I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶⁸
شروع به بازی کردیم
یک ثانیه بعد باخت..
خنده ی پسرا بلند شد..انقدر بلند که مطمئنم خونه ی اونطرفی هم شنید
همون لحظه،تهیونگ،بدون یهنا وارد شد
با قیافه ی سوالی نگاهش کردم
-یهنا کو؟
+امممم..چجوری بگم؟..مامان و باباش پیداش کردن..و رفت..وسایلش رو بهش دادم
-مطمئنی؟مامان بابای خودش بودن؟
+اره..خودش بهم گفت..خیلی صحنه ی احساسی بود باید میدی!
لبخندی زدم..
اون مادر و پدر زیاد هم بی مسئولیت نیستن
تهیونگ روی مبل نشست..بدون اینکه لباسشو عوض کنه
با لحن بچگونه گفت
+منم بازیییییی
گوشش رو گرفتم و بلندش کردم
-بدو برو لباستو عوض کن،بچه ی بد
و بعد ولش کردم..
دستشو روی گوشش گذاشت و رفت توی اتاقش..
بیست دقیقه میگذره
و هنوز نیومده بیرون..قهر که نکرده،نه؟
رفتم سمت اتاقش،در زدم..جوابی نداد
در رو باز کردم
تهیونگ با یه حوله دور کمرش،از حموم توی اتاقش اومد بیرون
عضله هاش خود نمایی میکردن..قطره ها روی بدن ورزیدهاش غلت میخوردن..اب از موهاش میچکید
سریع دستمو روی چشمام گذاشتم
صدای قدماش به گوشم رسید..در اتاق رو بست
و بعد اومد نزدیک من
دستمو از روی چشمام برداشت و بالای سرم قفل کرد
ضربان قلبم رفت بالا..
نفس هام نامنظم شد..
+دید زدنت تموم شد؟
-بب..ببخشید
هنوز دستم رو ازاد نکرده بود...
+نظرت چیه؟
-راجب چی؟
سرشو نزدیک گوشم برد
+راجب چیزی که داشتی از دیدنش لذت میبردی،و ضربان قلبت انقدر بالا رفت که شنیدم!
نفسم رو جبس کردم
دستم رو از حصارش در اوردم
و بدون هیچ حرفی رفتم بیرون
جوری در رو محکم بستم که دیوار ها لرزیدن
پسرا با چهره ی تعجبی نگاهم میکردن
سوهو:چی شده؟
با صدای بلندی و شمرده شمرده گفتم
-به تو چه.
همین برای ساکت کردنش کافی بود
وارد اتاقم شدم
در رو بستم و بهش تکیه دادم
دستشم رو روی قلبم گذاشتم
پاهام سست شد..نکنه..نکنه..
نه عاشقش نشدم..مطمئنم!
هرکسی که بود اینجوری میشد
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون
پسرا هنوز با چهره ی تعجبی نگاهم میکردن
همزمان تهیونگ هم وارد شد...
دم گوشش گفتم
-الان منم یه آتو دارم!
و رفتم توی آشپزخونه..صدای پوزخند صدا دارش شنیده شد
از صبح هیچی نخورده بودم
هنوز فکرم درگیر یهنا بود..
تصمیم گرفتم پیتزا درست کنم
وسایل خمیر رو اوردم بیرون و....
تقریبا تایم فر داشت تموم میشد
صدای داد جونگکوک اومد
جونگکوک:یااااااا نیلسو ما دیگه نمیتونیم تحمل کنیمممم..کی تموم میشه؟
صدای فر اومد
پیتزا رو اوردم بیرون و روی میز ناهارخوری گذاشتم
-امادس
هفتاشون مثل میگمیگ اومدن
خنده ای سر دادم
کمی بعد شروع کردیم به خوردن..
یونگی:شراب؟
+نیلسو؟
یونگی:اوکی
یهو زدیم زیر خنده..
اینکه انقدر بهم اهمیت میده،برام باحال بود
-شماها بخورید..مشکلی نیست
یونگی:ایول
دستاشو به هم کوبید و از توی یخچال،یه شرا*ب در اورد
توی جام ها ریخت..
دلم میخواست امتحان کنم..فقط همین..
ولی چون ظرفیتم کمه،قطعا این کارو نمیکنم!...
*ادامه دارد...
Part⁶⁸
شروع به بازی کردیم
یک ثانیه بعد باخت..
خنده ی پسرا بلند شد..انقدر بلند که مطمئنم خونه ی اونطرفی هم شنید
همون لحظه،تهیونگ،بدون یهنا وارد شد
با قیافه ی سوالی نگاهش کردم
-یهنا کو؟
+امممم..چجوری بگم؟..مامان و باباش پیداش کردن..و رفت..وسایلش رو بهش دادم
-مطمئنی؟مامان بابای خودش بودن؟
+اره..خودش بهم گفت..خیلی صحنه ی احساسی بود باید میدی!
لبخندی زدم..
اون مادر و پدر زیاد هم بی مسئولیت نیستن
تهیونگ روی مبل نشست..بدون اینکه لباسشو عوض کنه
با لحن بچگونه گفت
+منم بازیییییی
گوشش رو گرفتم و بلندش کردم
-بدو برو لباستو عوض کن،بچه ی بد
و بعد ولش کردم..
دستشو روی گوشش گذاشت و رفت توی اتاقش..
بیست دقیقه میگذره
و هنوز نیومده بیرون..قهر که نکرده،نه؟
رفتم سمت اتاقش،در زدم..جوابی نداد
در رو باز کردم
تهیونگ با یه حوله دور کمرش،از حموم توی اتاقش اومد بیرون
عضله هاش خود نمایی میکردن..قطره ها روی بدن ورزیدهاش غلت میخوردن..اب از موهاش میچکید
سریع دستمو روی چشمام گذاشتم
صدای قدماش به گوشم رسید..در اتاق رو بست
و بعد اومد نزدیک من
دستمو از روی چشمام برداشت و بالای سرم قفل کرد
ضربان قلبم رفت بالا..
نفس هام نامنظم شد..
+دید زدنت تموم شد؟
-بب..ببخشید
هنوز دستم رو ازاد نکرده بود...
+نظرت چیه؟
-راجب چی؟
سرشو نزدیک گوشم برد
+راجب چیزی که داشتی از دیدنش لذت میبردی،و ضربان قلبت انقدر بالا رفت که شنیدم!
نفسم رو جبس کردم
دستم رو از حصارش در اوردم
و بدون هیچ حرفی رفتم بیرون
جوری در رو محکم بستم که دیوار ها لرزیدن
پسرا با چهره ی تعجبی نگاهم میکردن
سوهو:چی شده؟
با صدای بلندی و شمرده شمرده گفتم
-به تو چه.
همین برای ساکت کردنش کافی بود
وارد اتاقم شدم
در رو بستم و بهش تکیه دادم
دستشم رو روی قلبم گذاشتم
پاهام سست شد..نکنه..نکنه..
نه عاشقش نشدم..مطمئنم!
هرکسی که بود اینجوری میشد
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون
پسرا هنوز با چهره ی تعجبی نگاهم میکردن
همزمان تهیونگ هم وارد شد...
دم گوشش گفتم
-الان منم یه آتو دارم!
و رفتم توی آشپزخونه..صدای پوزخند صدا دارش شنیده شد
از صبح هیچی نخورده بودم
هنوز فکرم درگیر یهنا بود..
تصمیم گرفتم پیتزا درست کنم
وسایل خمیر رو اوردم بیرون و....
تقریبا تایم فر داشت تموم میشد
صدای داد جونگکوک اومد
جونگکوک:یااااااا نیلسو ما دیگه نمیتونیم تحمل کنیمممم..کی تموم میشه؟
صدای فر اومد
پیتزا رو اوردم بیرون و روی میز ناهارخوری گذاشتم
-امادس
هفتاشون مثل میگمیگ اومدن
خنده ای سر دادم
کمی بعد شروع کردیم به خوردن..
یونگی:شراب؟
+نیلسو؟
یونگی:اوکی
یهو زدیم زیر خنده..
اینکه انقدر بهم اهمیت میده،برام باحال بود
-شماها بخورید..مشکلی نیست
یونگی:ایول
دستاشو به هم کوبید و از توی یخچال،یه شرا*ب در اورد
توی جام ها ریخت..
دلم میخواست امتحان کنم..فقط همین..
ولی چون ظرفیتم کمه،قطعا این کارو نمیکنم!...
*ادامه دارد...
- ۸.۶k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط