سیلام سیلام چطورین پاشین بیاین که پارت جدید داریم
سیلام سیلام چطورین پاشین بیاین که پارت جدید داریم.😈💫
پارت۱۰♡(قهرمان من.)
(صبح فردا.)
ایزاوا:خیلی خب خواب دیگه بسه فکر کنم یکزره استرس براشون بد نباشه.(آژیر خطر آتش سوزی رو زد.)همه عین چی سریع اومدن ولی تنها چیزی که دیدن استاد ایزاوا و شاهزاده شعله ها بود.
ایزاوا:خب نگران نباشین هیچ اتفاقی نیفتاده این فقط برای بیدار کردنتون بود اگه منتظر میموندم که بیدار بشین کل وقتمون میرفت.
جیرو نفس نفس زدن:اما(نفس)استاد ایزاوا حتی هنوز(نفس)هوا ردشن هم نشده.!😩
ایزاوا:خب نشده باشه. یه طوری میگید انگار فقط خودتون بیدار شدید پس منو شاهزاده شعله اینجا جلبکیم؟
هاروکا(همون شاهزاده شعله.):استاد ایزاوا به جایی رسیدی که منو به جلبک شبیه میکنی؟😡
ایزاوا رفت دم گوش هاروکا:بابا بزار اینا ببندن برن سر تمریناشون اصلا من جلبکم تو پرنسس.(از مسخره.)
هاروکا:ببند اون دهنو. خیلی خب بچه های همه برید به یالن غذاخوری و صبحانه بخورید تا تمرین هارو شروع کنیم.همه صبحانشون رو خوردن و لباس تمرین پوشیدن.هاروکا:خیلی خب همه به صف شین و یکی یکی اسم و کوسه(قدرت)هاتون رو بهم بگین. خب تو بگو.
کامیناری:خب من...(پرید وست حرفش.)هاروکا:تو همون یارو برقیه ای؟ اگه اونی برو به یجای تقریبا دور و تا میتونی الکتریسیته از خودت خارج کن.کامیناری سکوت کرد و رفت.هاروکا:الان که دارم میبینمتون متوجه شدم که همتون رو میشناسم پس فقط تمرینات رو بهتون میگم. فقط قبل هر چیزی میدوریا شوتو و باکوگو ۳تاتون بیاین جفت من که باهاتون کار دارم.سه کله پوک باهم:چشم.!
بعدش تمرینات همرو داد و الان نوبت اون ۳ بشر بود.هاروکا:خیلی خب حالا نوبت شما ۳ کله پوکه. از اونجایی که قدرت های شما خیلی قویه نیازمند یکسری زمین خاص هستین پس دنبالم بیاین.هاروکا رفت اون ۳تا اسکل هم دنبالش.
هاروکا:خیلی خب، شوتو تو توی این استخر تمرین میکنی و با استفاده از دما سنج بهم میگی که تا چه حد میتونی آب رو جوش یا یخ کنی. آخر امروز اینو بهم گزارش بده...شوتو:چشم.(رفت شروع کنه.)
هاروکا:خیلی خب شما دوتا دنبالم بیاین.خب میدویا این زمین توعه هرکاری که با کوست میتونی انجام بدی رو اینجا پیاده کن. مثلا بپر و بهم بگو چند متر پریدی.خب؟(دکو:چشم.!)هاروکا:خوبه. خب حالا فقط تو موندی جوجه تیغی دنبالم بیا.وقتی به زمین باکوگو رسیدن هاروکا داشت اطراف رو نگاه میکرد و با کلیی ذذذوووققق گفت:از سوپرایزم خوشت اومد؟بگو ببینم بهش گفتی؟؟؟
باکوگو:تو هم با این سوپرایزای مسخرت. چی رو باید بهش میگفتم؟
هاروکا:ادای بی عقل هارو در میاری؟یا واقعا بی عقلی؟معلومه دیگه حست رو میگم بهش گفتتتیییی؟!؟
باکوگو:راجب من چی فکر کردی نفله به همین راحتیا که نیست در ضمن الان هم که توی یه اتاقیم ممکنه شبا کلا دیگه خوابش نبره و فکرای بد بکنه.هاروکا محمک از بالا زد تو سر باکوگو و گفت:گفتم حست رو بهش اعتراف کن نه کار دیگه ای. گوش کن به حرفام داداشی(دستاش رو گذاشت رو شونه هاش.)من نمیزارم اشتباهی که خودم کردم رو تو هم بکنی پس این رو خیلی صادقانه بهت میگم تو نباید از اعتراف کردن بترسی حتی اگه جوابی که میخوای رو نشنوی مهم نیست مهم اینه که تو به احساساتت نسبت به اون آدم رو اعتراف کردی و همین کافیه فهمیدی؟باکوگو با سر قبول کرد و هاروکا ادامه داد:خیلی خب به حرفام فکر کن. فقط هرچیزی که توی وجودت از اون دوست داری رو بهش بگو همین. خب من دیگه میرم. خوب تمرین کنی ها.!باکوگو کل تایم تمرین رو داشت به حرف های خواهرش فکر میکرد و تصمیم گرفت اعتراف کنه.بعد از تمرین همه کاراشون رو گذارش کردن و شام خوردن.باکوگو:هی دکوی نفله بیا بیرون کارت دارم.
دکو:ها! چی! باشه! باکوگو رفت دکو هم پشت سرش(ذهن دکو:یعنی چی میخواد بگه؟ نکنه حرف راجب به حرف دیشبشه؟ نکنه میخواد! اگه که اینطور باشه منم راستش رو بهش میگم.)باکوگو:خب دکو من راستش رو بخوای خیلی وقته میخوام یه چیزی رو بهت بگم اما خب میترسیدم که تو....ولش کن به هر حال الان آمادم.
دکو لپ قرمزی:عام خب بگو!باکوگو:خب من....شیگاراکی:عه میبینم که هدفامون پیش همدیگن. توگا.
خب خب خب اینم از این پارت امیدوارم خوشتون بیاد😈💫
پارت۱۰♡(قهرمان من.)
(صبح فردا.)
ایزاوا:خیلی خب خواب دیگه بسه فکر کنم یکزره استرس براشون بد نباشه.(آژیر خطر آتش سوزی رو زد.)همه عین چی سریع اومدن ولی تنها چیزی که دیدن استاد ایزاوا و شاهزاده شعله ها بود.
ایزاوا:خب نگران نباشین هیچ اتفاقی نیفتاده این فقط برای بیدار کردنتون بود اگه منتظر میموندم که بیدار بشین کل وقتمون میرفت.
جیرو نفس نفس زدن:اما(نفس)استاد ایزاوا حتی هنوز(نفس)هوا ردشن هم نشده.!😩
ایزاوا:خب نشده باشه. یه طوری میگید انگار فقط خودتون بیدار شدید پس منو شاهزاده شعله اینجا جلبکیم؟
هاروکا(همون شاهزاده شعله.):استاد ایزاوا به جایی رسیدی که منو به جلبک شبیه میکنی؟😡
ایزاوا رفت دم گوش هاروکا:بابا بزار اینا ببندن برن سر تمریناشون اصلا من جلبکم تو پرنسس.(از مسخره.)
هاروکا:ببند اون دهنو. خیلی خب بچه های همه برید به یالن غذاخوری و صبحانه بخورید تا تمرین هارو شروع کنیم.همه صبحانشون رو خوردن و لباس تمرین پوشیدن.هاروکا:خیلی خب همه به صف شین و یکی یکی اسم و کوسه(قدرت)هاتون رو بهم بگین. خب تو بگو.
کامیناری:خب من...(پرید وست حرفش.)هاروکا:تو همون یارو برقیه ای؟ اگه اونی برو به یجای تقریبا دور و تا میتونی الکتریسیته از خودت خارج کن.کامیناری سکوت کرد و رفت.هاروکا:الان که دارم میبینمتون متوجه شدم که همتون رو میشناسم پس فقط تمرینات رو بهتون میگم. فقط قبل هر چیزی میدوریا شوتو و باکوگو ۳تاتون بیاین جفت من که باهاتون کار دارم.سه کله پوک باهم:چشم.!
بعدش تمرینات همرو داد و الان نوبت اون ۳ بشر بود.هاروکا:خیلی خب حالا نوبت شما ۳ کله پوکه. از اونجایی که قدرت های شما خیلی قویه نیازمند یکسری زمین خاص هستین پس دنبالم بیاین.هاروکا رفت اون ۳تا اسکل هم دنبالش.
هاروکا:خیلی خب، شوتو تو توی این استخر تمرین میکنی و با استفاده از دما سنج بهم میگی که تا چه حد میتونی آب رو جوش یا یخ کنی. آخر امروز اینو بهم گزارش بده...شوتو:چشم.(رفت شروع کنه.)
هاروکا:خیلی خب شما دوتا دنبالم بیاین.خب میدویا این زمین توعه هرکاری که با کوست میتونی انجام بدی رو اینجا پیاده کن. مثلا بپر و بهم بگو چند متر پریدی.خب؟(دکو:چشم.!)هاروکا:خوبه. خب حالا فقط تو موندی جوجه تیغی دنبالم بیا.وقتی به زمین باکوگو رسیدن هاروکا داشت اطراف رو نگاه میکرد و با کلیی ذذذوووققق گفت:از سوپرایزم خوشت اومد؟بگو ببینم بهش گفتی؟؟؟
باکوگو:تو هم با این سوپرایزای مسخرت. چی رو باید بهش میگفتم؟
هاروکا:ادای بی عقل هارو در میاری؟یا واقعا بی عقلی؟معلومه دیگه حست رو میگم بهش گفتتتیییی؟!؟
باکوگو:راجب من چی فکر کردی نفله به همین راحتیا که نیست در ضمن الان هم که توی یه اتاقیم ممکنه شبا کلا دیگه خوابش نبره و فکرای بد بکنه.هاروکا محمک از بالا زد تو سر باکوگو و گفت:گفتم حست رو بهش اعتراف کن نه کار دیگه ای. گوش کن به حرفام داداشی(دستاش رو گذاشت رو شونه هاش.)من نمیزارم اشتباهی که خودم کردم رو تو هم بکنی پس این رو خیلی صادقانه بهت میگم تو نباید از اعتراف کردن بترسی حتی اگه جوابی که میخوای رو نشنوی مهم نیست مهم اینه که تو به احساساتت نسبت به اون آدم رو اعتراف کردی و همین کافیه فهمیدی؟باکوگو با سر قبول کرد و هاروکا ادامه داد:خیلی خب به حرفام فکر کن. فقط هرچیزی که توی وجودت از اون دوست داری رو بهش بگو همین. خب من دیگه میرم. خوب تمرین کنی ها.!باکوگو کل تایم تمرین رو داشت به حرف های خواهرش فکر میکرد و تصمیم گرفت اعتراف کنه.بعد از تمرین همه کاراشون رو گذارش کردن و شام خوردن.باکوگو:هی دکوی نفله بیا بیرون کارت دارم.
دکو:ها! چی! باشه! باکوگو رفت دکو هم پشت سرش(ذهن دکو:یعنی چی میخواد بگه؟ نکنه حرف راجب به حرف دیشبشه؟ نکنه میخواد! اگه که اینطور باشه منم راستش رو بهش میگم.)باکوگو:خب دکو من راستش رو بخوای خیلی وقته میخوام یه چیزی رو بهت بگم اما خب میترسیدم که تو....ولش کن به هر حال الان آمادم.
دکو لپ قرمزی:عام خب بگو!باکوگو:خب من....شیگاراکی:عه میبینم که هدفامون پیش همدیگن. توگا.
خب خب خب اینم از این پارت امیدوارم خوشتون بیاد😈💫
- ۳۱۱
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط