{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غرق در چشمانت

غرق در چشمانت

مرد جلو اش با خونسردی و همان کبودی دور چشم هایش حاصل از خستگی پوزخند رو لبش نشست سپس با لحن کمی آرام تر از ته حنجره اش گفت : این وسط شما هم گناه‌کار هستی... دختر روبه رو تنها اخم کرد یک هم کیوت سپس با لحن آرام تر از تهیونگ زل زد. در چشم هایش : انتظار داریم چی بهتون بگم ..؟. آهان من زن شما نیستم و یکی از دوران چوسان هستم بعدش شما هم می‌خندید و منو می‌بردین بیمارستان روانی ها آره .. فکر کنم این بود اسمش
تهیونگ عمیق زل زد بهش قلبش خسته بود که از بیول بلکه از این همه فکر کردن ... در نهایت خودش را بر رویی تخت خواب انداخت .. با یک نفس عمیقی نگاهش سر خورد روی ساعت سپس همراه با خستگی زمزمه کرد : شاید واقعا این یک معجزه برای منع ...
بیول همانند ای که سخنان آرام مرد غریبه را نشنید سخنی نیافت نگاهش عمیق روی صورت مردانه اش گره خورد همراه با خود گفت ٫ انگار بخاطر این نخوابیده بود ... ٫ در نهایت سخن دیگری نگفت چون دیگری برای تهیونگ سخت بود ولی برای بیول سخت تر .. چشم های تهیونگ بسته بودند و نشان میداد که تا چه حدی خسته بود وزن زیادی که روی شانه های ورزیده اش داشت به همه جهان فریاد از خستگی ناپذیر می‌گفت بیول نرم و آرام سکوت را شکست : دیشب نخوابیدن ؟ ..
تهیونگ عمیق تو گلو اوهم ای گفت سپس آب دهنش را قورت داد بیول کمی کنار رفت سپس با لحن مهربانی گفت : لطفاً رو بالشت سر بزارین اینجوری خواب عمیق تر بهتون هدیه داده میشه
تهیونگ چشم هایش را باز کرد کشاند سمت بالشت و با حرکت پر از خستگی دراز کشید آن هم روی شکم تا راحتی را بیشتر طعم کند ... سپس با صدا گرفته ای گفت : پرده رو می‌زنین پایین
بیول با لبخند سری تکون داد سپس تند بلند شد ضمن پرده بالکن هجوم برد با حرکت سریع پرده ها را آویزان گرفت تا بلکه تاریکی اتاق زیاد تر شود .. بازگشت کرد سمت تخت سپس تمام پرده ها را رها نمود و این بار دیگری احساس راحتی بیشتری برای تهیونگ وجود داشت میان آن نور ضعیف و بوی تند دخترک در خود ملافه های تخت‌خواب نفس عمیقی میکشید ، ..
خودش هم روی مبل چرمی تهیونگ نشست جای که کله شب تهیونگ منتظر بیداری سفید برفی بود همانند خسته ولی شجاع .. بیول کت تهیونگ را از روی مبل برداشت سپس روی پاهای برهنه اش گذاشت و روی مبل پهلو به تخت دراز کشید آرام آرام پلک زد مثل یک دختر بچه کوچک..

......

جونگکوک تک تک آن آب های گرمی که دم‌باز دم روی بدنش می‌ریخت احساس خستگی ناپذیر رویش بیشتر میشد خودش هم متوجه این خستگی نبود بلکه بیشتر یک لبخند حاصل از پوزخند روی لبش داشت مخصوصا وقتی یک کت شلوار سرمی میپوشید و موهایش را به حالت عادی شانه میکرد لبخند داشت .. این احساسات را مدیون این چند روز بود .. حتی وقتی از عمارت خود در آن هوا سرد زمستان خارج میشد به زبان خودش سمت عمارت بدبخت ها می‌رفت .. در سکوت دست تو جیب و ماک قهوه در درست ..
دیدگاه ها (۵)

به آرامی از پله ها هم بالا رفت سپس زیر لبی گفت ٫ پوز آسانسور...

سمت اتاق کوچک به اسم اتاق لباس هجوم برد امروز چی .. مثل روز ...

خلاصه اش میکرد در همان سفید برفی .. بیول سکوت کرد .. و بوی ت...

روی مبل چرمی و قدیمی گوشه اتاق فرو رفته بود شانه‌هایش از سنگ...

تهیونگ خواست آن همه غرق بودنش را جمع کند سپس روی تخت نیم خیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط