل نشست و پیتزا خورد، درحالی که مانلی رفت و کنار جولیا روی زیر انداز دراز کشید و پتپ رو روی خودش انداخت. هانا هم کم کم خوابی. مینا بعد از دقایقی پیتزاش رو تموم کرد، رفت کنار بقیه دراز کشید و خوابید
---
روز بعد رسید. جولیا، مینا و هانا با بوی خوش صبحانه بیدار شدن. مانلی رو دیدن که درحال چیدن میز صبحانه اس.
همه بلند شدن، رفتن دست و صورتشون
رو شستن و اومدن سر میز صبحانه. بعد غذا خوردن بلند شدن. ساعت 10 صبح بود و امروز هم اخر هفته بود... یعنی مهمونی جونگکوک هم شب شروع میشد.

مانلی: مهمونی امشبه؟!

مینا: وایییی، ارهههه! خیلی هیجان دارم سرش

هانا: امیدوارم جونگکوک مهمونی خوبی داشته باشه. حوصله سربر نشه

جولیا: وقتی که تو میگی خوب... بنظر من خیلی بده، خوب تو یعنی سیگار، نشروب، قمار و صدتا خرابکاری دیگه. از نظر من خوب یعنی اینکه همه چیز اروم و مِلو پیش بره

هانا: بیخیال، جولیا. انقدر حوصله سر بر و مزخرف نباش!

مانلی: بس کنید. بیاین امیدوار باشیم که دعوا نشه
---
شب بالاخره رسید، دختر ها لباس هاشون رو پوشیدن، موهاشون رو درست کردن، ارایش کردن و از خونه زدن بیرون. سمت ماشین رفتن، هانا با کلید از زاه دور قفل ماشین رو باز کرد و خودش رفت صندلی راننده نشست، بقیه هم توی ماشین مستقر شدن. هانا ماشین رو روشن کرد و سمت پنت هاوسی که مهمونی جونگکوک توش برگزار میشه رفت. بعد از دقایقی که رسیدن متوجه صدتی بلند باند هایی شدن که اهنگ ازشون پخش میشد. هانا پارک کرد. همه از ماشین پیاده سدن و سمت محل برگذاری رفتن. یه پنت هاوس خیلی بزرگ، با استخر، بار کوچیک خونگی توی حیاط، میز تنقلات و نوشیدنی ها. کل مدرسه اونجا بودن، کلاسه جمعیت خیلی بزرگ و شلوغی بود. مانلی و بقیه دختر ها سمت میز تنقلات و نوشیدنی ها رفتن... از اون طرف، جونگکوک و بقیه پسر ها دور بار کنار هم. جمع شده بودن و نوشیدنی دستشون بود. تهیونگ متوجه مانلی شد

تهیونگ: هی بچه ها، نگاه کنید. مانلی اونجاست

پسر ها به مانلی و رفیق هاش نگاه کردن

جیمین: اوه پسر، اونجا خیلی خوبن. اون دختر مو بلونده واس من

یونگی: اون مو کوتاه هم واس من

نامجون: اون مو بلند مشکیه که لباس سبز داره هم واس من

جین: پسر ها! ما اومدیم مهمونی. نیومدین که دختر قرعه کشی کنیم!

جونگکوک از اون طرف به چندتا نوشیدنی جدسد اومد. پسر ها نگاهی رد و بدل کردن و لبخندی نگران کننده زدن.

تهیونگ: جونگکوک، من میدونم عاشق شرط بندی ای

جونگکوک: اره. چطور؟!

یونگی: ما برات یا شرط بندی داریم

جونگکوک: چی؟!

جیمین: اون دختر مو قهوه ای رو میبینی اونطرف؟! همون سال اولی

تهیونگ: اسمش مانلیه

جونگکوک ب مانلی نگاه کرد

جونگکوک: خب؟!

جیمین: خب، گوش کن. مانلی دختر خیلی ساده ایه، میخوایم تو اون رو عاشق خودت کنی و بعد ولش کنی، اون موقع صاحب 30 میلیون وون میشی، پسر!

جونگکوک یکم فکر کرد، ناگهان...
٠
٠
٠
شرطا
///
80 لایک
30 کامنت
دیدگاه ها (۶۲)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part7---جونگکوک کمی فکر کرد، ناگ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part8---خب، بالاخره اون لحظه فرا...

بچه ها نتونستم اسلایدی بزارم براتون. اینجوریش کردم. اگه بده ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۵مانلی رفت اما نگاه های خیره...

Gan

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط