فصل دوم پارت
🥀فصل دوم پارت 20🥀
وقتی مادر از اوتاق رفت بالشت رو برداشتم سمته جیمین پرت کردم جاخالی داد و بالشت سمته دیگی پرت شد
ات : جیمین چند بار بهت گفتم از روم بلند شو
جیمین در حاله خنده گفت
جیمین: خوب مگه من چیکار کردم رویه یکی دیگه که نبودم رویه زنه خودم بودم
ات : نه پس برو رویه یکی دیگه بخواب و ببین من چیکارت میکنم
جیمین بهم نزدیک شد و روبه روم نشست و با پوزخندی گفت
جیمین : اوووو خانم پارک چیکار میکنید
یه لبخنده شیطونی زدم و گفتم
ات : نمیخواهم بگم
جیمین : مثلا اگه یه خانم بهم زنگ بزنه چیکار میکنی
ات : گوشیو میشکنم
جیمین : حالا فکردم چیکار میکنی
سرشو سمته دیگی چرخوند و میخواست بلند بشه که دستشو گرفتم بهم نگاه کرد بدونه حرف لبامو گذاشتم رویه لباش کم کم عقب رفت و رویه بالشت سر شو گذاشت
《《《《《《《《《《《
م/ج : میخواستم بهتون بگم میخواهم برایه جیمین و ات جشن عروسی بگیرم
ات در حالی که آب می نوشید زود لیوان رو گذاشتم رویه میز
ات : مادر چه نیازی برایه جشنه
پ/ج : فکره خیلی خوبیه باید جشن عروسی بگیریم مگرنه برامون حرف در میارن
جیمین برنجا رو گذاشت تویه دهنش گفت
جیمین : اره فکر خوبیه
وقتی همتعیید کردن منم چیزی نگفتم و دوباره مشغوله خوردن غذا شدم
جیمین: عزیزم سیر نشدی
چشمام گرد شدن و به جیمین نگاه کردم
ات : نه
جیمین دهنشو نزدیکه گوشم کرد و گفت
جیمین : آنقدر نخور مگرنه من تورو میخورم
منم به همه زیر چشمی نگاه کردم و دوباره به جیمین نگاه کردم و آروم گفتم
ات : جیمین ساکت شو زشته
جیمین بازم خیلی آروم گفت: همینجا میخورمت یجوری میخورمت که به لبی برات بمونه نه هم گردنی
بازم آروم گفتم
ات : کافیه دیگه بسه
به گوشیش زنگ اومد و بعد از حرف زدن بلند شد و گفت
جیمی : باید برم
ات : کجا میریم
جیمین : پسرا جم شدن گفتن که منم بیام روبه مادر کرد و گفت مادر جشن رو فردا بگیریم
م/ج : اره خیلی خوب هم میشه
یخورده از دستش ناراحت شدم آخه چرا نظرتو نپرسید به بشقابم خیره شده بودم با یچیزه ترین رویه گونم به یه سمت صورتمو چرخاندم جیمین بود و لپمو بوسید و بعد از خداهافظی از خونه خارج شد منم بعد از خوردنه غذا رفتم اوتاقم رویه تخت نشستم و یاده مادر و پدرم جونکوک سوجی اوفتادم یعنی اونا هنوزم منو یاده شونه دلم خیلی براشون تنگ شده چنان حالم خراب شد که اشکام از گونه هام اوفتادن پایین رویه تخت دراز کشیدم و ملافه رو بغل کردم
ادامه دارد
وقتی مادر از اوتاق رفت بالشت رو برداشتم سمته جیمین پرت کردم جاخالی داد و بالشت سمته دیگی پرت شد
ات : جیمین چند بار بهت گفتم از روم بلند شو
جیمین در حاله خنده گفت
جیمین: خوب مگه من چیکار کردم رویه یکی دیگه که نبودم رویه زنه خودم بودم
ات : نه پس برو رویه یکی دیگه بخواب و ببین من چیکارت میکنم
جیمین بهم نزدیک شد و روبه روم نشست و با پوزخندی گفت
جیمین : اوووو خانم پارک چیکار میکنید
یه لبخنده شیطونی زدم و گفتم
ات : نمیخواهم بگم
جیمین : مثلا اگه یه خانم بهم زنگ بزنه چیکار میکنی
ات : گوشیو میشکنم
جیمین : حالا فکردم چیکار میکنی
سرشو سمته دیگی چرخوند و میخواست بلند بشه که دستشو گرفتم بهم نگاه کرد بدونه حرف لبامو گذاشتم رویه لباش کم کم عقب رفت و رویه بالشت سر شو گذاشت
《《《《《《《《《《《
م/ج : میخواستم بهتون بگم میخواهم برایه جیمین و ات جشن عروسی بگیرم
ات در حالی که آب می نوشید زود لیوان رو گذاشتم رویه میز
ات : مادر چه نیازی برایه جشنه
پ/ج : فکره خیلی خوبیه باید جشن عروسی بگیریم مگرنه برامون حرف در میارن
جیمین برنجا رو گذاشت تویه دهنش گفت
جیمین : اره فکر خوبیه
وقتی همتعیید کردن منم چیزی نگفتم و دوباره مشغوله خوردن غذا شدم
جیمین: عزیزم سیر نشدی
چشمام گرد شدن و به جیمین نگاه کردم
ات : نه
جیمین دهنشو نزدیکه گوشم کرد و گفت
جیمین : آنقدر نخور مگرنه من تورو میخورم
منم به همه زیر چشمی نگاه کردم و دوباره به جیمین نگاه کردم و آروم گفتم
ات : جیمین ساکت شو زشته
جیمین بازم خیلی آروم گفت: همینجا میخورمت یجوری میخورمت که به لبی برات بمونه نه هم گردنی
بازم آروم گفتم
ات : کافیه دیگه بسه
به گوشیش زنگ اومد و بعد از حرف زدن بلند شد و گفت
جیمی : باید برم
ات : کجا میریم
جیمین : پسرا جم شدن گفتن که منم بیام روبه مادر کرد و گفت مادر جشن رو فردا بگیریم
م/ج : اره خیلی خوب هم میشه
یخورده از دستش ناراحت شدم آخه چرا نظرتو نپرسید به بشقابم خیره شده بودم با یچیزه ترین رویه گونم به یه سمت صورتمو چرخاندم جیمین بود و لپمو بوسید و بعد از خداهافظی از خونه خارج شد منم بعد از خوردنه غذا رفتم اوتاقم رویه تخت نشستم و یاده مادر و پدرم جونکوک سوجی اوفتادم یعنی اونا هنوزم منو یاده شونه دلم خیلی براشون تنگ شده چنان حالم خراب شد که اشکام از گونه هام اوفتادن پایین رویه تخت دراز کشیدم و ملافه رو بغل کردم
ادامه دارد
- ۹.۰k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط