اسم بازیگران زندگی
اسم : بازیگران زندگی
part32
(ویو جونگکوک)
جونگکوک ،: خوبه
یکم سرعت ماشین رو زیاد کردم نا اونقدری که ا.ت بترسه و راه افتادیم
*دم در خونه ا.ت*
(ویو ا.ت)
از ماشین پیاده شدم
ا.ت : ممنون که من رو رسوندین
جونگکوک : برو تو
جونگکوک بلافاصله از اینکه این حرف رو زد پاشو گذاشت رو گاز و رفت، این همیشه انقدر عوضیه؟خداقل میگفت خداحافظ
کلید انداختم روی در و رفتم داخل
ا.ت : مامان من اومدم
امانم رو کاناپه نشسته بود و سرش تو گوشی بود
م/ا.ت : اومدی بیا بشین اینجا
نابلو میوه هارو گذاشتم توی آشپز خونه و رفتم پیش مامانم نشستم...توی گوشیش بهم عکس جزیره رو نشون داد
م/ا.ت : ا.ت من میخوام یه هفته واسه اینکه حال و هوام عوض بشه میرم جزیره ججو ماسفرت میتونی خودت یه هفته توی خونه تنها بمونی؟
ا.ت : آره ماماک معلومه که میتونم من که دیگه بچه نیستم
م/ا.ت : جسمت بجه نیست وگرنه عقلت که هنوز بچه ست
با انگشتش زد به سرم
ا.ت : آییی مامان درد داشت
م/ا.ت : مهم نیست
ا.ت : حالا کی میری؟
م/ا.ت : فردا صبح
ا.ت : با هواپیما میری؟
م/ا.ت : آره
ا.ت : منم فردا نمیرم سر کار سرپرستم بهم گفته این هفته خیلی کار کردی امروز بمون تو خونه و استراحت کن پس باهاتدمیام فرودگاه
م/ا.ت : باشه
از سرجام بلند شدم و رفتم تو اتاق آرایشم و پاک کردم و موهام رو باز کردم و یه لباس راحتی پوشیدم...پریدم رو تخت
ا.ت : آخیش چقدر خسته م
یهو یه پیام برام اومد...
جیوو بود دوستم که ۲ ساله باهاش دوستم
_____________________________________
جیوو : فردا وقت داری؟بیا فردا بریم خرید ۸ ماهه که ندیمت دختر دلم برا تنگ شده
منم نوشتم
ا.ت : جایی مدنظرته؟
جیوو : پاساژ لباس و جواهرات
ا.ت : باشه
جیوو : فردا ساعت ۵ بعد از ظهر میام دنبالت
ا.ت : باشه
______________________________________
بعد از اینکه پیام دادم چشمام سنگین شد و خوابیدم
ادامه دارد🦋🕸
شرط : ۱۰ تا کامنت ۳ تا فالور
part32
(ویو جونگکوک)
جونگکوک ،: خوبه
یکم سرعت ماشین رو زیاد کردم نا اونقدری که ا.ت بترسه و راه افتادیم
*دم در خونه ا.ت*
(ویو ا.ت)
از ماشین پیاده شدم
ا.ت : ممنون که من رو رسوندین
جونگکوک : برو تو
جونگکوک بلافاصله از اینکه این حرف رو زد پاشو گذاشت رو گاز و رفت، این همیشه انقدر عوضیه؟خداقل میگفت خداحافظ
کلید انداختم روی در و رفتم داخل
ا.ت : مامان من اومدم
امانم رو کاناپه نشسته بود و سرش تو گوشی بود
م/ا.ت : اومدی بیا بشین اینجا
نابلو میوه هارو گذاشتم توی آشپز خونه و رفتم پیش مامانم نشستم...توی گوشیش بهم عکس جزیره رو نشون داد
م/ا.ت : ا.ت من میخوام یه هفته واسه اینکه حال و هوام عوض بشه میرم جزیره ججو ماسفرت میتونی خودت یه هفته توی خونه تنها بمونی؟
ا.ت : آره ماماک معلومه که میتونم من که دیگه بچه نیستم
م/ا.ت : جسمت بجه نیست وگرنه عقلت که هنوز بچه ست
با انگشتش زد به سرم
ا.ت : آییی مامان درد داشت
م/ا.ت : مهم نیست
ا.ت : حالا کی میری؟
م/ا.ت : فردا صبح
ا.ت : با هواپیما میری؟
م/ا.ت : آره
ا.ت : منم فردا نمیرم سر کار سرپرستم بهم گفته این هفته خیلی کار کردی امروز بمون تو خونه و استراحت کن پس باهاتدمیام فرودگاه
م/ا.ت : باشه
از سرجام بلند شدم و رفتم تو اتاق آرایشم و پاک کردم و موهام رو باز کردم و یه لباس راحتی پوشیدم...پریدم رو تخت
ا.ت : آخیش چقدر خسته م
یهو یه پیام برام اومد...
جیوو بود دوستم که ۲ ساله باهاش دوستم
_____________________________________
جیوو : فردا وقت داری؟بیا فردا بریم خرید ۸ ماهه که ندیمت دختر دلم برا تنگ شده
منم نوشتم
ا.ت : جایی مدنظرته؟
جیوو : پاساژ لباس و جواهرات
ا.ت : باشه
جیوو : فردا ساعت ۵ بعد از ظهر میام دنبالت
ا.ت : باشه
______________________________________
بعد از اینکه پیام دادم چشمام سنگین شد و خوابیدم
ادامه دارد🦋🕸
شرط : ۱۰ تا کامنت ۳ تا فالور
- ۴.۱k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط