{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I can be myself with him

I can be myself with him
Part⁶⁹

بعد از تموم شدن پیتزا،یکم خواستم تلویزیون ببینم
کنترل رو برداشتم..وقتی روشنش کردم،شبکه ی خبری بود

مجری:یه دختر بچه ی پنج ساله به نام چوی یه‌نا توسط خواهرش،چوی لیا به قتل رسیده..خواهر دارای مشکل روانی بوده و دو نفر رو برای گرفتن بچه فرستاده..پلیس این پرونده را بررسی خواهد کرد

کنترل از دستم افتاد
توی شُک بودم..کلمات برام مفهومی نداشتن..
تهیونگ صدا رو شنیده بود
اومد پیشم..و همون لحظه متن پایین اخبار رو خوند..همون چیزی که من شنیده بودم

-تهیونگ..این حقیقت نداره...

تهیونگ گوشیش رو در اورد
اخبار مدرسه پر از این شایعه شده بود..البته شایعه نبود،حقیقت!
همه درمورد لیا حرف میزدن
سوهو با چشمای اشکی وارد خونه شد..و برای اولین بار،دلم به حالش سوخت
وقتی روی مبل نشست،سرش پایین بود..با صدای ارومی گفت

سوهو:من با یه روانی قرار میزاشتم

کمی مکث کرد..و بعد ادامه داد

سوهو:اون میخواست من هم بکشه

خنده‌ای همراه با بغض،از طرف سوهو شنیده شد
بعد اشکاش سرازیر شدن
من نمیتونستم کاری انجام بدم..خودم هنوز لود نشده بودم
پسرا هم خبر به گوششون خورده بود
با شتاب وارد هال شدن
اسم یه‌نا مدام توی ذهنم اِکو میشد..
چرا ازش فامیلیش رو نپرسیدم؟
دست و پاهام یخ زدن..و اولین قطره ی اشک از چشمام پایین اومد..بعد بیشتر شد
با یه دست اشکام رو پاک کردم..و با همون دست،موهام رو به هم ریختم
اشکام شدت گرفت..تهیونگ کنارم نشست
سرم رو به شونش تکیه داد،و با اون دستش منو به خودش نزدیک کرد
انگار میدونست الان باید چیکار کنه
موهام جلوی صورتم رو گرفتن؛
دیگه هیچی نفهمیدم..شروع کردم بی صدا گریه کردن
بدنم میلرزید،ولی صدایی نداشتم
تهیونگ با پایین موهام بازی میکرد،یه راه برای ارامش..
کم کم پلکان سنگین شد و به خواب رفتم...

وقتی بلند شدم،هوا تاریک شده بود
تهیونگ پایین تختم خوابش برده بود..یه دستمال خیس روی سرم بود
اروم بلند شدم..با حرکت من،تهیونگ از خواب پرید
با لحن نگرانی لب زد

+حالت خوبه؟
-اره..چی شده؟
+تب کرده بودی...

کمی مکث کرد..ادامه داد

+و کابوس میدی

نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم

-مرسی که پیشمی تهیونگا..تو تنها مکان امن منی

لبخندی زد..خودم از حرفم تعجب کردم،ولی دروغ که نبود!

[ویو تهیونگ]
وقتی این حرف رو زد،انگار قلبم اکلیلی شد:)
خیلی قشنگ گفت..انگار اولین باره کسی بهم تکیه میکنه
یا اون فرق داره...
وایسا!چی دارم میگم من؟دیوونه ام؟
کمکش کردم بشینه
یه قرص سرماخوردگی بهش دادم و خورد
هوسوک اومد داخل

هوسوک:نیلسو،بیدار شدی؟حالت خوبه؟
-مرسی..حالم خوبه
هوسوک:منم اگه یه نفر ۵ ساعت بالا سرم میبود خوب بودم

چرا اینو گفتتتت؟
با پام اروم زدم بهش

هوسوک:اخ!
+برو بیرون منم اومدم

و بهش چشم‌غره رفتم
از اتاق بیرون اومدم
اوضاع سوهو هم خوب نبود..
ولی ما نمیتونیم کاری کنیم..خودش بهتر میتونه با خودش کنار بیاد
حال هممون بد بود..اما نه به اندازه ی نیلسو...
برای نیلسو ابمیوه بردم..ولی توی اتاقش نبود...

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

I can be myself with himPart⁷⁰[ویو نیلسو]بعد از رفتن تهیونگ،...

کوچولو ها میدونید از چه شبکه ای میشه اجرای بی تی اس رو توی ج...

I can be myself with himPart⁶⁸شروع به بازی کردیمیک ثانیه بعد...

I can be myself with himPart⁶⁷پسرا توی هال نشسته بودن..سوهو ...

I can be myself with himPart²همون موقع یه نفر از پشت موهام ر...

I can be myself with himPart¹⁹تهیونگ صدام زد تا بریم دانشگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط