ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۹
خيلي عمیق نگام کرد و گفت: تو تنت حرف نداره.
با شوق و لذت لبخند زدم. پیشونیمو خيلي عميق بوسید و گفت: بیا ببین
پیدا کردم.
و رفت سمت اشپزخونه.. اینجا با لبخند لباس رو بلند کردم و قدمی برداشتم که یهو سرم گیج رفت..
لرزون دستمو به سرم گرفتم. ترس بدي تو وجودم دوید.
لرزون و به زور زمزمه کردم: جیمین
اما حتي صدام در نمیومد..
ضربان قلبم خيلي خيلي شديد بالا رفت و چشمام تار شد. سعی کردم قدم بردارم اما تمام تنم بي حس شدو روي زمین افتادم.
چشمام با بیحالي خيلي عجيبي در حالیکه قلبم داشت از جا در میومد به هم قفل شد و یهو حس کردم دیگه قلبم
نمیتپه و با درد و وحشت شديدي از حال رفتم.
با هين بلندي وحشت زده و هول از جام پریدم که دستایی محکم نگهم داشت و مهربون گفت: الا جان اروم باش خيلي سريع و گنگ نگاش کردم
نيكول؟
این.. این نیکوله؟ زبونم بند اومد... نه..نه...اینجا..
ضربان قلبم بالا رفت و شوکه و سردرگم و خيلي متعجب
گفتم : اینجا کجاست؟ من.. من كجام؟
آنالی از گوشه اتاق نزدیکم شد و دستم رو گرفت
نگران گفت: یادت نیست؟ تو پیش جیمین تو بخش مراقبت هاي ويژه بودي..يهو از حال رفتي..
من.. زل زدم تو چشماي مطمين و جديش..
قلبم داشت از جا در میومد. اینجا.. بیمارستانه؟ مگه...
اشک تو چشمام جمع شد.
مبهوت و شوکه به نفس نفس افتادم و لرزون به دور و برم
نگاه کردم نه.. این ممکن نیست.
این حقیقت نداره نمیتونه داشته باشه.
عرقي سردي از کمرم سر خورد پایین پیش جیمین بودم. از حال رفتم؟
نه..ما... ما اونجا بوديم.. توي اون..عمارت..
اشکم از شدت شوك پرت شد روی صورتم.. سرم خيلي درد میکرد..خیلی زیاد.. دستمو سمت سرم بردم اما... خيلي ميلرزيد...
حالت تهوع داشتم.. داشتم از شدت تعجب و درد خفه میشدم و به زور زمزمه کردم جیمین..
یهو قلبم از نگرانی فرو ریخت..
جیمین کجاست؟
هول و بلند با یه وحشت خاصی گفتم: جیمین.. جیمین کجاست؟
نفسم در نمیومد. نیکول با بغض گفت : همونجوره الا .. بيهوشه.. تو خوبي؟ و لرزون گفت : بیهوش شده بودي عزيزم..دکتر گفت از فشار زیاد و استرس از حال رفتي..الان خوبي؟
از حال رفتم؟ تند تند نفس نفس زدم. جیمین.. بیهوشه... حس
کردم دارم از سردرگمی و اشفتگي بالا میارم..
تند جلوی دهنم رو گرفتم.. والي..
خدااايا.. این... امکان نداره دارم سکته میکنم..
وحشت زده با نفس خيلي سنگيني نالیدم امکان نداره..ما ...
نيکول : چي امکان نداره الا؟خوبي؟
هول و گیج گفتم : من اینجا بودم؟
نیکول چشماشو گرد کرد و گفت: اره.. نیم ساعته که بيهوشي..چیه؟
فقط نیم ساعت؟ گنگ و منگ نگاش کردم من اینجا نبودم..
اما... كي حرفامو باور میکرد؟
كي باور میکرد من و جیمین..
وحشت زده به دور و برم و اتاق بیمارستان خیره شدم. من اینجا بودم.
تمام این مدت..
( فصل سوم ) پارت ۶۲۹
خيلي عمیق نگام کرد و گفت: تو تنت حرف نداره.
با شوق و لذت لبخند زدم. پیشونیمو خيلي عميق بوسید و گفت: بیا ببین
پیدا کردم.
و رفت سمت اشپزخونه.. اینجا با لبخند لباس رو بلند کردم و قدمی برداشتم که یهو سرم گیج رفت..
لرزون دستمو به سرم گرفتم. ترس بدي تو وجودم دوید.
لرزون و به زور زمزمه کردم: جیمین
اما حتي صدام در نمیومد..
ضربان قلبم خيلي خيلي شديد بالا رفت و چشمام تار شد. سعی کردم قدم بردارم اما تمام تنم بي حس شدو روي زمین افتادم.
چشمام با بیحالي خيلي عجيبي در حالیکه قلبم داشت از جا در میومد به هم قفل شد و یهو حس کردم دیگه قلبم
نمیتپه و با درد و وحشت شديدي از حال رفتم.
با هين بلندي وحشت زده و هول از جام پریدم که دستایی محکم نگهم داشت و مهربون گفت: الا جان اروم باش خيلي سريع و گنگ نگاش کردم
نيكول؟
این.. این نیکوله؟ زبونم بند اومد... نه..نه...اینجا..
ضربان قلبم بالا رفت و شوکه و سردرگم و خيلي متعجب
گفتم : اینجا کجاست؟ من.. من كجام؟
آنالی از گوشه اتاق نزدیکم شد و دستم رو گرفت
نگران گفت: یادت نیست؟ تو پیش جیمین تو بخش مراقبت هاي ويژه بودي..يهو از حال رفتي..
من.. زل زدم تو چشماي مطمين و جديش..
قلبم داشت از جا در میومد. اینجا.. بیمارستانه؟ مگه...
اشک تو چشمام جمع شد.
مبهوت و شوکه به نفس نفس افتادم و لرزون به دور و برم
نگاه کردم نه.. این ممکن نیست.
این حقیقت نداره نمیتونه داشته باشه.
عرقي سردي از کمرم سر خورد پایین پیش جیمین بودم. از حال رفتم؟
نه..ما... ما اونجا بوديم.. توي اون..عمارت..
اشکم از شدت شوك پرت شد روی صورتم.. سرم خيلي درد میکرد..خیلی زیاد.. دستمو سمت سرم بردم اما... خيلي ميلرزيد...
حالت تهوع داشتم.. داشتم از شدت تعجب و درد خفه میشدم و به زور زمزمه کردم جیمین..
یهو قلبم از نگرانی فرو ریخت..
جیمین کجاست؟
هول و بلند با یه وحشت خاصی گفتم: جیمین.. جیمین کجاست؟
نفسم در نمیومد. نیکول با بغض گفت : همونجوره الا .. بيهوشه.. تو خوبي؟ و لرزون گفت : بیهوش شده بودي عزيزم..دکتر گفت از فشار زیاد و استرس از حال رفتي..الان خوبي؟
از حال رفتم؟ تند تند نفس نفس زدم. جیمین.. بیهوشه... حس
کردم دارم از سردرگمی و اشفتگي بالا میارم..
تند جلوی دهنم رو گرفتم.. والي..
خدااايا.. این... امکان نداره دارم سکته میکنم..
وحشت زده با نفس خيلي سنگيني نالیدم امکان نداره..ما ...
نيکول : چي امکان نداره الا؟خوبي؟
هول و گیج گفتم : من اینجا بودم؟
نیکول چشماشو گرد کرد و گفت: اره.. نیم ساعته که بيهوشي..چیه؟
فقط نیم ساعت؟ گنگ و منگ نگاش کردم من اینجا نبودم..
اما... كي حرفامو باور میکرد؟
كي باور میکرد من و جیمین..
وحشت زده به دور و برم و اتاق بیمارستان خیره شدم. من اینجا بودم.
تمام این مدت..
- ۹.۹k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط