یکشنبه / ۲۰ اسفند ۱۳۹۶ / ۱۳:۲۴
یکشنبه / ۲۰ اسفند ۱۳۹۶ / ۱۳:۲۴
شیرآباد، محلهای لای زرورق...در شهر زاهدان ...
فکر نکن که در دیگر شهر ها بهتر از این هست ؟
هر جا که قدم نحس مواد ومواد فروش در میان باشد . داستان به قرار زیر است !!!!.
«ته جهنم اینجاست. روی زمین. کنار گوشم. جلوی چشمم. فکم قفل میشود. چیزی مثل صدا از حفره دهانم خارج میشود. مرد سرمهکشیده با چشمهای ترسناکش نگاهم میکند. مولویِ پیرتر به کمکم میآید و با فارسی لهجهداری میگوید نینی. زنی اینجا نیست. مرد هستند و هلم میدهد بیرون. پیش خودم سرمه صدایش میکنم. با همان چشمهای ترسناکش راهنمایمان میشود تا سوگند را پیدا کنم.»
به گزارش ایسنا، روزنامه شهروند نوشت: «آخر آزادی ته شیرآباد است. بیغولهها و حاشیهنشینهای زاهدان. محله کوچکی که عمق دردهای ترسناکش، چون عفونتی بدبو تمام شهر را فراگرفته.
محلههای فقیرنشین یکی دو تا نیست. از قاسمآباد و کریمآباد و رسالت تا داییآباد و حاجیآباد و کوثر و حتی مجدیه و باقری و بیستمتری دام و کارخانه نمک و شهرک جوشکاران تا چشم کار میکند آدمهایی فقیر فقیر و باز فقیرند. هیچگاه به طور جدی کوششی برای ساماندهی این محلهها نشده است. محلههایی که انباشته از پاتوقهایی برای مصرف انواع مخدر است. تنها آدم پولدارهای این محلات، صاحبان پاتوقهایی هستند که دخمههایشان روز و شب در اختیار زنان و مردان تباهشدهای است که برای تأمین نشئگی خود دست به هر کاری میزنند.
گزارش
دروغ گفتم و پتوی پاره و چرک را بالا زدم و وارد تونلی از دود شدم. جلوی دماغم را میگیرم. نباید بگذارم دود بیحالم کند. نباید در این دود نفس بکشم. چشمهایم خیس میشود و باز دروغ میگویم. بلندبلند گریه میکنم و باز دروغ میگویم. به جستوجوی سوگند آمدهام. یک دختر هجده نوزده ساله. دانشجو است، یعنی دانشجو بوده و سر از خیابان شریعتی زاهدان درآورده و گفتهاند در پاتوقها دنبالش بگردم. الان. این وقت شب، که دیگر شب دارد تمام میشود و اول بزم چرتیها و نشئههاست. دروغ گفتم. سوگندی وجود ندارد. خودش و اسمش را همان موقع ساختم. وقتی یکی از سه «مولوی»ها تند نگاهم کرد و من به ناچار دروغ گفتم.
اگر مولویها نبودند آن وقت شب؛ شب و روز ندارد، دل آمدن به محله را نداشتم. رفتن به محله شریعتی جرأت میخواهد و دل. دل و یک زبان که بلد باشد خوب دروغ بگوید و اشکش دممشکش نباشد و بتواند گریهاش را که دارد فریاد میشود، خوب قورت دهد و چشمبهچشم شیشهایها و کریستالیها بدوزد و بگوید آمده دنبال سوگند. سوگند عزیزش.
اگر مولویها نبودند، شکمم را صد دفعه سفره کرده بودند. اگر مولویها نبودند... روی هوا هستند. بین زمین و آسمان.
مولوی محکم میگوید اپتیما را بگذارید اینجا. ماشین ارزانقیمت بیاورید. پیکان، پراید. اول محله، جلوی یک بقالی جمع و جور که مال یکی از مولویهاست که از همه پیرتر است، پارک میکنیم. چند نفر بیشتر نیستیم. مولوی میگوید زیادید. مشکوک میشوند. اگر محاصرهمان بکنند، یا چیزی بشود، چطور میتوانند از ما مراقبت کنند. درآوردن موبایل ممنوع است. عکس و فیلم ممنوع است. فقط دیدن بدون ضبط کردن آزاد است. محله تاریک است. راه اولش آسفالت است. بعد خاکی میشود. خاکی نه. شنی میشود و سنگلاخ. تاریک میشود. خیلی خیلی تاریک. راه سربالایی است. مثل ابتدای بالارفتن از دامنه کوه در سیاهی مطلق. زمین بوی گند میدهد. بوی ادرار، بوی مدفوع، بوی آشغالهای کپکزده. گاهی جلوی خانهها لولهای زیر پایم احساس میشود. همین لولههاست که ته مانده آبهای کثیف و لجن را بیرون میکشاند. یکی از خودمان نور موبایل میاندازد جلوی پایمان که ببینیم. زمین سر است و مدام لیز میخوریم.
ساعت نزدیک یازده شب است و آمدهایم دیدن پاتوق و آدمهایش. کوچهها باریک است. خیلی باریک. جاهایی حتی به سختی میشود دو نفر شانه به شانه هم بروند. خانهها درهای آهنی زنگزده دارد و شاید بشود گفت کل محله پاتوق است. مولوی احمد زهی درمیزند. پسری با قیافهای عجیب در را باز میکند. نوری کمجان تکهای از کوچه را روشن میکند. باید بیستودو سه سالی داشته باشد. لاغر است و پاهای کشیدهای دارد. چشمهایش از زیادی سرمه به سیاهی میزند و موی انبوهی سرش را پوشانده. مویی که پریشان نیست و مثل کلاهگیس گردتاگرد سرش را فراگرفته است. لباسش روشن است و در کاپشن نازکی فرورفته و لنگی به دور گردنش پیچیده. با مولوی بلوچی حرف میزنند و بعد مرا نگاه میکنند. نگاه مرد ترسناک است. درست شبیه نگاه «اینجویجوی» وقتی در دادگاه به مرگ محکوم میشود و به طرف «تام سایر» حمله میکند. چشمهایم را پایین میاندازم. میترسم بفهمد دارم دروغ میگویم. از جلوی در کنار میرود. وارد حیاط کوچکی میشویم با پنج،
شیرآباد، محلهای لای زرورق...در شهر زاهدان ...
فکر نکن که در دیگر شهر ها بهتر از این هست ؟
هر جا که قدم نحس مواد ومواد فروش در میان باشد . داستان به قرار زیر است !!!!.
«ته جهنم اینجاست. روی زمین. کنار گوشم. جلوی چشمم. فکم قفل میشود. چیزی مثل صدا از حفره دهانم خارج میشود. مرد سرمهکشیده با چشمهای ترسناکش نگاهم میکند. مولویِ پیرتر به کمکم میآید و با فارسی لهجهداری میگوید نینی. زنی اینجا نیست. مرد هستند و هلم میدهد بیرون. پیش خودم سرمه صدایش میکنم. با همان چشمهای ترسناکش راهنمایمان میشود تا سوگند را پیدا کنم.»
به گزارش ایسنا، روزنامه شهروند نوشت: «آخر آزادی ته شیرآباد است. بیغولهها و حاشیهنشینهای زاهدان. محله کوچکی که عمق دردهای ترسناکش، چون عفونتی بدبو تمام شهر را فراگرفته.
محلههای فقیرنشین یکی دو تا نیست. از قاسمآباد و کریمآباد و رسالت تا داییآباد و حاجیآباد و کوثر و حتی مجدیه و باقری و بیستمتری دام و کارخانه نمک و شهرک جوشکاران تا چشم کار میکند آدمهایی فقیر فقیر و باز فقیرند. هیچگاه به طور جدی کوششی برای ساماندهی این محلهها نشده است. محلههایی که انباشته از پاتوقهایی برای مصرف انواع مخدر است. تنها آدم پولدارهای این محلات، صاحبان پاتوقهایی هستند که دخمههایشان روز و شب در اختیار زنان و مردان تباهشدهای است که برای تأمین نشئگی خود دست به هر کاری میزنند.
گزارش
دروغ گفتم و پتوی پاره و چرک را بالا زدم و وارد تونلی از دود شدم. جلوی دماغم را میگیرم. نباید بگذارم دود بیحالم کند. نباید در این دود نفس بکشم. چشمهایم خیس میشود و باز دروغ میگویم. بلندبلند گریه میکنم و باز دروغ میگویم. به جستوجوی سوگند آمدهام. یک دختر هجده نوزده ساله. دانشجو است، یعنی دانشجو بوده و سر از خیابان شریعتی زاهدان درآورده و گفتهاند در پاتوقها دنبالش بگردم. الان. این وقت شب، که دیگر شب دارد تمام میشود و اول بزم چرتیها و نشئههاست. دروغ گفتم. سوگندی وجود ندارد. خودش و اسمش را همان موقع ساختم. وقتی یکی از سه «مولوی»ها تند نگاهم کرد و من به ناچار دروغ گفتم.
اگر مولویها نبودند آن وقت شب؛ شب و روز ندارد، دل آمدن به محله را نداشتم. رفتن به محله شریعتی جرأت میخواهد و دل. دل و یک زبان که بلد باشد خوب دروغ بگوید و اشکش دممشکش نباشد و بتواند گریهاش را که دارد فریاد میشود، خوب قورت دهد و چشمبهچشم شیشهایها و کریستالیها بدوزد و بگوید آمده دنبال سوگند. سوگند عزیزش.
اگر مولویها نبودند، شکمم را صد دفعه سفره کرده بودند. اگر مولویها نبودند... روی هوا هستند. بین زمین و آسمان.
مولوی محکم میگوید اپتیما را بگذارید اینجا. ماشین ارزانقیمت بیاورید. پیکان، پراید. اول محله، جلوی یک بقالی جمع و جور که مال یکی از مولویهاست که از همه پیرتر است، پارک میکنیم. چند نفر بیشتر نیستیم. مولوی میگوید زیادید. مشکوک میشوند. اگر محاصرهمان بکنند، یا چیزی بشود، چطور میتوانند از ما مراقبت کنند. درآوردن موبایل ممنوع است. عکس و فیلم ممنوع است. فقط دیدن بدون ضبط کردن آزاد است. محله تاریک است. راه اولش آسفالت است. بعد خاکی میشود. خاکی نه. شنی میشود و سنگلاخ. تاریک میشود. خیلی خیلی تاریک. راه سربالایی است. مثل ابتدای بالارفتن از دامنه کوه در سیاهی مطلق. زمین بوی گند میدهد. بوی ادرار، بوی مدفوع، بوی آشغالهای کپکزده. گاهی جلوی خانهها لولهای زیر پایم احساس میشود. همین لولههاست که ته مانده آبهای کثیف و لجن را بیرون میکشاند. یکی از خودمان نور موبایل میاندازد جلوی پایمان که ببینیم. زمین سر است و مدام لیز میخوریم.
ساعت نزدیک یازده شب است و آمدهایم دیدن پاتوق و آدمهایش. کوچهها باریک است. خیلی باریک. جاهایی حتی به سختی میشود دو نفر شانه به شانه هم بروند. خانهها درهای آهنی زنگزده دارد و شاید بشود گفت کل محله پاتوق است. مولوی احمد زهی درمیزند. پسری با قیافهای عجیب در را باز میکند. نوری کمجان تکهای از کوچه را روشن میکند. باید بیستودو سه سالی داشته باشد. لاغر است و پاهای کشیدهای دارد. چشمهایش از زیادی سرمه به سیاهی میزند و موی انبوهی سرش را پوشانده. مویی که پریشان نیست و مثل کلاهگیس گردتاگرد سرش را فراگرفته است. لباسش روشن است و در کاپشن نازکی فرورفته و لنگی به دور گردنش پیچیده. با مولوی بلوچی حرف میزنند و بعد مرا نگاه میکنند. نگاه مرد ترسناک است. درست شبیه نگاه «اینجویجوی» وقتی در دادگاه به مرگ محکوم میشود و به طرف «تام سایر» حمله میکند. چشمهایم را پایین میاندازم. میترسم بفهمد دارم دروغ میگویم. از جلوی در کنار میرود. وارد حیاط کوچکی میشویم با پنج،
- ۳۴۲
- ۲۰ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط