{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه : بازی



جشن چهارشنبه سوری بود ، حکیم ارد بزرگ (بزرگترین اندیشمند معاصر ایرانزمین) را دیدم که به پایکوبی و شادی جوانان می نگرد .

به سوی ایشان رفتم و گفتم : زندگی من خالی است
گوشه گیری را دوست دارم از دیگران می ترسم
حس می کنم هیچ پنجره بازی در زندگی من وجود ندارد ، نگاه همگان مرا آزار می دهد .
حکیم فرمود : می توانی با دیگران بازی کنی ؟
گفتم : بازی ؟
حکیم گفت : آری بازی های شاد ، بازی های گروهی ... با بازی دوباره جوانه می زنی و به یاد می آوری که باید با همگان همراه باشی و هم نوا ... به یاد می آوری ارزش حضور آدمها را ...
حکیم چند لحظه یی ساکت بود و ادامه داد : جام زندگی را تنها با می ، مهر و دوستی پر کن .
محو گفتار حکیم بودم .

که حکیم بزرگ با خنده فرمود : پس حالا به میان جوانان رو ، از روی آتش تنهایی بپر ...
دیدگاه ها (۱)

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای ف...

یک عاشقانه آرام ایمان عبدلی اگر که تو هم معتقدی «حافظه برا...

داستان کوتاه : خیابان های شهر آن زن تنها می گفت : بزرگترین ...

تنها مهربانی و دوستی بد اندیشی به حکیم ارد بزرگ دشنام می دا...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

داستان کوتاه : آهنگ مهربانی به حکیم ارد بزرگ گفتند : چکا...

ولادت امام محمد تقی علیه السلام

بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم، در برگیرنده مخاطرا...

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را..........

تا جایی که به یاد دارم از کودکی همیشه کتاب خوانده ام و مطالع...

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستان...

رمان مافیای عزیز من

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط