{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۶۶

پارت۶۶

عکسو برداشتم.یه دختر با موهای مشکی و چشمای آبی.خیلی زیبا بود.به خودم که اومدم چند دقیقه بود که به عکس زل زده بودم.عکسو سر جاش گذاشتم اما ته دلم یه جوری شده بودم.
فکرای مزاحمو کنار زدم و خودمو روی تخت پرت کردم.
ینی اون عکس کی میتونه باشه...پس این اتاقم...اتاق اونه...



***آرمان*** توی اتاقم نشسته بودم.خوابم نمیبرد.فکرم درگیر نوشین بود و گردنبندا.نمیدونم تا کی میتونیم اینجا مخفی بشیم.
خیلی وقت بود که برنگشته بودم.به جایی که توش مهم ترین ادمای زندگیم رو از دست دادم.
به خاطر چیزی که بودم...جادو...
تقصیر من بود.آرزو...هنوز چشمای آبیش توی ذهنمه.خنده هاش و شوخیاش و صداش...بهترین آدمی که توی زندگیم میشناختم...تقصیر من بود...



پ.ن:عذر میخوام که کوتاهه.تو شرایطیم که نمیتونم بیشتر بنویسم.فردا جبران میشه:)
دیدگاه ها (۱۰)

آرزو در رمان ماه خاموش

پارت۶۷***نوشین***صبح زود بیدار شدم و سویشرتمو پوشیدم.بقیه خو...

پارت۶۵به ادامه ی بحثشون گوش ندادم و از پله ها بالا رفتم.طبقه...

پارت۶۴***نوشین***میلاد کولشو برداشت و به خونوادش گفت که یه م...

پارت ۲۲

morning bitter

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط