{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خلاصه اش میکرد در همان سفید برفی بیول سکوت کرد و بو

خلاصه اش میکرد در همان سفید برفی .. بیول سکوت کرد .. و بوی تلخ عطر تهیونگ همراه با نوشیدنی او را کمی اذیت کرد
کی قرار بود این سکوت را بشکند .. تهیونگ ای که پر از سوال بود و یا شاید تمنا، یا بیول ای که دیگری معذب ای او را آب کرده بود ..
صدا خش دار و سخت ای که از حنجره اش بالا آمد سکوت را شکست : تو بیول نیستی ؟..
دخترک باید حدس میزد .. چون میدونست که جونگکوک به عنوان دوست همه چی رو به تهیونگ می‌گه مخصوصا در برابر همسر بسیار بدجنس او .. تهیونگ ناباورانه پلک زد سپس جدی گفت : بیول نیستی چون .. یکی دیگه تو وجودته درست میگم .. واقعیت رو بهم بگو
دختر سفید برفی همانند ای که موهای مشکی اش روی صورتش بود را به نرمی کنار زد بدون٫ قوی باش آجونگ ٫ لبش را تر کرد تا بلکه ترسش کنار برود تا سخنان را راحت تر به لب بیارد . صدای ضعیفی از دختر برفی بیرون آمد : راستش .. آقای جئون راست گفتند من همسر شما نیستم وقتی این انگشتر رو انداخت انگشتم همه چی عوض شد ، من یهویی اینجا بیدار شدم باور کنید هیچ تقصیری ندارم
صداش باز هم می‌لرزید نه از ترس بلکه سئوتفاهم.. تهیونگ محکم از روی مبل چرمی بلند شد کلافه همانند موهای بهم ریخته اش را بالا داد که بازدم شد و روی صورتش ریخت : باور کردنی نیست .. شایدم این یه معجزه باشه آره .. با خود زمزمه کنان گفت سپس سمت در بالکن هجوم برد به شدت مضطرب پلک زد بیول همانند نرم گفت : متوجه نمیشم کی رو ما عوض میشه ولی می‌دونم بلاخره تموم میشه شما هم صبر کنید
تهیونگ به سختی لب تر کرد ناباورانه سمت تخت رفت سپس روی تخت روبه دختر سفید برفی نشست پلک زد و خداست روی حرف هایش جدی باشد : گوش کن .. واقعا ازت معذرت میخواهم کارم خیلی باهات زشت بود
بیول با چشم های گرد زل زده بود نه از ترس یا ناخشنودی بلکه یک نگاه پر از مهربانی تهیونگ بار دیگری تلاش کرد : رفتارم باهات خیلی زشت بود ولی شما هم باید بهم میگفتی
نگاه بیول به شدت عصبی شد سپس با نرمی ادامه داد : لطفا آقا مراقب حرف زدن خودتون باشین ...
دیدگاه ها (۶)

غرق در چشمانتمرد جلو اش با خونسردی و همان کبودی دور چشم هایش...

به آرامی از پله ها هم بالا رفت سپس زیر لبی گفت ٫ پوز آسانسور...

روی مبل چرمی و قدیمی گوشه اتاق فرو رفته بود شانه‌هایش از سنگ...

کوتاه و خاصصبح نور نرمی از خوشید به بیرون آمده بود اولین نور...

تهیونگ دستی به صورتش کشید تا خواب که نباشه .. ولی نه نبود نه...

تهیونگ خواست آن همه غرق بودنش را جمع کند سپس روی تخت نیم خیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط