{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:31

اسم فیک:زخم های رقم خورده.

``کارم درسته یا بدترین انتخابه``

+چندروزی گذشته بود اما تو این چندروز نتونستم هیچ کدوم از اتفاق ها رو هضم کنم.

یه حس عجیب.....

شکستن اعتماد برای بار هزارم...

گزینه آخر همه بودن....

+هعی دختر اونایی که میگفتن بهت آسیب نمیرسونیم خودشون جوری بهت ضربه زدن که حتی دشمنتم اینکارو نمیکنه.

ای کاش فقط یه دختر بچه معمولی و تنها بودم تنهای تنها که دغدغم بازی کردن با عروسکا بود .

اما مگه میشد حالا افتادم وسط دوراهی که هر راحش پر پیچ و خمه .


نمیدونم هنوز انتخاب اینکه با پدرشوهرم ازدواج کنم درست بود یانه ولی قبول کردم.


حتی اگه جهیون زنده باشه حتی اگه تهیونگ مقصر اصلی نباشه و فرد دیگه ای تقصیرکار باشه من بازم نباید کوچیک ترین خطایی ازم سر بزنه نقشه همونه اینطوری میتونم به همشون بیشتر نزدیک باشم و معماهایی که حل نشده رو حل کنم.


_____________________________________


^رزا اگه آماده ای تا بریم.
+من آمادم میتونیم بریم(سرد)
^رزا خواهش میکنم اون حرف فقط از سر عصبانیتم بود.
+منم ازت خواهش میکنم که هربار بهم یادآوری نکن بخاطر یه غریبه چطور به دوستت که همیشه هواتو داشته لقب ه*ر*ز*ه رو دادی.
^رزا.....
+بریم دیرمون نشه یه وقت.
^باشه.(ناراحتی)

+حتی دیگه حال دیدن قیافه الکساندرم ندارم نمیدونم شاید دارم زیادی بزرگش میکنم اما تقصیرمن چیه .

وقتی یهویی تمام اتفاقاتی برام افتاد که نتونستم از پس خودم بربیام نفهمیدم کی عاشق شدم کی بچه دار شدم و کی انقدر احمق که فک میکرد آدم های دور و برش واقعا صلاح اونو میخوان‌.

_________________________



+پرونده ها که تموم شد ناله ای از سر خستگی کردم از چای کنارم کمی نوشیدم گوشیمو برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم.
((۹:۳۰))

+یاخدا شرکت ساعت ۸ که بسته میشه اینم شانس ماست دیگه.
از اتاق کارم بیرون اومدم همه چراغ های سالن شرکت و دفترها خاموش بودند همه کارکنها رفته بودندو فک نکنم کسی مونده باشه.

___________________________________

+یعنی الکساندر بدون من رفته؟بهتره برم طبقه یک یه نگاهی بندازم.

***********************

+اتاق الکساندر کلا تاریک بود پس یعنی بدون من رفته ای کاش فقط واسه یه نفرتون مهم بودم منم آدمم بخدا.

_برای من هستی خانومم.

+یاخدا ته.آقای کیم شما هنوز نرفتید.

_نه دیدم چطور غرق کارت بودی پس گفتم هروقت کارت تموم شد باهم میریم.

+خوب نیست یه کامند با یه مدیر باهم برن اگه کسی ببینه چی میگه.

_خوب نیست یه زن از مردش جدا بشه .

+بحثی باقی نمونده پس خدافظ آقای کیم تهیونگ.

_کجا خانومم تو این ساعت که ماشینی نیست پس میخوای این همه راهو پیاده بری.

+اونقدراهم زیاد نیست خودم میتونم ممنونم از کمکتون.

_رزا کلافم نکن یا با پای خودت میای یا کولت میکنم.

+چی (تعجب)خیله خب باشه.

_________________________________


داخل راه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد فقط گهگاهی تهیونگ به رزا خیره میشد و براین امید داشت که شاید رزا هنوز هم اونو دوست داشته باشه و این خودش فرصتی برای تهیونگ بود اما تهیونگ باید چیکار میکرد تا احساسات واقعی رزا را ببیند.

_خونت اینه.

+هوم ممنونم آقای کیم تهیونگ.

_خواهش میکنم لیلیوم آبی من.

+چرا لیلیوم آبی؟

_چون که عین گل زیبایی همونقدرمو مثل رنگ آبی آرامش دهنده خانومم.

+ای کاش موقعی این حرفارو میزدی که میتونستم باورکنم حقیقت داره تهیونگ.

_دارم سعی میکنم همه چیو درست کنم رزا.

+با پنهان کردن از من؟

_اگر بفهمی هم تغییری به حالت نمیکنه .

+حداقل میگفتم چیزیو ازم پنهان نمیکنی نه مثل بقیه نقاب داشته باشی تهیونگ دیگه هم لطفا نزدیک من نشو اگر هم فک میکنی مثل قبل بهت علاقه دارم اشتباه فکر میکنی من فقط اومدم ذره ذره نفستو بگیرم از درون با نبودن عزیزانت امتحانت کنم .


(حرفای رزا مثل تیر به قلب تهیونگ خطور میکرد اون امید تهیونگ که با یه چراغ کوچیک روشن ماند بود شکست و برای اولین بار فهمید که اینبار همه چی فرق میکند .)



ادامه دارد..
دیدگاه ها (۱۱)

part:31

part:33

part:30

part:29

part:16

part:25

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط