{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁹

دستبند رو برداشتم. خیلی ظریف بود، از اون مدل‌هایی که آدم عادی شاید اصلاً نگاهش هم نکنه. اما آویز کوچیکش برام آشنا بود. یه شکل خیلی ساده، شبیه دوتا خط که کنار هم یه قلب نصفه می‌ساختن. انگشتام ناخودآگاه شروع کرد به لرزیدن.یه دفعه تصویر هجوم آورد.بارون ریز.صدای خیابون.تهیونگ که توی ماشین خم شده بود و چیزی توی جعبه کوچیک توی دستش بود.من که داشتم می‌گفتم: «این چیه؟»و اون، با یه لبخند خجالتی، گفته بود: «چیز مهمی نیست. فقط خواستم یه چیزی داشته باشی که یادت بمونه من واقعاً تو زندگیت بودم.»نفسم بند اومد.برگه‌ی تاخورده رو باز کردم. خطش مال تهیونگ بود.«اگه اینو پیدا کردی، یعنی یا داری باهام قهر می‌کنی، یا دوباره داری منو از اول به یاد میاری.هر دو حالتش هم منو می‌ترسونه، هم خوشحال می‌کنه.من هیچ‌وقت بلد نبودم خوب حرف بزنم. ولی اینو بلدم که وقتی تو می‌خندی، همه‌چی یه‌کم قابل‌تحمل‌تر می‌شه.اگه یه روز گم شدم، این چیزا رو نگه دار.چون من همیشه دنبال راهی بودم که برگردم پیشت.»چشم‌هام پر از اشک شد.دستم روی کاغذ خشک شد. چند ثانیه اصلاً نتونستم نفس بکشم. همه‌چیز یه‌دفعه ریخت سرم: خاطره‌ها، بوسه‌ها، دست‌ها، بارون، و اون حس لعنتیِ آشنایی که از همون اول بین ما بوده.من این آدم رو از دست داده بودم.یا شاید… فکر می‌کردم از دستش داده‌ام.یه صدای کوچیک از پشت سرم آمد.
ا/ت: تو… هنوز اینارو نگه داشته بودی؟
سرم رو که بلند کردم، تهیونگ پشت در اتاق ایستاده بود. معلوم بود کلید رو از فرط عجله هنوز توی دستش گرفته. موهاش بهم‌ریخته بود و نگاهش، وقتی جعبه رو دید، یک‌دفعه سنگین شد.چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. فقط به هم نگاه کردیم. بعد آهسته اومد داخل.
تهیونگ: فکر نمی‌کردم پیداشون کنی.
ا/ت: چرا پنهونشون کرده بودی؟
دیدگاه ها (۰)

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط