{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:87
(ویو:میرا)
وقتی که به بالای پله ها رسیدم...
دیدم که هان دو-یون،شریک چندین و چند ساله ی پدرخوانده،با چشم هایی خشمگین جلوش ایستاده...
و یک اسلحه که تو دستش...
کسی نمرده بود...
پس تیر رو زده بود به سقف،تا همهمه ها رو بخوابونه...
پدرخوانده هم جلوش وایساده بود...
نگاهی پر از سوال و جدی داشت...
و از اونور هم جونگکوک وایساده بود،و به دیواری تکیه داده بود و همه چی رو زیر نظر داشت...
هان دو-یون شروع کرد به غریدن:
هان(از این به بعد اینطوری بهش میگیم):چطور جرعت کردی که خیانت کنی؟
پدرخوانده لحظه ای بدنش به خاطر شوک زدگی منقبض شد...
پدرخوانده:چی داری میگی؟حرف دهنت رو بفهم!
هان نیشخندی از سر ناباوری زد...
هان:پس نمی دونی چه اتفاقی افتاده،هااا؟
حرف آخرش رو تقریبا با فریاد گفت...
همه ی مهمان ها منتظر جواب و واکنش ها بودند...
پدرخوانده:تو چت شده دو-یون!
هان این سری تصمیم گرفت که تمام حقیقت رو بگه...
هان:جئون!
تو تمام اطلاعات دنیای زیرزمینی و شرکت من رو به رقیب ها فروختی!
و کاری کردی که نابود شم.
بعد الان میگی چی شده؟
من نیشخند خیلی کمرنگی زدم...
نقشه ام گرفته بود...
و متئو هم از اون پایین لبخند کمرنگی زد،و حواسش به من بود...
ولی جونگکوک بین ابروهاش اخمی ریز به وجود اومده بود...
پدرخوانده با ناباوری لب زد:
پدرخوانده:من؟من یه همچین خیانتی نمی کنم!
اصلا برای اثباتش چیزی داری؟
هان نگاهش خطرناک تر شده بود...
به افرادش دستور داد تا همه ی مدارک رو نشون بدن...
پدرخوانده شروع به خوندن کرد...
و چشماش از تعجب گشاد شده بودن...
اون مدارک...
جزئی از مدارک جعلی بود،که برای این نقشه ساخته بودم...
و این یعنی:
پدرخوانده خیانت کرده،و جزای خیانت...
مرگه!
هان برای آخرین بار گفت:
هان:یه روزی میرسه که...
انتقام این خیانت بزرگ رو از تو میگیرم...
جئون جونگ به!
پدرخوانده سعی داشت متوقف‌اش کند...
ولی او رفت...
نیشخندم پررنگ تر شده بود...
همه حتی مادر جونگکوک و خودش به پدرخوانده نگاه می کردند...
ناسلامتی پدرخوانده ی قدرتمند کره خیانت کرده!
یکی از مهمان ها گفت:
مهمان.۱:این غیرقابل قبوله!
و ما از این به بعد با شما همکاری نداریم.
و چند نفری سر تکون دادن...
پدرخوانده:این یه اتهام هست!
شما حق این رو ندارید که با من اینطور صحبت کنید.
نگاه های تیز مانند چاقو به سمتش پرت شدند...
مهمان.۲:اتهام؟با اینکه مدارک همه چی رو ثابت کردند؟
نیشخندی زد...
مهمان.۲:ما اینجا دیگه کاری با تو نداریم!
بعد روبه جونگکوک کرد و گفت:
مهمان.۲:خوب شد که از همون موقع،راهت و از پدر پسفدرتت جدا کردی!
جونگکوک چیزی نگفت...
و فقط بهش نگاه کرد...
و بعد با اشاره ی دو مهمان،همه از سالن خارج شدن،حتی یونا!
سالن خالی شده بود...
یه‌جین خانم با چشمهایی اشکی،و ناباور نگاهی به شوهرش انداخت و رفت...
و فقط ما یه نفر تو سالن بودیم...
نگاه جونگکوک سرد و خالی بود...
پدرخوانده با التماس به او نگاه کرد و گفت:
پدرخوانده:جونگکوک،پسرم من یه همچین کاری نکردم!
همش کار اون هرز...
که صدای آرام اما خطرناک جونگکوک باعث قطع شدن حرفش شد:
_:درست صداش کن!
کار های کثیف خودت رو،گردن یاقوت...
ننداز!
و من فقط ایستاده بودم و نگاه میکردم...
متئو هم اون طرف سالن ایستاده بود...
پدرخوانده نیشخندی زد...
پدرخوانده:الان داری طرف اونو میگیری؟
جونگکوک کمی صدایش رفت بالا...
_:خیانت کردی،بعد داری گردن یکی دیگه میندازیش؟
هردو عصبانی بودن...
پدرخوانده:پس داری جلوی پدرت از اون دفاع میکنی؟
باشه...
تمومش میکنم!
جونگکوک خواست چیزی بگه...
اما...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۲)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

عزیزای دلم عکس پروفمون تغییر کرده💖💖💖#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#ف...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

عاشق دیوانه p22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط