{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام خب خب خب تخمه هاتون رو بیارین که پارت جدید خ

سیلام سیلام. خب خب خب تخمه هاتون رو بیارین که پارت جدید خیلی جالبه.😈😂

پارت۹♡(قهرمان من)

هاروکا:میگم کاچان.

باکوگو:منو کاچان صدا نزن.

هاروکا:همم به اون مو قرمز تیغ تیغی هم همین رو گفتی، ها! صبر کن ببینم🙃چون اون تورو کاچان صدا میزنه دوست نداری کسه دیگه ای تورو اونجوری صدا بزنه؟ووااایییی
واقعا که عشقت نسبت بهش خیلی قشنگه ددااشششییی(ذذذووققق.)😆

باکوگو دوباره سرخ شد.

باکوگو:ببند اون دهنتو در ضمن منو داداشی صدا نزن اون ذهن فضولت هم از زندگی من بکش بیرون.

هاروکا:خیلی خب باشه هرچی تو بگی جوجه تیغی برو یه چیز بخور که وقتی دیدیش قندت از کیوتیش نیفته.(ذذذووققق.)😆راستی یه سوپرایز هم برات دارم خودم برات جورش کردم پس بهتره ازم تشکر کنی البته دیگه از اینکارا خبری نیست من فقط برات درستش کردم بقیش دست خودته.(بازم ذذذووققق.)😆
باکوگو:توی نفله...ولش کن حالا درسته نمیدونم چیه اما به هر حال....ممنونم.!

هاروکا:برو خوش باش فقط مواظب اون صورت سرخت باااااششش.😆

باکوگو سریع راهش رو گرفت و رفت به سمت سالن هنوز بچه ها در حال خوردن بودن‌. اونم نشست یه چیزی خورد و حالا نوبت خواب بود.

ایزاوا:خب دیگه وقت خوابه. فقط راجب به اتاقاتون متاسفانه چون اتاقا کمن باید این چند روز با یه هم اتاقی دووم بیارین.

همه:ننننهههههه.

ایزاوا:ببندید همینی که هست مگه کسی بخواد نخوابه فقط بنا به دلایلی هیچ پسری با یه دختر هم اتاقی نیست.

همه که میدونن چرا ولی دارن سعی میکنن به روی خودشون نیارن(از خنده دارن پاره میشن.).🤭

ایزاوا:هر هر هر فردا دارم براتون، خب از اینا بگذریم بیاین برگه ها و کلید هاتون رو بگیرین پاشین برین اتاقاتون تا نزدم دهن تک تکتون.

همه:چشم استاد ایزاوا.!

بعد همه برگه های اتاقشون رو گرفتن و رفتن سر اتاقاشون.

دکو:خب اتاق شماره چند؟ اها ۱۲ یعنی با کی هم اتاقی میشم؟اگه باکوگو باشه چییی؟؟ خب من هنوز که نمیدونم بزار برم تو اتاق شاید اینطور نباشه.
اما وقتی که در اتاق رو باز کرد باکوگو رو که روی تخت دراز کشیده بود رو دید.
(ذهن دکو:خب فکر کنم باید به سرخ شدن و نخوابیدن سلام کنم.!😬🙈)

(ذهن باکوگو:هاروکا لعنتی این بود سوپرایزت😡.)

باکوگو:هیی دکوی نفله نمیای تو نکنه میخوای برای فردا خواب بمونی؟

دکو:ها! چچ چی! نه خب الان میام.!
اومد تو وسایلش رو گذاشت و لباساش رو عوض کرد و رفت روی تخت.

(ذهن دکو:آخه چرا تخت دونفره گذاشتن حالا چی میشد تخت جداگانه بزارید.)
(سرخ شدن و عرق ریختن.)
بچم اونقدر خجالت کشید که گلوله شد رفت زیر پتو.😭

باکوگو:دکو؟گرمت نیست؟

دکو:ها! چی! چی میگی بابا! اتفاقا من سردمه!
باکوگو پتو رو کمی کنار زد و گفت:اره مشخصه سردته. کل بدنت خیس عرق شده. صبر کن ببینم نکنه تب و لرز داری؟
که دستش رو گذاشت روی پیشونی دکو.
دکو الان نه تنها کل صورتش بلکه کل بدنش قرمز شد و لباش رو گاز میگرفت.
باکوگو:بنظر نمیاد تب داشته باشی،نکنه؟

دکو:ننن...کنه چیی؟!؟
باکوگو صورتش رو جلوتر آوررد در حدی که تقریبا دماقاشون داشت به هم میرسید.

باکوگو:نکنه تو؟
دکو اینقدر قرمز شد و عرق کرد که بالشتش خیس شد و افتاد به لکنت.
دکو:مم..نن...چچ..ییی؟
قلب دکو داشت از جا درمیومد که باکوگو گفت:نکنه تو فقط گرمت شده؟
و رفت عقب و کولر رو زد.
دکو هم بلند شد نشست رو تخت و بالشت رو بغل کرد.
باکوگو:میدونم میخوای سعی کنی زیاد مزاحم نشی ولی به خودت فشار نیار.
دکو خجالت زده ای که سرش تو بالشته گفت:برای یه همچین سوالی اینقدر بهم نزدیک شدی؟

باکوگو:برای چیز دیگه ای باید نزدیک میشدم؟
باکوگو بازم میخواست نزدیک بشه که دکو بالشت رو گرفت روی سرش و سرخ شده و خجالتی گفت:بگیر بخواب تا جفتمون واسه تمرین صبح خواب نموندیم.😡

باکوگو (نیشخند):خیلی خب باشه هر چی تو بگی جواب سوالتو فردا میدم.

خب اینم از پارت ۹ دگه گفتم یه زره جو رو یائویی کنم که برا بقیش آماده باشیم.😈💫

لطفا نظراتتون رو بهم بگین.💫

مرسی خوندی.💫
دیدگاه ها (۱۱)

سیلام سیلام چطورین پاشین بیاین که پارت جدید داریم.😈💫پارت۱۰♡(...

خب خب خب از اونجایی که مطمعنم خیلی منتظر این پارتین گفتم زود...

سیلام سیلام بریم برای پارت بعد که ببین اصلا داستان از اینجا ...

سیلام سیلام چطورید آماده اید برای پارت بعدی؟ بزن بریم.💫پارت۷...

عشق انفجاری ( پارت هشتم )

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۱ باکوگو : ببخشید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط