#theheartofsea
#theheartofsea
#Twentyfirstpart
#Minsung
برای بوسه بعدی از هم جدا میشد
(کاپیتان؟ داریم شهرو میبینیم)
با صدای تق تق درو صدای چان
مینهو بوسه آخرو محکم تر به لبای جیسونگ زد و با لبخند ارومی ازش جدا شد و سمت عرشه رفت
مردم با گنگی و گیجی سمت خلیج و اسکله می اومدن و مینهو هر چقدربه اسکله نزدیک تر میشدن بیشتر صدای همهمه ی مردمو میشنید
جیسونگ انگشتاشو تو انگشت های مینهو گره کرد و بهش اطمینان داد که اتفاقی نمی افته...
وقتی به شهر رسیدن مینهو با آرامش همه چیز رو برای مردم شهر تعریف کرد و با گریه مادرایی که برای نبود فرزندانشون اشک میریخت قلبش فشرده شد...پادشاه دستور داد تا یه هفته از تمام جشن ها و سرور خودداری کنن و شهر به رنگ مشکی فرو رفت
جیسونگ برای چند روز پیش خاله سو موند و بعد به قلعه برگشت...
البته که هر روز به دیدن مینهو میرفت
وقتی وارد قلعه شد مینهو رو دید که زیر درخت نشسته و کتابی دستشه و خواهر کوچکیش سرشو رو رون مینهو گذاشته و خوابه و مینهو اروم موهاشو نوازش میکنه مینهو با دیدن جیسونگ لبخندگرمی زد و جیسونگ هم با لبخند رفت کنارش نشست
(چی میخونی)
جیسونگ با صدای اروم پرسید
(تاریخ ،مثل همیشه)
(قابلیت تاریخدان شدنتو داری)
(مگه نیستم؟)
جیسونگخندید و سرشو رو شونه ی مینهو گذاشت
(استرس دارم)
جیسونگ بهش نگاه کرد
(امروز سخنرانی داری)
مینهو با غم و دردی که از صداش مشخص بودگفت
(اره)
جیسونگ بوسه ای رو گونه ی مینهو گذاشت
(از پسش بر میای)
مینهو با صدایی که از غم وخستگی گرفته بود اروم گفت
(اونا بچه هاشونو به من سپرده بودن اونا به من اعتماد داشتن و من؟ با یه بی احتیاطی ساده جون همه شونو گرفتم)
جیسونگ به چشمای خسته ی مینهو نگاه کرد و چونشو گرفت و سرشو سمت خودش چرخوند
(نه مین...نه...اینجوری نیست هیچ کدوم از اون اتفاقا تقصیر تو نبود...این مهمه رو ما زنده موندیم...حداقل من نمردم هوم؟ مگه نگفتی نزدیک مرگ بودم؟ چون اگر میمردم تو خودتو ول میکردی من زنده موندم که تو زنده باشی...پس...بیخیال همه چی مینهو)
مینهو بوسه ای رو پیشونی جیسونگ گذاشت و نگاهشو به جسم کوچیک غرق در خواب خواهرش داد
(خستم جیسونگ از اینکه همیشه تظاهر میکنم همه چیز خوبه و من قوی ام...خسته شدم از انتطارایی که زندگیمو ازم گرفتن...از تمام روزایی که سعی کردم پرواز کنم و دوباره زندگی کنم بدون عذاب وجدان خون هایی که به خاطر من ریخت...ولی هر بار بالام شکستن و من همونجا موندم...تلاش برای نجات پیدا کردن از وضعیت من سخته...لی مینهو بودن...پسر پادشاه بودن سخته)
مینهو هیج وقت سختی هاشو به زبون نمی آورد...هیچ وقت وقتی راجب یه خستگی یا مشکلش حرف میزد ینی واقعا داغون بود...
جیسونگ گونه ی مینهو رو نوازش کرد
(میدونم...پس من اینجام که اون بالای شکسته رو درمان کنم و کمکت کنم بهتر بشی...از این زندان عذاب وجدان راحت بشی...هوم؟)
همون موقع پادشاه رسید و مینهو مینجی روبغل کرد و بلند شد و جیسونگمهمینطور
(مینهو تا یک ساعت دیگه...)
(میدونم...)
پدرش با صدای اروم گفته بود...و مینهو اروم تر جواب داده بود
(مینجی رو ببر اتاقش...و با جیسونگ...اماده شو که بری تو میدون شهر...)
مینهو سر تکون داد و مینجی رو سمت قصر برد...
وقتی مینهو رفت پدرش به جیسونگ که با خجالت و غم سرشو انداخته بود پایین نگاه کرد
(هر بار که میبینمت...شباهت بیشتر نسبت به تو پدرت پیدا میکنم...یا حتی جد بزرگت...)
جیسونگ لبخند زد و تعظیم کرد بعد پادشاه گفت
(ازت یه قول میگیرم...که همیشه مراقب پسرم باشی و کنارش باشی)
(قول میدم اعلیحضرت...تا اخر عمرم حتی یه بار پشتش رو خالی نمیکنم)
......
عصر موقع سخنرانی بود که مینهو از استرس شدید لباشو میجوید و جیسونگ اروم رفت کنارش
(اگر استرس داری حق نداری لبای قشنگو به فنا بدیا)
مینهو لبخند زد و جیسونگو تو آغوشش گرفت
(ممنونم)
جیسونگ اروم خندید و بوسه ای رو گونه ی عشقش گذاشت
(انجامش بده...تو میتونی عزیزم)
مینهو اروم سر تکون داد و سمت مردم رفت ....
مادرا گریه میکردن... همه در غم فرو رفته به مینهو نگاه میکردن...و حتی مادر مینهو اروم اشک میریخت
(اتفاقی که برای کشتی و ما افتاد اتفاقی نبود که راحت بشه ازش گذشت ...من مقصر جون و خون تموم کسایی ام که با من بودن...من...لی مینهو قسم میخورم از مردمم و خدمه ام برای همیشه محافظت کنم)
جیسونگ به مینهو نگاه میکرد...میدونست چقد اون حرفا براش سخته...اون لحن و اروم بودن...و واقعا بهش افتخار میکرد
(قول میدم...با تمام وجودم...از باقی خدمه ام مراقبت کنم نزارم هیچ خطری تهدیدشون کنه....)
و تعظیم کرد...
-------
یکم دیگه ازش موندههه
چون جا نمیشد تو یه پست دیگه میزارمشششششش
#Twentyfirstpart
#Minsung
برای بوسه بعدی از هم جدا میشد
(کاپیتان؟ داریم شهرو میبینیم)
با صدای تق تق درو صدای چان
مینهو بوسه آخرو محکم تر به لبای جیسونگ زد و با لبخند ارومی ازش جدا شد و سمت عرشه رفت
مردم با گنگی و گیجی سمت خلیج و اسکله می اومدن و مینهو هر چقدربه اسکله نزدیک تر میشدن بیشتر صدای همهمه ی مردمو میشنید
جیسونگ انگشتاشو تو انگشت های مینهو گره کرد و بهش اطمینان داد که اتفاقی نمی افته...
وقتی به شهر رسیدن مینهو با آرامش همه چیز رو برای مردم شهر تعریف کرد و با گریه مادرایی که برای نبود فرزندانشون اشک میریخت قلبش فشرده شد...پادشاه دستور داد تا یه هفته از تمام جشن ها و سرور خودداری کنن و شهر به رنگ مشکی فرو رفت
جیسونگ برای چند روز پیش خاله سو موند و بعد به قلعه برگشت...
البته که هر روز به دیدن مینهو میرفت
وقتی وارد قلعه شد مینهو رو دید که زیر درخت نشسته و کتابی دستشه و خواهر کوچکیش سرشو رو رون مینهو گذاشته و خوابه و مینهو اروم موهاشو نوازش میکنه مینهو با دیدن جیسونگ لبخندگرمی زد و جیسونگ هم با لبخند رفت کنارش نشست
(چی میخونی)
جیسونگ با صدای اروم پرسید
(تاریخ ،مثل همیشه)
(قابلیت تاریخدان شدنتو داری)
(مگه نیستم؟)
جیسونگخندید و سرشو رو شونه ی مینهو گذاشت
(استرس دارم)
جیسونگ بهش نگاه کرد
(امروز سخنرانی داری)
مینهو با غم و دردی که از صداش مشخص بودگفت
(اره)
جیسونگ بوسه ای رو گونه ی مینهو گذاشت
(از پسش بر میای)
مینهو با صدایی که از غم وخستگی گرفته بود اروم گفت
(اونا بچه هاشونو به من سپرده بودن اونا به من اعتماد داشتن و من؟ با یه بی احتیاطی ساده جون همه شونو گرفتم)
جیسونگ به چشمای خسته ی مینهو نگاه کرد و چونشو گرفت و سرشو سمت خودش چرخوند
(نه مین...نه...اینجوری نیست هیچ کدوم از اون اتفاقا تقصیر تو نبود...این مهمه رو ما زنده موندیم...حداقل من نمردم هوم؟ مگه نگفتی نزدیک مرگ بودم؟ چون اگر میمردم تو خودتو ول میکردی من زنده موندم که تو زنده باشی...پس...بیخیال همه چی مینهو)
مینهو بوسه ای رو پیشونی جیسونگ گذاشت و نگاهشو به جسم کوچیک غرق در خواب خواهرش داد
(خستم جیسونگ از اینکه همیشه تظاهر میکنم همه چیز خوبه و من قوی ام...خسته شدم از انتطارایی که زندگیمو ازم گرفتن...از تمام روزایی که سعی کردم پرواز کنم و دوباره زندگی کنم بدون عذاب وجدان خون هایی که به خاطر من ریخت...ولی هر بار بالام شکستن و من همونجا موندم...تلاش برای نجات پیدا کردن از وضعیت من سخته...لی مینهو بودن...پسر پادشاه بودن سخته)
مینهو هیج وقت سختی هاشو به زبون نمی آورد...هیچ وقت وقتی راجب یه خستگی یا مشکلش حرف میزد ینی واقعا داغون بود...
جیسونگ گونه ی مینهو رو نوازش کرد
(میدونم...پس من اینجام که اون بالای شکسته رو درمان کنم و کمکت کنم بهتر بشی...از این زندان عذاب وجدان راحت بشی...هوم؟)
همون موقع پادشاه رسید و مینهو مینجی روبغل کرد و بلند شد و جیسونگمهمینطور
(مینهو تا یک ساعت دیگه...)
(میدونم...)
پدرش با صدای اروم گفته بود...و مینهو اروم تر جواب داده بود
(مینجی رو ببر اتاقش...و با جیسونگ...اماده شو که بری تو میدون شهر...)
مینهو سر تکون داد و مینجی رو سمت قصر برد...
وقتی مینهو رفت پدرش به جیسونگ که با خجالت و غم سرشو انداخته بود پایین نگاه کرد
(هر بار که میبینمت...شباهت بیشتر نسبت به تو پدرت پیدا میکنم...یا حتی جد بزرگت...)
جیسونگ لبخند زد و تعظیم کرد بعد پادشاه گفت
(ازت یه قول میگیرم...که همیشه مراقب پسرم باشی و کنارش باشی)
(قول میدم اعلیحضرت...تا اخر عمرم حتی یه بار پشتش رو خالی نمیکنم)
......
عصر موقع سخنرانی بود که مینهو از استرس شدید لباشو میجوید و جیسونگ اروم رفت کنارش
(اگر استرس داری حق نداری لبای قشنگو به فنا بدیا)
مینهو لبخند زد و جیسونگو تو آغوشش گرفت
(ممنونم)
جیسونگ اروم خندید و بوسه ای رو گونه ی عشقش گذاشت
(انجامش بده...تو میتونی عزیزم)
مینهو اروم سر تکون داد و سمت مردم رفت ....
مادرا گریه میکردن... همه در غم فرو رفته به مینهو نگاه میکردن...و حتی مادر مینهو اروم اشک میریخت
(اتفاقی که برای کشتی و ما افتاد اتفاقی نبود که راحت بشه ازش گذشت ...من مقصر جون و خون تموم کسایی ام که با من بودن...من...لی مینهو قسم میخورم از مردمم و خدمه ام برای همیشه محافظت کنم)
جیسونگ به مینهو نگاه میکرد...میدونست چقد اون حرفا براش سخته...اون لحن و اروم بودن...و واقعا بهش افتخار میکرد
(قول میدم...با تمام وجودم...از باقی خدمه ام مراقبت کنم نزارم هیچ خطری تهدیدشون کنه....)
و تعظیم کرد...
-------
یکم دیگه ازش موندههه
چون جا نمیشد تو یه پست دیگه میزارمشششششش
- ۲۷۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط