گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³³
داشت همراه چمدونش از پله ها پایین میومد.
اون داره میره؟
آخرین پله هارو اومد پایین و نفس عمیقی کشید.
نگاهشو سرتاسر عمارت چرخوند و یهو روی من قفل شد.
ابروهاشو انداخت بالا و لبخندی زد.
لبخندی که معلوم بود از ته دله.
اما از جنس درد بود،از جنس نا امیدی..
توی سکوت به سمتش قدم برداشتم.
روبه روش ایستادم و گفتم:نارا..داری میری؟
سرشو آروم تکون داد و گفت:اره..
سرشو انداخت پایین و ادامه داد:با همهچیز کنار اومدم،اینکه اون سهم من نیست،اینکه باید اون عشق رو توی دلم خاک کنم..
غم توی دلش رو بد درک میکردم.
سرشو آورد بالا و آهی کشید.
دوباره اون لبخند دردناک روی لبش نشست و لب زد:فقط..خواهش میکنم کنارش باش و همه اون عشق و محبتی که نیاز داره رو بهش بده
با صدای باز شدن در،هردو به سمتش چرخیدیم.
مینسو با لبخند ملیحی که روی لبش بود گفت:سلام خانما
و بعد روبه نارا گفت:دوشیزه جانگ راننده شخصیتون امادهست
نارا زیر لب خنده ای کرد و گفت:منکه گفتم لازم نیست بیای
مینسو شونههاشو انداخت بالا و گفت:شما دختر آقای جانگ دویونِ بزرگ هستین،باید مراقبتون باشم تا اتفاقی براتون نیوفته
نارا چمدونش رو محکمتر توی دستش گرفت.
خنده کوتاهی کرد تا اون شکستگیشو پنهان کنه اما نمیدونست چشمهاش از قبل همه چی رو لو داده..
–انقدر شیرین زبونی نکن
و بعد به سمت من برگشت با نگاهی که توش پر از حرف ناگفته بود نگاهم کرد و گفت:به امید دیدار
فقط لبخند ملیحی زدم و گفتم:به امید دیدار..
نگاهی به اتاق تهیونگ انداخت.
یک نگاهِ گذرا،اما سنگین.
بعد به سمت در اصلی رفت.
من همونجا وایسادم.
فقط نگاه کردم.
فقط حس کردم.
وقتی نارا همراه مینسو از در خارج شد و در پشت سرشون بسته شد،انگار بخشی از نور عمارت،همراهشون رفت.
و من موندم.
تنها.
با سکوتی که یهو سنگینتر و عمیقتر شده بود..
یه هفته گذشته..
یه هفته توی عمارتی که هر گوشهش بوی تنهایی میده.
هر روز با دلشوره و نگرانی سر میشه و شبهام با بیخوابی و دلواپسی.
تهیونگ بعد اون روز حتی زنگ نزد خبری ازم بگیره..
دلم هزار جا رفت..
شاید اتفاقی براش افتاده..وگرنه چه دلیلی داره که زنگ نزنه؟
یعنی حتی ذرهای هم دلش برام تنگ نشده؟
یعنی نگرانم نشده؟
نه..نمیتونم..
از بس فکر کردم دارم دیوونه میشم..
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.
به سمت بار رفتم.
دنبال چیزیم که صداهای توی ذهنم رو ساکت کنه..
بار توی اون ساعت شب ساکت و نیمهتاریک بود.
همه چیز مرتب و تمیز بود برعکس ذهن به هم ریخته من.
قفسهها پر از بطریهای رنگارنگ بودن.
دستم رفت سمت بطری ویسـکی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³³
داشت همراه چمدونش از پله ها پایین میومد.
اون داره میره؟
آخرین پله هارو اومد پایین و نفس عمیقی کشید.
نگاهشو سرتاسر عمارت چرخوند و یهو روی من قفل شد.
ابروهاشو انداخت بالا و لبخندی زد.
لبخندی که معلوم بود از ته دله.
اما از جنس درد بود،از جنس نا امیدی..
توی سکوت به سمتش قدم برداشتم.
روبه روش ایستادم و گفتم:نارا..داری میری؟
سرشو آروم تکون داد و گفت:اره..
سرشو انداخت پایین و ادامه داد:با همهچیز کنار اومدم،اینکه اون سهم من نیست،اینکه باید اون عشق رو توی دلم خاک کنم..
غم توی دلش رو بد درک میکردم.
سرشو آورد بالا و آهی کشید.
دوباره اون لبخند دردناک روی لبش نشست و لب زد:فقط..خواهش میکنم کنارش باش و همه اون عشق و محبتی که نیاز داره رو بهش بده
با صدای باز شدن در،هردو به سمتش چرخیدیم.
مینسو با لبخند ملیحی که روی لبش بود گفت:سلام خانما
و بعد روبه نارا گفت:دوشیزه جانگ راننده شخصیتون امادهست
نارا زیر لب خنده ای کرد و گفت:منکه گفتم لازم نیست بیای
مینسو شونههاشو انداخت بالا و گفت:شما دختر آقای جانگ دویونِ بزرگ هستین،باید مراقبتون باشم تا اتفاقی براتون نیوفته
نارا چمدونش رو محکمتر توی دستش گرفت.
خنده کوتاهی کرد تا اون شکستگیشو پنهان کنه اما نمیدونست چشمهاش از قبل همه چی رو لو داده..
–انقدر شیرین زبونی نکن
و بعد به سمت من برگشت با نگاهی که توش پر از حرف ناگفته بود نگاهم کرد و گفت:به امید دیدار
فقط لبخند ملیحی زدم و گفتم:به امید دیدار..
نگاهی به اتاق تهیونگ انداخت.
یک نگاهِ گذرا،اما سنگین.
بعد به سمت در اصلی رفت.
من همونجا وایسادم.
فقط نگاه کردم.
فقط حس کردم.
وقتی نارا همراه مینسو از در خارج شد و در پشت سرشون بسته شد،انگار بخشی از نور عمارت،همراهشون رفت.
و من موندم.
تنها.
با سکوتی که یهو سنگینتر و عمیقتر شده بود..
یه هفته گذشته..
یه هفته توی عمارتی که هر گوشهش بوی تنهایی میده.
هر روز با دلشوره و نگرانی سر میشه و شبهام با بیخوابی و دلواپسی.
تهیونگ بعد اون روز حتی زنگ نزد خبری ازم بگیره..
دلم هزار جا رفت..
شاید اتفاقی براش افتاده..وگرنه چه دلیلی داره که زنگ نزنه؟
یعنی حتی ذرهای هم دلش برام تنگ نشده؟
یعنی نگرانم نشده؟
نه..نمیتونم..
از بس فکر کردم دارم دیوونه میشم..
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.
به سمت بار رفتم.
دنبال چیزیم که صداهای توی ذهنم رو ساکت کنه..
بار توی اون ساعت شب ساکت و نیمهتاریک بود.
همه چیز مرتب و تمیز بود برعکس ذهن به هم ریخته من.
قفسهها پر از بطریهای رنگارنگ بودن.
دستم رفت سمت بطری ویسـکی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۰.۶k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط