otagh baghli
otagh baghli
part 7
آروم از پشت میز بلند شدم تا برم
به مامان کمک کنم
از اتاق اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه پا تند کردم
مامان رو دیدم که داره میز رو میچینه
منم رفتم کمکش و میز رو باهم چیدیم
تقریبا دو مین گذشت و چیدن
میز تموم شد
آروم پشت صندلی نشستم و مامان هم
روی صندلی روبروی نشست
خب الان وقته خوبیه که ازش بپرسم
ا/ت : اومم ... میگم مامان
لونا : جانم
ا/ت : نگفتی کی قرارع بیاد ؟
مامان لبخندی بهم زد و گفت : .....
لونا : یادته قبلاً بهت گفته بودم یه
پسر دارم خارج از کشوره ؟
ا/ت : آره یادمه
لونا : خب دو روز پیش بهم زنگ زد و
گفت قراره بیاد
ا/ت : چی ؟
واقعا؟!
لونا : آره واقعا
ا/ت : میشه بپرسم چرا خارج بوده ؟
هیچ وقت در مورد این بهم نگفته بودی ....
در کسری از ثانیه مامان لبخندش محو شد
انگار در مورد یه خاطره ی بد ازش سوال کردم ....
خواست چیزی بگه که همون لحظه
صدای زنگ در شنیده شد ...
اوفففف یعنی قراره یه پسر بیاد این جا ....
اصلا حوصلشو ندارم
مامان بلند شد و سمت در رفت
منم عین جوجه اردک زشت پشتش راه افتادم
البته اون خیلی از من جلوتر بود
و من خیلی عقب تر ....
مامان درو باز کردو با دیدن فرد روبروش
بغض کردو محکم به آغوشش کشید ...
از طرفی هم خوشحال بودم چون مامان راجب
همین آقا پسرش خیلی حرف میزد
همیشه می گفت که چقدر دلتنگشه و
دوست داره دوباره ببینتش
آروم از بغل مامان بیرون اومد وچشمش افتاد به من
که یهو ....
ادامه دارد ...🌔
part 7
آروم از پشت میز بلند شدم تا برم
به مامان کمک کنم
از اتاق اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه پا تند کردم
مامان رو دیدم که داره میز رو میچینه
منم رفتم کمکش و میز رو باهم چیدیم
تقریبا دو مین گذشت و چیدن
میز تموم شد
آروم پشت صندلی نشستم و مامان هم
روی صندلی روبروی نشست
خب الان وقته خوبیه که ازش بپرسم
ا/ت : اومم ... میگم مامان
لونا : جانم
ا/ت : نگفتی کی قرارع بیاد ؟
مامان لبخندی بهم زد و گفت : .....
لونا : یادته قبلاً بهت گفته بودم یه
پسر دارم خارج از کشوره ؟
ا/ت : آره یادمه
لونا : خب دو روز پیش بهم زنگ زد و
گفت قراره بیاد
ا/ت : چی ؟
واقعا؟!
لونا : آره واقعا
ا/ت : میشه بپرسم چرا خارج بوده ؟
هیچ وقت در مورد این بهم نگفته بودی ....
در کسری از ثانیه مامان لبخندش محو شد
انگار در مورد یه خاطره ی بد ازش سوال کردم ....
خواست چیزی بگه که همون لحظه
صدای زنگ در شنیده شد ...
اوفففف یعنی قراره یه پسر بیاد این جا ....
اصلا حوصلشو ندارم
مامان بلند شد و سمت در رفت
منم عین جوجه اردک زشت پشتش راه افتادم
البته اون خیلی از من جلوتر بود
و من خیلی عقب تر ....
مامان درو باز کردو با دیدن فرد روبروش
بغض کردو محکم به آغوشش کشید ...
از طرفی هم خوشحال بودم چون مامان راجب
همین آقا پسرش خیلی حرف میزد
همیشه می گفت که چقدر دلتنگشه و
دوست داره دوباره ببینتش
آروم از بغل مامان بیرون اومد وچشمش افتاد به من
که یهو ....
ادامه دارد ...🌔
- ۴.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط