{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³²

نه فقط اون اعترافِ شیرینِ “دوستت دارم”؛ یادم اومد که بعدش بحثمون شد. یادم اومد که من چقدر از اینکه همیشه سایه باشم خسته بودم. یادم اومد که اون شب، توی ماشین، بهش گفته بودم «دیگه نمی‌تونم اینجوری ادامه بدم، تهیونگ. یا همه‌چی رو بگو یا تمومش کنیم.»
تصویرش مثل یک فلش‌بکِ سیاه و سفید و سریع اومد جلوی چشمام:
صدای جیغِ ترمز.نورِ شدیدِ چراغ‌های ماشینی که از روبرو می‌اومد.و چهره‌ی تهیونگ که اون لحظه، نه عاشق بود، نه خوشحال؛ فقط ترسیده بود.دستم رو گذاشتم روی پیشونیم. همه‌چی یه‌دفعه چیدمانِ متفاوتی پیدا کرد. گذشته‌ی ما اونقدر که فکر می‌کردم رمانتیک و آروم نبود. خیلی آشفته‌تر، دردناک‌تر و پر از لبه‌های تیز بود.من سه‌سال رو توی یه خلاء گذروندم، اما تهیونگ… اون توی این سه‌سال هم با غمِ از دست دادنِ من زندگی کرده بود، هم با اون عذابِ وجدان که شاید اگه اون شب اون بحثِ لعنتی رو نمی‌کردیم، اگه من انقدر تحت فشار نبودم، اون تصادف هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتاد.سرم رو تکیه دادم به پشتیِ مبل و به سقف خیره شدم. حس کردم یه بخشِ دیگه از حافظه‌م بیدار شده، اما این‌بار، جای اینکه حسِ گرمایِ عشق بده، حسِ سنگینیِ واقعیت رو داشت.فهمیدم چرا تهیونگ وقتی منو پیدا کرد، انقدر محتاط بود. چرا همیشه یه فاصله‌ای نگه می‌داشت. چون اون فقط یه عشقِ گمشده رو نمی‌دید؛ اون داشت به “عاملِ مرگ” نگاه می‌کرد. به کسی که بخاطرِ فشارِ رابطه با اون، زندگیش رو از دست داده بود.گوشی‌م روی میز لرزید. پیامی از تهیونگ بود.«ا/ت، برگشتم خونه. نهار گرفتم. حالت خوبه؟»به صفحه گوشی نگاه کردم. دستم میلرزید. حالا دیگه نمی‌تونستم مثل قبل فقط با یک «آره، خوبم» جوابش رو بدم. حالا می‌دونستم که ما چقدر زخم‌خورده‌ایم.
نوشتم: «بیا خونه. باید حرف بزنیم.»گوشی رو گذاشتم زمین. اتاقی که تا چند لحظه پیش برام «خونه» بود، حالا شبیه یه صحنه‌ی جرمِ قدیمی به نظر می‌رسید که باید دوباره بررسی‌ش می‌کردیم.
...
دیدگاه ها (۰)

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط