به آرامی از پله ها هم بالا رفت سپس زیر لبی گفت پوز ...
به آرامی از پله ها هم بالا رفت سپس زیر لبی گفت ٫ پوز آسانسور عمارت بدبختا رو میدن که بدرد هم نمیخوره ٫ عصبی خندید سپس ماک خالی را در دستش تکون داد ترسیده به در اتاق ته یانگ ؛ خود به خود باز شد جونگکوک یک تای ابرو بالا داد : خانم گل خشک ؟.. ته یانگ واقعا چهره افتضاح ای داشت موهای بسیار شلخته ، توفی آب دهنی که روی چانه اش وجود داشت یا حتی پیژامه ایدکع رویش کوتاه بود باعث خنده کم کم بالا رفتن جونگکوک شد .. بازدم خندید سپس با دستش ضربه نرمی به بازو ته یانگ خواب آلود زد سپس وارد اتاق شد : واو خیلی .. خنده دار شدید....
ته یانگ هنوز چشم هایش خشک بود نه میلرزید نه هم پلک میزد باز گذشت کرد در اتاق سپس در را هم بست بدون حرف دیگری خشک زده سمت در بالکن میرفت .. جونگکوک شوکه سمتش دوید سپس جلویش ایستاد : هی هی... صبر کن
ولی ته یانگ خشک زده ایستاد همانند بدون حرف و مشاغل ای جونگکوک شوکه گوشش را نزدیک به نفس هایش ته یانگ برد مرموز پلک زد و تند به ته یانگ نگاه کرد ناباورانه گفت : باورم نمیشه خواب گردی ؟- لحن و صدایش را آرام کرد - باشه باشه امید وارم بیدار نشده باشی .. نرم و آرام آرنجش را گرفت سپس دست دیگرش را روی پهلو راست دخترک گذاشت و با گام های آرام سمت تخت اش برد .. دخترک را آرام روی تخت نشاند : هی بخواب امیدواریم که خوب خوابیده باشی... دخترک به نرمی روی تخت دراز کشید جونگکوک پتو شلخته را رویش کشید و با پوزخند ای نگاهش کرد، دست تو جیب شلوارش برد و با توجه ای که حتی خودش هم نمیدانست این یک لبخند هست زل زد بود ..
٫ باورت میشه الان با یک آدم خوابگرد دیدار کردم .. وای خوبه بهم حمله نکرد... ٫ به افکار خودش خندید سپس روی مبل کنار تخت نشست دست به سینه حتی متوجه نمیشد که چشم هایش گرم میشن و سرش روی مبل تکیه داده شد
......
دخترک بعد از یک هوای آرام بیدار شد ، سپس از روی مبل چرمی بلند شد کشی به بدنش داد و سینش را عقب و جلو داد ، چنان خواب راحتی داشته که حس میکرد تو دنیای خودش هیچ وقت همچین خسی نداشت وقتی با صدا های بلند ندیمه سلطنتی بیدار میشد حالا این برای مثل عشق بود .. سمت در بالکن رفت این عادت چند روزه ای که داشت را امروز نمیتوانست انجام دهد ، چرا که تهیونگ هنوز بر روی شکم خواب بود به سمت اتاق کوچک به اسم اتاق لباس هجوم برد امروز چی
ته یانگ هنوز چشم هایش خشک بود نه میلرزید نه هم پلک میزد باز گذشت کرد در اتاق سپس در را هم بست بدون حرف دیگری خشک زده سمت در بالکن میرفت .. جونگکوک شوکه سمتش دوید سپس جلویش ایستاد : هی هی... صبر کن
ولی ته یانگ خشک زده ایستاد همانند بدون حرف و مشاغل ای جونگکوک شوکه گوشش را نزدیک به نفس هایش ته یانگ برد مرموز پلک زد و تند به ته یانگ نگاه کرد ناباورانه گفت : باورم نمیشه خواب گردی ؟- لحن و صدایش را آرام کرد - باشه باشه امید وارم بیدار نشده باشی .. نرم و آرام آرنجش را گرفت سپس دست دیگرش را روی پهلو راست دخترک گذاشت و با گام های آرام سمت تخت اش برد .. دخترک را آرام روی تخت نشاند : هی بخواب امیدواریم که خوب خوابیده باشی... دخترک به نرمی روی تخت دراز کشید جونگکوک پتو شلخته را رویش کشید و با پوزخند ای نگاهش کرد، دست تو جیب شلوارش برد و با توجه ای که حتی خودش هم نمیدانست این یک لبخند هست زل زد بود ..
٫ باورت میشه الان با یک آدم خوابگرد دیدار کردم .. وای خوبه بهم حمله نکرد... ٫ به افکار خودش خندید سپس روی مبل کنار تخت نشست دست به سینه حتی متوجه نمیشد که چشم هایش گرم میشن و سرش روی مبل تکیه داده شد
......
دخترک بعد از یک هوای آرام بیدار شد ، سپس از روی مبل چرمی بلند شد کشی به بدنش داد و سینش را عقب و جلو داد ، چنان خواب راحتی داشته که حس میکرد تو دنیای خودش هیچ وقت همچین خسی نداشت وقتی با صدا های بلند ندیمه سلطنتی بیدار میشد حالا این برای مثل عشق بود .. سمت در بالکن رفت این عادت چند روزه ای که داشت را امروز نمیتوانست انجام دهد ، چرا که تهیونگ هنوز بر روی شکم خواب بود به سمت اتاق کوچک به اسم اتاق لباس هجوم برد امروز چی
- ۳۸۹
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط