خب خب خب از اونجایی که مطمعنم خیلی منتظر این پارتین گفتم
خب خب خب از اونجایی که مطمعنم خیلی منتظر این پارتین گفتم زودتر بزارم.😁💫
پارت۱۱♡(قهرمان من)
باکوگو:من....
شیگاراکی:عه میبینم که هر دوتا هدفمون پیش همدیگن. توگا. دابی.
توگا و دابی:به روی چشم.😈
توگا با چاقو به میدوریا و دابی با قدرت آتیشش به باکوگو حمله کردن اما اونا جاخالی میدادن تا اینکه توگا میدوریا رو به پشت خوابوند روی زمین و روش نشست که نتونه تکون بخوره چاقو رو فرو کرد توی پهلوش و بچم دادش در اومد😭باکوگو با شنیدن صدای داد میدوریا سعی کرد به سمتش بره اما دابی نمیزاشت تا اینکه با یه انفجار بزرگ تونست وقت بخره و با لگد محکم زد به توگا و یه انفجار هم روش.
باکوگو:دکو!..دکو!
دکو:آخخخ کا..چان!
باکوگو:داره ازت خون میریزه!
دکو:کا..چا..نن(از حال رفت.)
توگا اومد و یه زخم روی بازوی باکوگو زد و گفت:به من لگد میزنی موسیخ سیخی.!
و بعد دابی هم اومد کنارش ایستاد و گفت:دیگه کارتون تمومه. تا اینکه شاهزاده ی شعله و پاک کننده سر و کلشون پیدا شد و شلوار توگا و دابی رو آوردن روی سرشون مثل اینکه متوجه صداهای انفجار باکوگو شده بودن و نگران شدن اومدن چک کنن اما یه هو شیگاراکی داد زد:ههوویی الان وقتش نیست برگردید. و خلاصه وارد پورتال شدن رفتن.
باکوگو:دکو؟ دکو! نه! نه! نه! این خوب نیست.!
هاروکا:آروم باش باکوگو! ما بهش کمک میکنیم هویی پاک کننده بیا کمک بلندش کنیم. پاک کننده و باکوگو هردو به کمک هم میدوریا رو بلند کردن و هاروکا هم پشت سرشون میومد. کل بچه ها دم در اردوگاه وایساده بودن که هاروکا رفت و راه رو باز کرد که میدوریا رو زودتر به درمانگاه برسونن.
هاروکا:شما برین من دختر درمانگر رو خبر میکنم تا برسه شما جلوی خونریزی رو بگیرین.اونا هم سریع رفتن.
ایدا:چیشده! چرا میدوریا زخمی بود؟!
هاروکا داد:نگران نباشید خوب میشه هی تو کامیناری به سیستم مدرسه سیگنال بزن.
کامیناری:چشم.!
هاروکا:همه خوب گوش کنید! به اتاقاتون برگردین و در ها و پنجره هارو قفل کنید نگران نباشید اتفاقی برای هیچکس نمی افته کامیناری سیگنال زدی؟
کامیناری:بله اونا سیگنال رو قبول کردن. احتمالا تو راهن!
هاروکا:خوبه. همه زود برین به اتاقاتون و منتظر باشین.!
همه:چشم.!
همه رفتن تو اتاقاشون و شاهزاده شعله هم حواسش به همجا بود تا اینکه بلاخره دختر درمانگر و چندتا از قهرمانا رسیدن.
دختر درمانگر میدوریا رو درمان کرد اما زخمش اونقدر عمیق بود که کوسه اون تا حدی تونست اون رو خوب کنه و به خواطر همین مجبور شد که بخیه بزنه و پانسمان بشه.
دختر درمانگر:فعلا تا فردا بی هوشه زخمش خیلی عمیق بود کویه من براش کافی نبود.
پاک کننده:باکوگو ی جوان بگو ببینم چه اتفاقی افتاد؟
باکوگو تمام ماجرا رو براشون توضیح داد.
پاک کننده:خب که اینطور. بنظرم بهتره که میدوریا رو ببریم به اتاقش. تو هم اتاقیشی درسته؟
باکوگو:اره.
پاک کننده:خب کمک کن که ببریمش.
میدوریارو بلند کردن و بردن به اتاقش و روی تخت درازش کردن.
پاک کننده:میدونم ممکنه سخت باشه اما خب لطفا حواسش رو داشته با ما قهرمان ها هم سعی میکنیم کنترل رو دست خودمون بگیریم باشه.؟باکوگو با سر تایید کرد پاک کننده رفت و اون دو بشر گرامی تو اتاق تنها بودن.😁 باکوگو لامپ رو خاموش کرد آروم رفت کنار دکو و شروع کرد به گریه کردن.😭
باکوگو:آخه چرا باید هر چی اتفاق بده واسه تو بی افته چرا واسه من نمی افته چرا من زخمی نشدم چرا تو شدی؟!یکم بلندتر گفت:آخه چرا تو باید آسیب ببینی؟چرا چرا چرا؟(گریه.) چطور میتونم زجر کشیدنت رو بببنم؟
و بعدش دکو رو بقل کرد.و ادامه داد:میخاستم بهت بگم که چه حسی بهت دارم دکو....دکو من.... دوست دارم از ته قلبم دوست دارم از همون بچگیامون وقتی از پل افتادم پایین و تو اومدی کمکم من از اون موقع به بعد واقعا دوستت داشتم هر موقع ازیتت که میکردم عذاب وجدان میگرفتم و خودمو زخمی میکردم ولی اینا همش به خواطر تو بود که بیخیال قهرمان شدن نشی دکو! هر موقع میخندیدی من احساس آرامش داتم و هر موقع هم که ناراحت بودی من نابود بودم من از ابراز کردن احساساتم نسبت به تو میترسیدم چون ممکن بود تو مجبور بشی قبول کنی اما من واقعا میخوم دوستم داشته باشی نمیخوام ازم بترسی من اینو نمیخوام. من من دوست دارم و از ته قلبم عاشقتم.(گریه)
میدوریا آروم:مم..ننم دوست دارم.باکوگو:چچ..چی؟!
میدوریا:منم عاشقتم کاچان.
باکوگو سرش رو از بقل میدوریا عقب آورد و میدوریا ادامه داد:منم از ته قلبم تورو دوست دارم اما به خواطر بعضی رفتار هات فکر میکردم از من متنفری(اشک تو چشاش جمع شد)به خواطر همین فکر میکردم که عشق من و تو یه چیز غیر ممکنه و قرار نیست هیچ وقت بهش برسم اما الان که داری میگی منم عاشقتم و خیلی دوست دارم.باکوگو:ببخشید دکو ببخشید.و بعد باکوگو سرش رو نزدیکتر برد و میدوریا رو بوسید و اشک از چشمان هر دو سرازیر شد.
پارت۱۱♡(قهرمان من)
باکوگو:من....
شیگاراکی:عه میبینم که هر دوتا هدفمون پیش همدیگن. توگا. دابی.
توگا و دابی:به روی چشم.😈
توگا با چاقو به میدوریا و دابی با قدرت آتیشش به باکوگو حمله کردن اما اونا جاخالی میدادن تا اینکه توگا میدوریا رو به پشت خوابوند روی زمین و روش نشست که نتونه تکون بخوره چاقو رو فرو کرد توی پهلوش و بچم دادش در اومد😭باکوگو با شنیدن صدای داد میدوریا سعی کرد به سمتش بره اما دابی نمیزاشت تا اینکه با یه انفجار بزرگ تونست وقت بخره و با لگد محکم زد به توگا و یه انفجار هم روش.
باکوگو:دکو!..دکو!
دکو:آخخخ کا..چان!
باکوگو:داره ازت خون میریزه!
دکو:کا..چا..نن(از حال رفت.)
توگا اومد و یه زخم روی بازوی باکوگو زد و گفت:به من لگد میزنی موسیخ سیخی.!
و بعد دابی هم اومد کنارش ایستاد و گفت:دیگه کارتون تمومه. تا اینکه شاهزاده ی شعله و پاک کننده سر و کلشون پیدا شد و شلوار توگا و دابی رو آوردن روی سرشون مثل اینکه متوجه صداهای انفجار باکوگو شده بودن و نگران شدن اومدن چک کنن اما یه هو شیگاراکی داد زد:ههوویی الان وقتش نیست برگردید. و خلاصه وارد پورتال شدن رفتن.
باکوگو:دکو؟ دکو! نه! نه! نه! این خوب نیست.!
هاروکا:آروم باش باکوگو! ما بهش کمک میکنیم هویی پاک کننده بیا کمک بلندش کنیم. پاک کننده و باکوگو هردو به کمک هم میدوریا رو بلند کردن و هاروکا هم پشت سرشون میومد. کل بچه ها دم در اردوگاه وایساده بودن که هاروکا رفت و راه رو باز کرد که میدوریا رو زودتر به درمانگاه برسونن.
هاروکا:شما برین من دختر درمانگر رو خبر میکنم تا برسه شما جلوی خونریزی رو بگیرین.اونا هم سریع رفتن.
ایدا:چیشده! چرا میدوریا زخمی بود؟!
هاروکا داد:نگران نباشید خوب میشه هی تو کامیناری به سیستم مدرسه سیگنال بزن.
کامیناری:چشم.!
هاروکا:همه خوب گوش کنید! به اتاقاتون برگردین و در ها و پنجره هارو قفل کنید نگران نباشید اتفاقی برای هیچکس نمی افته کامیناری سیگنال زدی؟
کامیناری:بله اونا سیگنال رو قبول کردن. احتمالا تو راهن!
هاروکا:خوبه. همه زود برین به اتاقاتون و منتظر باشین.!
همه:چشم.!
همه رفتن تو اتاقاشون و شاهزاده شعله هم حواسش به همجا بود تا اینکه بلاخره دختر درمانگر و چندتا از قهرمانا رسیدن.
دختر درمانگر میدوریا رو درمان کرد اما زخمش اونقدر عمیق بود که کوسه اون تا حدی تونست اون رو خوب کنه و به خواطر همین مجبور شد که بخیه بزنه و پانسمان بشه.
دختر درمانگر:فعلا تا فردا بی هوشه زخمش خیلی عمیق بود کویه من براش کافی نبود.
پاک کننده:باکوگو ی جوان بگو ببینم چه اتفاقی افتاد؟
باکوگو تمام ماجرا رو براشون توضیح داد.
پاک کننده:خب که اینطور. بنظرم بهتره که میدوریا رو ببریم به اتاقش. تو هم اتاقیشی درسته؟
باکوگو:اره.
پاک کننده:خب کمک کن که ببریمش.
میدوریارو بلند کردن و بردن به اتاقش و روی تخت درازش کردن.
پاک کننده:میدونم ممکنه سخت باشه اما خب لطفا حواسش رو داشته با ما قهرمان ها هم سعی میکنیم کنترل رو دست خودمون بگیریم باشه.؟باکوگو با سر تایید کرد پاک کننده رفت و اون دو بشر گرامی تو اتاق تنها بودن.😁 باکوگو لامپ رو خاموش کرد آروم رفت کنار دکو و شروع کرد به گریه کردن.😭
باکوگو:آخه چرا باید هر چی اتفاق بده واسه تو بی افته چرا واسه من نمی افته چرا من زخمی نشدم چرا تو شدی؟!یکم بلندتر گفت:آخه چرا تو باید آسیب ببینی؟چرا چرا چرا؟(گریه.) چطور میتونم زجر کشیدنت رو بببنم؟
و بعدش دکو رو بقل کرد.و ادامه داد:میخاستم بهت بگم که چه حسی بهت دارم دکو....دکو من.... دوست دارم از ته قلبم دوست دارم از همون بچگیامون وقتی از پل افتادم پایین و تو اومدی کمکم من از اون موقع به بعد واقعا دوستت داشتم هر موقع ازیتت که میکردم عذاب وجدان میگرفتم و خودمو زخمی میکردم ولی اینا همش به خواطر تو بود که بیخیال قهرمان شدن نشی دکو! هر موقع میخندیدی من احساس آرامش داتم و هر موقع هم که ناراحت بودی من نابود بودم من از ابراز کردن احساساتم نسبت به تو میترسیدم چون ممکن بود تو مجبور بشی قبول کنی اما من واقعا میخوم دوستم داشته باشی نمیخوام ازم بترسی من اینو نمیخوام. من من دوست دارم و از ته قلبم عاشقتم.(گریه)
میدوریا آروم:مم..ننم دوست دارم.باکوگو:چچ..چی؟!
میدوریا:منم عاشقتم کاچان.
باکوگو سرش رو از بقل میدوریا عقب آورد و میدوریا ادامه داد:منم از ته قلبم تورو دوست دارم اما به خواطر بعضی رفتار هات فکر میکردم از من متنفری(اشک تو چشاش جمع شد)به خواطر همین فکر میکردم که عشق من و تو یه چیز غیر ممکنه و قرار نیست هیچ وقت بهش برسم اما الان که داری میگی منم عاشقتم و خیلی دوست دارم.باکوگو:ببخشید دکو ببخشید.و بعد باکوگو سرش رو نزدیکتر برد و میدوریا رو بوسید و اشک از چشمان هر دو سرازیر شد.
- ۱۳۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط