{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی مبل چرمی و قدیمی گوشه اتاق فرو رفته بود شانههایش از

روی مبل چرمی و قدیمی گوشه اتاق فرو رفته بود شانه‌هایش از سنگینیِ یک روز طولانی افتاده و خستگی در تک‌تک خطوط چهره‌اش فریاد می‌زد. چشمانش را برای لحظه‌ای بست تا سیاهیِ مطلق کمی از فشار ذهنش بکاهد، اما وقتی پلک باز کرد، دنیا عوض شده بود.
بازم صبح شده بود یک صبح به شکل عجیبی.. نه فقد برای تهیونگ اینجوری بود حتی از ساعت ۲ شب تا ۷ صبح روی مبل روبه رو تخت نشسته بود مثل همان شاهزاده سفید برفی منتظر بیدار شدند بیول بود .. منتظر و همانند با جدیت .. حتی پرده های تخت را هم بالا زده بود .. بلاخره نور ملایم خورشید در پشت پلک های بیول رقصید .. دختر همانند ای که با تکان داد پلک هایش بیدار شد,
در میان هاله‌ای از نور که از پنجره به روی تخت می‌تابید، او را دید. دختری که تا چند لحظه پیش با لباسی معمولی خوابیده بود، حالا به شکلی باورنکردنی تغییر یافته بود. پوستش چنان درخشان و برفی شده بود که گویی از درون نور می‌داد و موهایش به سیاهیِ آبنوس روی بالش پخش شده بود.
تهیونگ همان‌طور که روی مبل لم داده بود خشکش زد. خستگی از تنش پرید و جای خود را به بهتی عظیم داد. او با ناباوری تکیه‌اش را از پشتی مبل جدا کرد و کمی جلو آمد چشمانش با حیرت روی جزئیات صورت دختر می‌چرخید. آن لباس‌های ساده حالا جایشان را به پیراهنی سلطنتی و ظریف داده بودند که انگار از تارهای رویا بافته شده بود. او با خودش فکر کرد ٫آیا من از شدت خستگی به خواب رفته‌ام یا افسانه‌ها واقعیت پیدا کرده‌اند؟٫ نگاهش میان نوری که از پوست دختر بازتاب می‌شد و سکوتِ سنگین اتاق سرگردان بود، در حالی که جرئت نمی‌کرد حتی نفسی بلند بکشد تا این جادوی ناگهانی باطل نشود.
ولی اما بیول ... با خود فکر کرد یک روز مزخرف دیگری را شروع کرد کمی سینه اش را بالا داد تا کشی به بدنش بدهد روی پهلو چرخید و میان آن همه ملافه ها پنهان شد .. سپس روی تخت نشست با دیدن تهیونگ در جا خشک زده نشست حتی نمی‌فهمید چی باید بگه کمی به تاج تخت نزدیک شد .. تهیونگ ای که روی آرنج هایش تکیه به زانو نشست بود سر بلند کرد .. زل زده به بیول جدید چهره جدید چشم های جدید اصلا زن دیگری بود
دیدگاه ها (۶)

خلاصه اش میکرد در همان سفید برفی .. بیول سکوت کرد .. و بوی ت...

غرق در چشمانتمرد جلو اش با خونسردی و همان کبودی دور چشم هایش...

کوتاه و خاصصبح نور نرمی از خوشید به بیرون آمده بود اولین نور...

تهیونگ دستی به صورتش کشید تا خواب که نباشه .. ولی نه نبود نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط