{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از آخرین آشیانه ای که پاییز برای بغض هایم ساخت

از آخرین آشیانه ای که پاییز برای بغض هایم ساخت
از آخرین لحظات مبهم آن شب یلدایی که آسمان ابری بود
از بازدم های ناامید و ملایم باغ در نیمه شبهای زمستان
تنها باوری کودکانه برایم مانده
اینکه دوست داشتن تنها کاری است که از دستم بر می آید.
دیدگاه ها (۱)

*بنازم ﺳﺎﺣﻞ ﻭ ﺻﺤرای بندر* *ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺁﺑﯽِ ﺩﯾﺮﯾﺎﯼبندر* ...

.....

...

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

نیستی آغوش من سرد است یلدایی شدمقلب پاییزی چه پر درد است یلد...

از گلورینا به ایرزاک....✉ ️سلام اخمو جان...امروز اینجا هوا گ...

ماکان نصیری؛ فرشته‌ای که در شعله‌ها پر کشیدپیکرش برای همیشه ...

آخرین حرف هایمان را زدیمدلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی....

آخرین حرف هایمان را زدیمدلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی....

for me;)

اولین جمعه ی پاییز بود...خوب میدانست من عاشق این فصلم!سه روز...

اولین جمعه ی پاییز بود...خوب میدانست من عاشق این فصلم!سه روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط