{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱

ویو ا.ت

چهار ماه از بارداریم می‌گذشت و دیروز فهمیده بودم که حاصل عشق من و جین یه پسر کوچولوعه
برای همین امشب یه مهمونی گرفته بودم که خانواده جین و خانواده خودم رو دعوت کرده بودم که بهشون بگم ( مهمان ها : مامان و بابای جین ، برادر و زن برادر جین ، پدر و مادر ا.ت ، خواهر و برادر ا.ت ، زن داداش ا.ت )
صبح که جین رفت بهش گفتم شب حتما زود بیا مهمون داریم اونم قبول کرد

به خاطر برآمدگی شکمم انجام دادن کار ها برام سخت شده بود برای همین به خدمتکار ها گفته بودم که برای امشب شام درست کنن و خانه رو مرتب کنن
بیش از اندازه برای امشب ذوق داشتم ولی بیشتر از همه دوست داشتم زودتر واکنش جین رو ببینم
با فکر کردن به واکنش جین خندم گرفته بود و بیشتر ذوق میکردم برای امشب
تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم بعدش آماده شم
به سمت اتاقم رفتم و وارد حمام شدم
بعد از ۲۰ مین از حمام اومدم بیرون و موهام رو خشک کردم ، لوسیون بدن زدم و رفتم سراغ آرایش کردن ، نمیخواستم آرایش غلیظی کنم برای همین یکم کانسیلر و رژگونه زدم و مژه هام رو با فر مژه حالت دادم و تینت لب و در آخر هم یکم لیپ‌ گلاس زدم
به سمت کمدم رفتم و یکی از لباس های
مخصوص زمان بارداریم رو پوشیدم
به سمت میزم رفتم و یکی از عطر هام رو برداشتم و زدم
از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت خدمتکار ها
ا.ت : همه ی غذا ها و دسر ها آمادست ؟
خدمتکار ها : بله خانم
ا.ت : خیلی هم عالی ، ممنونم ازتون
همون لحظه زنگ در خورد و یکی از خدمتکار ها
خواست بره در رو باز کنه که بهش گفتم : عزیزم خودم در رو باز میکنم
فک میکردم جین باشه
با ذوق به سمت در رفتم و بازش کردم که با دیدن خانواده خودم و خانواده جین ذوقم خوابید ولی با لبخند بهشون سلام کردم و دعوتشون کردم داخل
مامان جین : عزیزم جین خونه نیست ؟
ا.ت : خاله جون سرکاره ولی حتما میاد ،
بفرمایید بریم شام
رفتیم سمت میز و نشستیم
همه بودن به جز جین
بهش گفته بودم که زود بیاد
ذوقم خیلی کم شده بود میشه گفت خورده بود تو ذوقم ولی خودم رو دلداری میدادم که حتما توی ترافیک گیر کرده مطمئنم که میاد
وسط شام خوردن بودیم که زن داداش جین گفت : ا.ت مناسب خاصی بوده که همه رو دعوت کردی ؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم : نه عزیزم مناسب خاصی نبود فقط میخواستم بگم که فرزند من پسره
اول چه چند ثانیه سکوت کردن بعدش خواهرم داد زد : واقعا ؟؟؟؟؟ هوراااااا من دارم خاله یه پسر میشممممم
بعد از جیغ های خواهرم بقیه تبریک گفتن
پدر و مادر هامون و برادر هامون و همینطور زن داداش هامون
اونا خیلی خوشحال شده بودن ولی من خیلی تو ذوقم خورده بود و ناراحت بودم که جین نیومد
بعد از شام و دسر اونا تصمیم گرفتن که برن
یکی یکی اومدن و بابت شام تشکر کردن و بازم بهم تبریک میگفتن ، منم با خوشرویی جوابشون رو میدادم ولی ته دلم یه جور دیگه بود


ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۱۵)

پارت ۳ ویو ا.ت توی ماشین بودیم که تهیونگ شروع کرد به حرف زدن...

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/sea18

رمان :قلب در تاریکی

نام رمان : A Heart in the Darkness

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط