ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۳۰
جیمین.. يهو و خيلي شوکه زدم زیر گریه و از تخت پایین اومدم که
سرمي تو دستم وصل بود کشیده شد. تمام تنم لرزید و داغون و هول کشیدمش و درش آوردم. اخ..
از شدت درد صورتمو تو هم کشیدم
آنالی هول گفت : چیکار داري ميكني الا؟ كجا ميري؟ به زحمت از ته گلوم گفتم : باید ببینمش..باید..جیمین رو ببینم...
و با پاهاي بيجون نگران دویدم سمت در..
نیکول نگران و هول گفت : الا.. الاجان اروم باش. با این حال كجا ميري؟
سرم یه کم گیج میرفت اما ... باید برم.
هول و ناباور به در و دیوار راهروهای بیمارستان چشم
دوختم و اشکم جاري شد.. فقط یه رویا بود. یه خواب بود.
من بیهوش بودم و خواب میدیدم عمارتی در کار نبود..
جیمینی در کار نبود.. ما اونجا نبودیم. واقعاً نبودیم؟
درمونده و ناباور هق هق کردم و دویدم سمت اتاقش. چطور ممکنه؟
خداياا... قلبم داشت از جا در میومد.
تند و داغون به لباسام نگاه کردم. اينا..
همون لباساي خودمن.. واااي..واقعا همش خواب بوده..
فرد با دیدنم نگران و شوکه اومد جلو و گفت: الا.. حالت خوبه؟
بي توجه بهش لرزون رفتم جلوي در بخش مراقبت هاي ویژه و تند بازش کردم. پرستاري سريع اومد جلوم
و گفت: کجا خانوم؟ با خشم و درد گفتم : باید ببینمش باید شوهرم رو ببینم گفت: نمیشه خانوم...بفرمایید بیرون.
عصبي داد زدم : من باید ببینمش.باید جیمینم رو ببینم..
و درمونده و بلند گریه کردم دارم خفه میشم خداا... من باید ببینمش..
پرستاره بازومو محکم گرفت و گفت: خانوم اینجا بخش مراقبت های ویژه است. ملاقات ممنوعه... اروم باشین..
داشتم میترکیدم همه بدنم داشت میلرزید
تند بازومو از دستش کشیدم و لرزون و بي قرار
گفتم: لطفا... فقط دقيقه.. من باید ببینمش... خواهش میکنم.
فرد هول و نگران پشتم گفت : لطفا.. ايشون همسر آقاي
ترینرن. فقط يه لحظه ببينتش.. خواهش میکنم
بي قرار و مضطرب هق هق کردم و به پشت سرش نگاه کردم تا جیمینم رو ببینم قلبم داشت میترکید
فرد : من خواهش کردم. لطفا... خیلی نگرانه همسرشه.. فقط یه لحظه...
امیدوار و دستپاچه به پرستار نگاه کردم
پرستاره نفس عمیقی کشید و گفت: فقط يه دقيقه..بي سر و صدا.
مشتاقانه و لرزون سر تکون دادم و دویدم سمت جیمین..
اشفته گفت : خانوم لباس
اما وقتشو نداشتم. لرزون رفتم سمت تختش.
از دیدن دوباره اش روی تخت بیمارستان در حالیکه چشماش بسته بود و دور چشماش سرخ سرخ بود و ماسك اکسیژن روی دهنش بود و سرم و کلی دستگاه بهش وصل بود نفسم تو سینه حبس شد و سرجام سنکوب کردم هیچ کدومشون حقیقت نداشت. همش..
يه روياي شيرين بود..
همش توهم بود. جیمین.. مريضه... اینجا خوابیده..
جیمین من اینجاست.. داره درد میکشه. من نه..
فقط چیزایی رو دیدم که دوست داشتم ببینم. باور نمیکنم.
چطور باور کنم؟ همه چیز خيلي واقعي بود..
وحشت زده اشکم با سوزش خیلی شدید قلبم جاري شد و ناله ي پردردي از گلوم خارج شد.
لرزون دستمو به سینه ام گرفتم..
پردرد هق هق کردم و لرزون جلوتر رفتم.
پاهام به زمین قفل شده بود و قلبم داشت تیر میکشید خدااي من..
با هق هق و نفس تنگ رفتم کنارش
( فصل سوم ) پارت ۶۳۰
جیمین.. يهو و خيلي شوکه زدم زیر گریه و از تخت پایین اومدم که
سرمي تو دستم وصل بود کشیده شد. تمام تنم لرزید و داغون و هول کشیدمش و درش آوردم. اخ..
از شدت درد صورتمو تو هم کشیدم
آنالی هول گفت : چیکار داري ميكني الا؟ كجا ميري؟ به زحمت از ته گلوم گفتم : باید ببینمش..باید..جیمین رو ببینم...
و با پاهاي بيجون نگران دویدم سمت در..
نیکول نگران و هول گفت : الا.. الاجان اروم باش. با این حال كجا ميري؟
سرم یه کم گیج میرفت اما ... باید برم.
هول و ناباور به در و دیوار راهروهای بیمارستان چشم
دوختم و اشکم جاري شد.. فقط یه رویا بود. یه خواب بود.
من بیهوش بودم و خواب میدیدم عمارتی در کار نبود..
جیمینی در کار نبود.. ما اونجا نبودیم. واقعاً نبودیم؟
درمونده و ناباور هق هق کردم و دویدم سمت اتاقش. چطور ممکنه؟
خداياا... قلبم داشت از جا در میومد.
تند و داغون به لباسام نگاه کردم. اينا..
همون لباساي خودمن.. واااي..واقعا همش خواب بوده..
فرد با دیدنم نگران و شوکه اومد جلو و گفت: الا.. حالت خوبه؟
بي توجه بهش لرزون رفتم جلوي در بخش مراقبت هاي ویژه و تند بازش کردم. پرستاري سريع اومد جلوم
و گفت: کجا خانوم؟ با خشم و درد گفتم : باید ببینمش باید شوهرم رو ببینم گفت: نمیشه خانوم...بفرمایید بیرون.
عصبي داد زدم : من باید ببینمش.باید جیمینم رو ببینم..
و درمونده و بلند گریه کردم دارم خفه میشم خداا... من باید ببینمش..
پرستاره بازومو محکم گرفت و گفت: خانوم اینجا بخش مراقبت های ویژه است. ملاقات ممنوعه... اروم باشین..
داشتم میترکیدم همه بدنم داشت میلرزید
تند بازومو از دستش کشیدم و لرزون و بي قرار
گفتم: لطفا... فقط دقيقه.. من باید ببینمش... خواهش میکنم.
فرد هول و نگران پشتم گفت : لطفا.. ايشون همسر آقاي
ترینرن. فقط يه لحظه ببينتش.. خواهش میکنم
بي قرار و مضطرب هق هق کردم و به پشت سرش نگاه کردم تا جیمینم رو ببینم قلبم داشت میترکید
فرد : من خواهش کردم. لطفا... خیلی نگرانه همسرشه.. فقط یه لحظه...
امیدوار و دستپاچه به پرستار نگاه کردم
پرستاره نفس عمیقی کشید و گفت: فقط يه دقيقه..بي سر و صدا.
مشتاقانه و لرزون سر تکون دادم و دویدم سمت جیمین..
اشفته گفت : خانوم لباس
اما وقتشو نداشتم. لرزون رفتم سمت تختش.
از دیدن دوباره اش روی تخت بیمارستان در حالیکه چشماش بسته بود و دور چشماش سرخ سرخ بود و ماسك اکسیژن روی دهنش بود و سرم و کلی دستگاه بهش وصل بود نفسم تو سینه حبس شد و سرجام سنکوب کردم هیچ کدومشون حقیقت نداشت. همش..
يه روياي شيرين بود..
همش توهم بود. جیمین.. مريضه... اینجا خوابیده..
جیمین من اینجاست.. داره درد میکشه. من نه..
فقط چیزایی رو دیدم که دوست داشتم ببینم. باور نمیکنم.
چطور باور کنم؟ همه چیز خيلي واقعي بود..
وحشت زده اشکم با سوزش خیلی شدید قلبم جاري شد و ناله ي پردردي از گلوم خارج شد.
لرزون دستمو به سینه ام گرفتم..
پردرد هق هق کردم و لرزون جلوتر رفتم.
پاهام به زمین قفل شده بود و قلبم داشت تیر میکشید خدااي من..
با هق هق و نفس تنگ رفتم کنارش
- ۱۰.۱k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط