پارت ۲
پارت ۲
بعد از اینکه مهمونا رفتن
با ناراحتی سمت اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم و آرایشم رو پاک کردم ، رفتم تو آشپزخانه و دارو هایی که دکتر برای دوره ی بارداریم نوشته بود رو خوردم و برگشتم اتاقم
گوشیم رو برداشتم و روی تخت نشستم و مشغول دیدن سریال شدم ولی اصلا حواسم پیش سریال نبود مدام با خودم میگفتم چرا نیومد ؟ حرف من براش مهم نبود ؟ یعنی داره چکار میکنه که نیومد ؟
به خاطر دوره ی بارداری خیلی احساسی شده بودم و وقتی جین نیومد واقعا ناراحت شدم ، پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام گذاشتم و اشکام راه خودشون رو پیدا کردن
۵ مین بعد هنوز داشتم گریه میکردم
که دستی روی شونم نشست
جین : ا.ت ؟ چرا داری گریه میکنی ؟
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم
ا.ت : هیچی ، مهم نیست ( سرد )
جین : خب چی شده ادم الکی که گریه نمیکنه
ا.ت : چرا مهمونی امشب رو نیومدی؟
جین : کدوم مهمونی ؟
ا.ت : یعنی واقعا حرفم اینقدر برات ارزش داشت که فراموش کردی ؟
جین : منظورت چیه ؟
ا.ت : من صبح به تو گفتم که امشب مهمونی گرفتم بیا
جین : چ چی ؟ وای کلا فراموش کردم ببخشید
ا.ت : الان ببخشید تو به چه دردم میخوره ، همه میگفتن جین کجاست پس کی میاد ولی شما نیومدی
جین : خیلی خب ا.ت مهمونی زیاد موضوع مهمی نیست که داری خودتو ناراحت میکنی
ا.ت : اون مهمونی خیلی برای من مهم بود و فکر میکردم که برای تو هم مهم باشه
جین : مگه میخواستی چکار کنی که مهم بود ؟
ا.ت : هیچی مثل اینکه برای شما مسئله خاصی نبوده فقط میخواستم بگم که بچت پسره
از روی تخت بلند شدم و رفتم بیرون توی آشپزخونه و یه لیوان آب برداشتم و داشتم میخوردم که جین اومد پیشم
جین : واقعا بچه ما پسره ؟ ( با ذوق )
ا.ت : آره ( سرد )
جین : خ خب من واقعا متاسفم
ا.ت : دیگه مهم نیست
خواستم از آشپزخونه بیام بیرون که مچ دستم رو گرفت و برم گردوند سمت خودش
جین : ا.ت من واقعا متاسفم ، اینقدر سرم شلوغ بود و تمرین ها سنگین بود که واقعا فراموش کردم ، باور کن من تو و اون پسر توی شکمت رو بیشتر از همه تو دنیا دوست دارم ، اصلا نمیتونم تصور کنم که یکی از شما نباشید
توی چشماش نگاه کردم ، حقیقت رو نشون میداد
ا.ت : قول میدی دیگه حرفام رو فراموش نکنی ؟
بوسه ای به پیشونیم زد و گفت : قول میدم
ا.ت : خب اگه اینجوریه میبخشمت ولی باید برام بستنی شکلاتی بگیری
خندید و گفت : باشه قشنگم
لبخند پر رنگی زدم و بغلش کردم اونم محکم منو تو بغلش گرفت
جین : دوستت دارم ا.ت اونم خیلی زیاد
ا.ت : منم همینطور سوکجینا
پایان .
بعد از اینکه مهمونا رفتن
با ناراحتی سمت اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم و آرایشم رو پاک کردم ، رفتم تو آشپزخانه و دارو هایی که دکتر برای دوره ی بارداریم نوشته بود رو خوردم و برگشتم اتاقم
گوشیم رو برداشتم و روی تخت نشستم و مشغول دیدن سریال شدم ولی اصلا حواسم پیش سریال نبود مدام با خودم میگفتم چرا نیومد ؟ حرف من براش مهم نبود ؟ یعنی داره چکار میکنه که نیومد ؟
به خاطر دوره ی بارداری خیلی احساسی شده بودم و وقتی جین نیومد واقعا ناراحت شدم ، پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام گذاشتم و اشکام راه خودشون رو پیدا کردن
۵ مین بعد هنوز داشتم گریه میکردم
که دستی روی شونم نشست
جین : ا.ت ؟ چرا داری گریه میکنی ؟
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم
ا.ت : هیچی ، مهم نیست ( سرد )
جین : خب چی شده ادم الکی که گریه نمیکنه
ا.ت : چرا مهمونی امشب رو نیومدی؟
جین : کدوم مهمونی ؟
ا.ت : یعنی واقعا حرفم اینقدر برات ارزش داشت که فراموش کردی ؟
جین : منظورت چیه ؟
ا.ت : من صبح به تو گفتم که امشب مهمونی گرفتم بیا
جین : چ چی ؟ وای کلا فراموش کردم ببخشید
ا.ت : الان ببخشید تو به چه دردم میخوره ، همه میگفتن جین کجاست پس کی میاد ولی شما نیومدی
جین : خیلی خب ا.ت مهمونی زیاد موضوع مهمی نیست که داری خودتو ناراحت میکنی
ا.ت : اون مهمونی خیلی برای من مهم بود و فکر میکردم که برای تو هم مهم باشه
جین : مگه میخواستی چکار کنی که مهم بود ؟
ا.ت : هیچی مثل اینکه برای شما مسئله خاصی نبوده فقط میخواستم بگم که بچت پسره
از روی تخت بلند شدم و رفتم بیرون توی آشپزخونه و یه لیوان آب برداشتم و داشتم میخوردم که جین اومد پیشم
جین : واقعا بچه ما پسره ؟ ( با ذوق )
ا.ت : آره ( سرد )
جین : خ خب من واقعا متاسفم
ا.ت : دیگه مهم نیست
خواستم از آشپزخونه بیام بیرون که مچ دستم رو گرفت و برم گردوند سمت خودش
جین : ا.ت من واقعا متاسفم ، اینقدر سرم شلوغ بود و تمرین ها سنگین بود که واقعا فراموش کردم ، باور کن من تو و اون پسر توی شکمت رو بیشتر از همه تو دنیا دوست دارم ، اصلا نمیتونم تصور کنم که یکی از شما نباشید
توی چشماش نگاه کردم ، حقیقت رو نشون میداد
ا.ت : قول میدی دیگه حرفام رو فراموش نکنی ؟
بوسه ای به پیشونیم زد و گفت : قول میدم
ا.ت : خب اگه اینجوریه میبخشمت ولی باید برام بستنی شکلاتی بگیری
خندید و گفت : باشه قشنگم
لبخند پر رنگی زدم و بغلش کردم اونم محکم منو تو بغلش گرفت
جین : دوستت دارم ا.ت اونم خیلی زیاد
ا.ت : منم همینطور سوکجینا
پایان .
- ۳۲۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط