#theheartofsea
#theheartofsea
#fourteenthpart
#Minsung
جیسونگ لبخند زد
(بله قربان تونستید)
مینهو که بازم قلبش با لبخندای مکرر جیسونگ گرم شده بود لبخندی زد و دست جیسونگ رو گرفت و گفت....
(جیسونگ من...من همه چیو راجب اون شب یادمه...شبی که-)
(همو بوسیدیم؟)
جیسونگ سرخ شد و حرف شاهزاده رو ادامه داد
مینهو با دیدن اینکه جیسونگهم همه چیو به یاد داره لبخند زد
(اره...میدونی من ادمی نیستم که خیلی هول بشم یا بتونم احساساتمو به زبون بیارم...ولی...جلوی تو...این هول شدنو دوست دارم...این حسی که پیش تو دارم...دستپاچه شدن ضربان قلبم...بهم احساس اینو میده که مهمم...یا یه نفر برام مهمه)
خیلی ضایه بود که مینهو ساعت ها با خودش تلاش کرده بود که بتونه چی بگه و جیسونگ اینو فهمید و تصمیم گرفت به روش نیاره
(نمیتونم چرا ولی...تو اولین کسی هستی که...من...این حسو بهش دارم...هان جیسونگ)
جیسونگ کاملا خودشو گم کرده بود...سرخ شده بود اروم لبخند زد
(من...من نمیدونم چی بگم ولی...فکر کنم شما اولین شاهزاده ای باشید که تو کتاب خونه از کسی که دوسش داره درخواست میکنه)
مینهو خندید و پیشونیش رو به پیشونی جیسونگ چسبوند
(نقاشیتو دیدم...نمیتونی دیگه ازم فرار کنی جیسونگی)
و لباشو رو لبای جیسونگ گذاشت...پسر کوچیکتر اولش شوک شده بود ولی اروم شروع به همکاری و بوسیدن متقابل لب های مینهو کرد...حتی از اون شب حس بهتری داشت
همینطوری که به بوسیدن ادامه میدادن مینهو دستاشو رو کمر جیسونگ گذاشت و اروم بوسه رو شکوند و درحالی که نفس نفس میزد گفت
(من دوستت دارم حتی بیشتر از دریایی که همیشه کنارم بوده...اما بیشتر از اون عاشق دریایی ام که تو چشمای توعه...و مطمئنم بیشتر با اون زندگی میکنم)
جیسونگ دستاشو رو گونه های مینهو گذاشت و گفت
(هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری کسی بهم اعتراف کنه)
مینهو خندید و نوک بینی جیسونگ رو بوسید
(من خاصم...مگه نه؟)
جیسونگ هم خندید
(اره...هستی...)
مینهو یهو یاد چیزی افتاد
(باید بهت یچیزی رو نشون بدم)
و بعد کتابی رو آورد که اسم جد جیسونگ...هان جیسونگ اول بود
(اوه...شت...یادم نمیاد این عکسه رو گرفته باشم...)
مینهو اروم خندید و گفت
(نه خنگه...این پدر پدربزرگته...هان جیسونگ اول...دقیقا شبیهته...فقط احساس میکنم تو کوچولو تری)
جیسونگ چشماشو چرخوند و برحسب عادتش لپاشو باد کرد مینهو خندید و کل داستانو تعریف کرد
(ینی...بابای من؟ میشه؟ همون؟ قهرمان؟ شهر؟...پشمام...)
مینهو زد زیر خنده و موهای جیسونگو به هم ریخت
(شاید اینکه تاریخ تکرار میشه حقیقته)
جیسونگ خندید
(سرنوشت چی؟ البته بدون بچه...)
مینهو خندید
(غصه اونشو نخور)
جیسونگ وحشت زده و پشم ریخته به مینهو نگاه کرد
(نه خنگول منظورم اون نیست...منظورم پرورشگاهه)
جیسونگ نفس راحتی کشید
(اصن مگه قابلیتشو دارم؟)
مینهو نگاه فیلسوفانه ای به جیسونگ کرد که بچه ساکت شد
مینهو گونه اش رو نوازش کرد
(من هیچ کسی رو غیر تو برای ایندم نمیپذیرم...هیچ کس جز تو انتخاب من نیست خب؟ پدر و مادرم هیچ وقت مخالفت نمیکنن اون وروجکم از خداشه....وقتی برگردیم...همه چیز رو حل میکنم...تا تو پیشم بمونی)
جیسونگ لبخند زد
(من...روز اولی که دیدمت این حسو داشتم که خوشبحال کسی که قراره با تو باشه....ولی الان...قراره جایی که به دنیا اومدم میرم؟)
مینهو خندید
(درسته پادشاه من...ملکه سرزمین من...اینا همش سرنوشته)
لایکا فقط بالا ده تا باشه حتی ۱۱ ام قبوله دورتون بگردممممم💖🥲💫
#fourteenthpart
#Minsung
جیسونگ لبخند زد
(بله قربان تونستید)
مینهو که بازم قلبش با لبخندای مکرر جیسونگ گرم شده بود لبخندی زد و دست جیسونگ رو گرفت و گفت....
(جیسونگ من...من همه چیو راجب اون شب یادمه...شبی که-)
(همو بوسیدیم؟)
جیسونگ سرخ شد و حرف شاهزاده رو ادامه داد
مینهو با دیدن اینکه جیسونگهم همه چیو به یاد داره لبخند زد
(اره...میدونی من ادمی نیستم که خیلی هول بشم یا بتونم احساساتمو به زبون بیارم...ولی...جلوی تو...این هول شدنو دوست دارم...این حسی که پیش تو دارم...دستپاچه شدن ضربان قلبم...بهم احساس اینو میده که مهمم...یا یه نفر برام مهمه)
خیلی ضایه بود که مینهو ساعت ها با خودش تلاش کرده بود که بتونه چی بگه و جیسونگ اینو فهمید و تصمیم گرفت به روش نیاره
(نمیتونم چرا ولی...تو اولین کسی هستی که...من...این حسو بهش دارم...هان جیسونگ)
جیسونگ کاملا خودشو گم کرده بود...سرخ شده بود اروم لبخند زد
(من...من نمیدونم چی بگم ولی...فکر کنم شما اولین شاهزاده ای باشید که تو کتاب خونه از کسی که دوسش داره درخواست میکنه)
مینهو خندید و پیشونیش رو به پیشونی جیسونگ چسبوند
(نقاشیتو دیدم...نمیتونی دیگه ازم فرار کنی جیسونگی)
و لباشو رو لبای جیسونگ گذاشت...پسر کوچیکتر اولش شوک شده بود ولی اروم شروع به همکاری و بوسیدن متقابل لب های مینهو کرد...حتی از اون شب حس بهتری داشت
همینطوری که به بوسیدن ادامه میدادن مینهو دستاشو رو کمر جیسونگ گذاشت و اروم بوسه رو شکوند و درحالی که نفس نفس میزد گفت
(من دوستت دارم حتی بیشتر از دریایی که همیشه کنارم بوده...اما بیشتر از اون عاشق دریایی ام که تو چشمای توعه...و مطمئنم بیشتر با اون زندگی میکنم)
جیسونگ دستاشو رو گونه های مینهو گذاشت و گفت
(هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری کسی بهم اعتراف کنه)
مینهو خندید و نوک بینی جیسونگ رو بوسید
(من خاصم...مگه نه؟)
جیسونگ هم خندید
(اره...هستی...)
مینهو یهو یاد چیزی افتاد
(باید بهت یچیزی رو نشون بدم)
و بعد کتابی رو آورد که اسم جد جیسونگ...هان جیسونگ اول بود
(اوه...شت...یادم نمیاد این عکسه رو گرفته باشم...)
مینهو اروم خندید و گفت
(نه خنگه...این پدر پدربزرگته...هان جیسونگ اول...دقیقا شبیهته...فقط احساس میکنم تو کوچولو تری)
جیسونگ چشماشو چرخوند و برحسب عادتش لپاشو باد کرد مینهو خندید و کل داستانو تعریف کرد
(ینی...بابای من؟ میشه؟ همون؟ قهرمان؟ شهر؟...پشمام...)
مینهو زد زیر خنده و موهای جیسونگو به هم ریخت
(شاید اینکه تاریخ تکرار میشه حقیقته)
جیسونگ خندید
(سرنوشت چی؟ البته بدون بچه...)
مینهو خندید
(غصه اونشو نخور)
جیسونگ وحشت زده و پشم ریخته به مینهو نگاه کرد
(نه خنگول منظورم اون نیست...منظورم پرورشگاهه)
جیسونگ نفس راحتی کشید
(اصن مگه قابلیتشو دارم؟)
مینهو نگاه فیلسوفانه ای به جیسونگ کرد که بچه ساکت شد
مینهو گونه اش رو نوازش کرد
(من هیچ کسی رو غیر تو برای ایندم نمیپذیرم...هیچ کس جز تو انتخاب من نیست خب؟ پدر و مادرم هیچ وقت مخالفت نمیکنن اون وروجکم از خداشه....وقتی برگردیم...همه چیز رو حل میکنم...تا تو پیشم بمونی)
جیسونگ لبخند زد
(من...روز اولی که دیدمت این حسو داشتم که خوشبحال کسی که قراره با تو باشه....ولی الان...قراره جایی که به دنیا اومدم میرم؟)
مینهو خندید
(درسته پادشاه من...ملکه سرزمین من...اینا همش سرنوشته)
لایکا فقط بالا ده تا باشه حتی ۱۱ ام قبوله دورتون بگردممممم💖🥲💫
- ۲۳۵
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط