{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶


بالاخره بعد از کلی جر و بحث و بهانه های بی دلیل، ناروتو ساسکه را بخشید. ولی شرط گذاشت.
N:"اگه باز ازین کارا کنی تیکه بزرگه ت گوشته."
ساسکه بخاطر غرورش جواب مستقیم نداد، ولی وقتی برگشت توی دفترش ته دلش خودش هم میدانست که قرار نیست ناروتو را به هیچ کس دیگری توی دنیا بدهد، فقط و فقط برای خودش. حس گرما، مدام توی سینه پخش میشد:"لعنتی من چم شده؟ اینجوری نبودم."
کتابش را باز کرد تا کتاب بخواند، دارو ها و مغز انسان. ولی باز هم بعد از دو دقیقه فکرش برگشت پیش ناروتو:"۲۴ ساعت تو اون سلول چیکار...اه بسه ساسکه بشین بخون."
صفحه ها را ورق زد تا به قسمت مورد علاقه اش برسد، سعی کرد به ناروتو فکر نکند:"خببب، چی نوشته؟"
خط اول، خط دوم، خط...
ساسکه نفهمید کدام خط را خوانده و چی را قرار است بخواند، مدادش را برداشت و شروع کرد به فکر کردن:'از نزدیک که نگاه کنی موهاش به هم ریخته س، ولی حتی توی نور کم اینجا هم براقه. اون خطا از اول روی لپ هاش بوده؟ مادر زادی عصبانیه؟ یکم لاغر تر شده شاید بهتر باشه بیشتر غذا بدم بهش. تازگیا حمله عصبیاش فروکش کرده نکته خوبیه بذار بنویسم.'
ولی بعد که حواسش برگشت و کامل به دفترش نگاه کرد، دید که یک عکس از صورت ناروتو کشیده. با جزئیات. تا بناگوش سرخ شد:"خاک تو سرم این چیه؟ از بس با اوبیتو گشتم اینشکلی شدم."
سریع دفترش را بست و پرتش کرد توی سطل اشغال کنار میزش. دستی بین موهایش کشید:"اره، اثرات اوبیتوعه. یه مدت نباید برم پیشش."

پرستار نزدیک سلول ناروتو ایستاد:"اوزوماکی، دکتر کارت داره."
ناروتو که داشت با خودش حرف میزد و روی دیوار نقاشی میکشید برگشت تا به پرستار نگاه کند:"ساسکه؟ اومدم."
دیگر برایش عادی شده بود که بعد از ظهر ها برود توی دفتر پیش ساسکه. با هم درس کار میکردند، چیزهایی که ناروتو فرصت نکرده بود یاد بگیرد. پرستار لبخند زد:"رابطه ت با دکتر خوبه. جالبه، اقای اوچیها زیاد با کسی کنار نمیاد."
N:"جدی؟ پس چه دکتریه این؟"
پرستار خندید و جلوی دفتر ایستاد:"منظورم از لحاظ نزدیکیه. خوش باشی، فعلا."
ناروتو دست تکان داد، بعد در دفتر را باز کرد:"من اومدم تو."
Sa:"باید قبلش در بزنی."
N:"برو بابا کی در میزنه وقتی خودت گفتی بیام."
و نشست روی صندلی همیشگی اش پشت میز ساسکه:"چی میخوای امروز یادم بدی؟"
ساسکه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اول یک دور خوب سر تا پا ناروتو را نگاه کرد:"ها؟ اها...میخواستم ریاضی یادت بدم."
ناروتو سعی کرد به خاطر بیاورد:"اوه، همه میگفتن سخته."
Sa:"اونقدرا که بقیه میگن بد نیست. خب، در حد جمع و تفریقو که دیگه میدونی؟"
N:"اره اونو بلدم."
Sa:"پس میرسیم به ضرب و تقسیم. اول ضرب. خب ناروتو، دو دوتا چند تا میشه؟"
N:"چهار، این راحته."
Sa:"دقیقا. حالا سه سه تا چند تا میشه؟"
ناروتو کمی فکر کرد:'لابد مثل جمع عه. اگه دو دوتا میشه چهار پس سه سه تا هم باید بشه شیش‌.'
N:"خب، شیش عه."
ساسکه پوزخند زد:"عاعا، میشه ۹."
ناروتو اخم کرد:"چرا اونوقت؟"
Sa:"منظورمون از سه سه تا، در واقع سه تا سه هست. سه تا سه بغل هم میشن ۹."
N:"خب از ریاضی بدم اومد بریم درس بعدی."
پوزخند ساسکه گشاد شد:"واسه چی، داریم کار میکنیم دیگه."
ناروتو با لجبازی دست به سینه تکیه داد به صندلی ش:"نه. اگه سه سه تا نشه شیش من دیگه نیستم."
Sa:"اخه چرا انقد لجبازی تو؟"
N:"نوموخوام. نوچ."
ساسکه نتوانست خنده ی کوچکی را که توی گلویش پیچید نگه دارد:"خیلی بامزه ای."
ناروتو سریع سرش را چرخاند:"چی گفتی؟"
گوش های ساسکه سرخ شد، سریع گلویش را صاف کرد و سعی کرد دوباره خونسرد باشد:"گفتم خیلی کره خری. بشین درستو بخون بچه."
N:"اوهوع چه غلطا. مثلا الان خودت خوندی سر از کجا دراوردی؟ روانی خونه."
Sa:"ارهه ور دل تو."
N:"به به مثل اینکه صبح اول صبحو یادت رفته ها. برم صندلی رو بیارم؟"
ولی با هر کلمه ای که بحث میکردند قلب ساسکه مثل دیوانه ها میکوبید. با هر اخم ناروتو دلش میخواست عذر خواهی کند و با هر بار باز و بسته شدن لب های ناروتو برای حرف زدن، دلش میخواست او را ببوسد. ولی غرورش اجازه نمیداد قبول کند دلش را باخته:'اثرات اوبیتوعه. دارم مثل اون شبیه عاشقا میشم.' (بنده خدا اوبیتو، اش نخورده دهن سوخته)
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۱۷(خب دیگه خیلی خندیدیم میخوام بزنم داستانو از ریشه بپو...

بابا دزدای این دوره زمونه چرا انقد خوبن؟بیاین خونه ما دزدی ح...

پارت ۱۵ساسکه داشت جلوی سلول ناروتو راه میرفت. از انموقع که ز...

پارت ۱۴مادارا چند لحظه به ساسکه خیره ماند، چشم های تیره اش ک...

پارت ۲۰چند تا پرستار سریع خودشان را به طبقه ی بالا و توی راه...

پارت ۳۵صبح که ساسکه صبحانه گذاشت جلوی ناروتو، دوباره فرنی بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط