{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۸

عزیزم..خداحافظ سيندرالاي مهربون و شیرینم.. ممنونم که همه اون لحظه هایی که بهت نیاز داشتم در کنارم بودي.. ممنونم که همیشه حتي تو اوج بد و ناحق بودنم باز به من و خانواده ام مهربوني کردي و رهامون نکردي..اينو یادت نره که... فقط خوشبختیتو میخوام... پس اگه فراموشم کني و بري پي زندگیت ناراحت نمیشم
اشکم درمونده و تلخ جاري شد..
لرزون انگشتش رو زیر چشمم کشید و گفت:دنيا جاي عجيبيه الا.. يه روز یکی پیدا میشه که میشه همه زندگیت و یه روز اون یه نفر میره اما.. زندگي برخلاف تصورت هنوز ادامه داره...
با درد هق هق کردم و تند گفتم : نه. خواهش میکنم سریع
گفت : هیسسس...دخترکم..زندگی هنوز ادامه داره..حتي بدون من..
اشفته به دور و برش نگاه کرد و گنگ گفت:يعني امیدوارم براي تو هنوز و سالیان سال ادامه داشته باشه..
اخ خداا...قلبم داشت آتیش میگرفت نفس عمیق و پردردی کشیدم
لبخندي بهم زد و گفت : حالا دیگه فك نكنم حرفي براي گفتن مونده باشه جز اینکه بریم پايين يه چيزي براي خوردن پیدا کنیم.
لرزون لبخند زدم و دل گرفته
سر تکون دادم و گفتم : تو برو..منم میام..
میخواستم یه کم خودم رو جمع و جور کنم. سر تكون داد و بلند شد.
سرمو نرم بوسید و رفت سمت در و رفت بیرون
درمونده دست به صورتم گرفتم و چشمامو بستم.. کاش از این همه بلاتکليفي و درد و عذاب رها شم..لطفا..
قلبم طاقت نمیاره.. داره خرد میشه.. اروم بلند شدم و لباسام رو برداشتم که نگاهم به کمد گوشه اتاق خورد
مثل همه وسایل خونه قديمي و دمده. اروم با چشماي باريك رفتم جلو و گنگ و کنجکاوانه بازش کردم که... واي خداي من.. این
چشمامو گشاد کردم نفسم از دیدن لباس بلند و پف دار زنونه ابي بنفش خيلي زيبايي که جلوم بود بند اومد.. والي.. چقدر قشنگه...
بهت زده و با ذوق نوازشش کردم
محشر بود. لرزون از تو کمد درش اوردم قلبم از زیباییش تند میزد
لبخند خيلي شاد و عميقي رو لبم اومد..
دوختش عالي بود.. يعني اندازه ام میشه؟
دلم میخواست بپوشمش. عین بچه ها با ذوق و شوق و تند زیپش رو پایین کشیدم و سعی کردم بپوشمش.انگار..تقریبا اندازه است.
فقط یه کم گشاده برام. اما زیاد نه...
زیپشو بالا کشیدم.
چقدر دامن بلند و پر از پفش خوشگله.
با لبخند خيلي شادي دامن حریر قشنگش رو گرفتم و چرخ زدم..
جیمین از پایین بلند صدام زد الا. تند گفتم الان میام
و پیش خودم تصور کردم چقدر با دیدن این لباس تو تنم
تعجب میکنه و شیطون خندیدم و لباس رو بلند کردم و رفتم بیرون.
اين يعني یه زن توي اين خونه زندگی میکرده؟
الان کجاست؟ اروم از پله ها پایین رفتم و با ذوق صدا زدم: جیمین...
از اشپزخونه اومد بیرون که یه دفعه از دیدنم تو اون لباس کپ کرد
دهنش از تعجب باز مونده بود و بهت زده با چشماي قلبي
زل زد بهم. با ذوق خندیدم و دویدم سمتش.
گیج زمزمه کرد : الا..
دویدم جلو که با ذوق و عشق دو طرف کمرم رو گرفت و رو هوا چرخوندم و با محبت گفت: عين فرشته ها شدي..
خيلي بلند و پر لذت خندیدم.
رو هوا چرخوندم و دقیق و عمیق نگام کرد و نرم گذاشتم رو زمین و متعجب گفت: اینو از کجا پیدا کردی فرشته من ؟
با ذوق گفتم : تو یکی از کمدا بود.
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۹خيلي عمیق نگام کرد و گفت: ت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۰جیمین.. يهو و خيلي شوکه زدم...

پارت ۶۲۷ خواب الود چشمامو به هم فشردم که یهو حوادث توي ذهن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۸خودمو با خنده عقب کشیدم و گ...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط