{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من ندیدم بیدی،

من ندیدم بیدی،
سایه‌اش را بفروشد به زمین

رایگان می‌بخشد،
نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست،
شوق من می‌شکفد

تا بخواهی خورشید،
تا بخواهی پیوند،
تا بخواهی تکثیر

زندگی رسم خوشایندی است
پرشی دارد اندازه‌ی عشق...
دیدگاه ها (۱)

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانمپرم از حس دلگیری که نامش ر...

من از دیوانگیخالی نخواهم بود تا هستمکهرویت میکند هشیار وبویت...

زنهاوقتِ دلگیری از دنیاهر چه بپرسیمی گویندهیچی...مهم نیست، م...

بی مرز تر از عشقم و بی خانه تر از بادای فاتح بی لشگر من خانه...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهفتم | قبرستان کلاغساعت ۱۱:۴۷ شببارا...

رقص سایه‌ها | پارت ۳۰ (پایانی): طلوعِ عشق در میانِ سایه‌هاصد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط