{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲

ویو ا.ت

ساعت ۷:۴۵ صبح
آروم چشمام رو باز کردم و تهیونگ رو دیدم که در حال آماده شدن بود
آروم از روی تخت بلند شدم که دیدم
تهیونگ : اوه عزیزم بیدارت کردم ؟
ا.ت : نه عزیزم راحت باش
سمت سرویس بهداشتی رفتم و مسواک زدم
تهیونگ هنوز درگیر درست کردن کراواتش بود
سمتش رفتم و کراواتش رو گرفتم و درستش کردم موقع درست کردنش نگاه های خیره تهیونگ رو روی خودم حس میکردم
ا.ت : خب تموم شد
تهیونگ لبش رو کوبوند روی لبام و با اشتیاق می‌بوسید گازی از لبام گرفت که باهاش همکاری کردم

۵ مین بعد

تهیونگ : روزمو ساختی ( با خنده )
ا.ت : زهر مار ( با خنده )
تک خنده ای کرد
تهیونگ : امروز میخوای چکار کنی ؟
ا.ت : خب شاید خودم رو با آشپزی یا فیلم دیدن سرگرم کردم
تهیونگ : باشه عزیزم من میرم دیگه دیرم شده
بوسه ای به لبم زد و رفت
سریع آماده شدم و از توی پنجره نگاه کردم که داره از حیاط خارج میشه سریع رفتم سوئیچ ماشینم رو برداشتم و نشستم پشت فرمون و حرکت کردم دنبالش

بعد از نیم ساعت بالاخره یه جایی وایساد
ولی اصلا بهش نمیخورد که شرکت باشه
منم یکم دورتر از ماشینش وایسادم که مبادا ببینم پیاده شد که یه پارچه مثل دزدها دور صورتش بود و فقط چشماش معلوم بود
واقعا تعجب کرده بودم
وارد اون ساختمان شد
منم پیاده شدم و دنبالش رفتم البته اول گذاشتم اون بره داخل بعد برم
آروم وارد ساختمان شدم ولی هیشکی نبود
ولی مگه میشه که یه شرکت نگهبان یا کارمند نداشته باشه ؟
یهو با صدای داد بلند یه مردی لرزیدم
پشت سر هم داد میزد
نگران شدم و به سمت اون صدا رفتم
جلو تر که رفتم
چند تا مرد دیدم ، سریع پشت ستون ها قایم شدم
بیشتر نگاه که کردم دیدم یه حدود ۱۰ ، ۱۵ تا مرد هستن که چند تاشون دارن دو نفر رو به شدت میزنن
مرده : بیشتر بزنش
با صدای کسی که بهشون دستور داد از تعجب دستم رو گذاشتم روی دهنم
اون تهیونگ بود که روی یه صندلی نشسته بود و داشت سیگار می‌کشید و با لذت کتک خوردن اون دو مرد رو نگاه میکرد
یعنی چی ؟ تهیونگ تمام این مدت به من دروغ گفته بود ؟ مافیا بوده ؟ تهیونگی که اینقدر با من مهربونه و از گل نازک تر بهم نمیگه الان داره میگه بیشتر کتکشون بزنید ؟
یکی از بادیگارد ها دراومد گفت که : قربان شما بزرگترین مافیا کره هستید متأسفیم که این دو تا جاسوس وارد باند شده بودن و ما نفهمیدیم
تهیونگ : اشکال نداره عوضش حسابی کتک خوردن ولی یه بار دیگه تکرار بشه شما هم سرنوشتتون اینجوری میشه
بادیگارد ها : بله قربان

بزرگ ترین مافیا کره ؟ تهیونگ ؟

تحمل کردن اون فضا برام سخت بود برگشتم که برم بیرون که پام روی برگی رفت و صدا داد
یکی از بادیگارد ها با داد گفت : یه نفر اونجاست
سریع سمتم اومدن و گرفتنم سرم پایین بود برای همین قیافم رو نمیدیدن
منو جلوی تهیونگ بردن
تهیونگ از روی جاش بلند شد و سمتم اومد
با دیدن اتفاق های امروز واقعا ازش ترسیده بودم
اومد روبه‌روم وایساد گفت : اوه امروز روز باحالی شد ، یه جاسوس دیگه
دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد و با دیدن من چشمام از تعجب گرد شد
تهیونگ : ا ا.ت ؟ ا اینجا چکار می‌کنی ؟
ا.ت : تهیونگ واقعا ازت انتظار نداشتم بهم دروغ بگی ( با بغض )
بادیگارد : قربان اینو میشناسید
تهیونگ : همتون برید بیرون
بادیگارد ها : بله قربان
تهیونگ : ا.ت تو دنبال من اومدی تا اینجا ؟
ا.ت : واقعا برات متاسفم که بهم دروغ گفتی من این چهار سال با یه مافیا زندگی کردم ؟
ازت متنفرم
خواستم برم که دستم رو گرفت و برم گردوند
تهیونگ : با اجازه کی خواستی بری ؟
ا.ت : نمی‌خوام باهات زندگی کنم بهم آسیب میزنی ( بغض )
تهیونگ : بس کن بهت آسیب نمی‌زنم ( عصبی )
ا.ت : چرا تا الان چیزی بهم نگفتی ؟ باید خودم می‌فهمیدم ؟ خیلی عوضی هستی ازت متنفرم ( آخرش با داد )
با سیلی که بهم زد ساکت شدم حدسم درست بود اون به من آسیب میزنه
تهیونگ : بهتره بس کنی
مچ دستم رو محکم گرفت و از اون خرابه بیرون اومدیم
در ماشین رو باز کرد و سوار ماشینم کرد و خودش هم سوار شد و حرکت کرد


ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۲۴)

پارت ۱ ویو ا.ت چهار سال بود که من و تهیونگ با هم بودیم و حدو...

تک پارتی ویو ا.ت امروز جیهوپ موقع بیدار کردنم یه سطل آب ریخت...

...

کوک با سرعت بالا رفت به فرودگاهکوک به باندش خبر داد که جلوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط