{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم ( اخر )

پارت چهارم ( اخر )


روی میز کوچیکی کنار پنجره نشستید. تهیونگ بهت خیره شد و گفت:

— می‌دونی چرا خواستم بیای؟

— نه… چرا؟

— چون خسته شدم فقط بهت به‌عنوان همکار نگاه کنم. می‌خوام بیشتر بشناسمت… مثل یه آدمی که برای من مهمه.

اون جمله همه‌چی رو عوض کرد. دستات یخ زده بود، ولی قلبت گرم‌تر از همیشه می‌زد.

تمام شب رو باهم حرف زدید:

از خاطرات دوران کودکی، از رؤیاها، از چیزایی که هیچ‌وقت توی مصاحبه‌ها نمی‌گفت.

هر بار که می‌خندیدی، تهیونگ نگاهش روی ل*ب‌هات می‌موند و هر بار که سکوت می‌کردی، اون سکوت بینتون پر از حرف‌های ناگفته بود.

وقتی از کافه بیرون اومدید، بارون نم‌نم شروع شده بود. تهیونگ بدون مکث کتِ جینش رو روی شونه‌ت انداخت و گفت:

— نمی‌خوام حتی یه قطره بارون اذیتت کنه.

اون لحظه، تو مطمئن شدی چیزی بینتون در حال شکوفه زدنه… چیزی خیلی بیشتر از یه کراش ساده.



---



بارون همچنان آرام می‌بارید.
خیابون خیس برق می‌زد و چراغ‌های نئون توی قطره‌های آب انعکاس پیدا می‌کردن.
تو و تهیونگ آروم کنار هم قدم می‌زدید.
صدای شرشر بارون و ضربان قلبت تنها چیزایی بودن که می‌شنیدی.

یه لحظه ایستاد.
دستت رو گرفت و نگه داشت. توی چشماش نگاه کردی؛ جدی‌تر از همیشه بودن.

— می‌دونی… من مدت‌هاست یه چیزی رو دارم قایم می‌کنم.

گلوت خشک شد. فقط تونستی زمزمه کنی:

— چی رو؟

لبخند کمرنگی زد.
قدمی نزدیک‌تر شد، اونقدر که ن*فس‌هاش با ن*فس‌هات قاطی می‌شدن.

— روز اول که توی استودیو دیدمت… فکر کردم فقط یه همکار جدیدِ جذاب رو ملاقات کردم ولی وقتی دستاتو گرفتم، وقتی چشمامون توی اون لنز دوربین قفل شد… چیزی توی قلبم عوض شد.

دستت رو محکم‌تر فشار داد.

— من نمی‌خوام فقط همکار باشیم. نمی‌خوام فقط جلوی دوربین وانمود کنیم. می‌خوام… برای واقعی‌ترین لحظه‌ها کنارت باشم.

اشک بی‌اختیار توی چشمات جمع شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی این حس متقابل باشه.

— تهیونگ… من…

حرفت رو قطع کرد، با صدای آرومی که پر از لرزش بود:

— نگو اگه مطمئن نیستی. فقط بدون… من عاشقتم.

اون کلمه مثل انفجار بود.
همه خستگی‌ها، همه اشک‌ها، همه زخم‌های هیت‌ها… توی همون لحظه محو شدن. با صدایی لرزون گفتی:

— منم عاشقتم.

تهیونگ لبخند زد، اون‌جوری که چشم‌هاش نیمه‌ماه شدن.
بعد به سمتت خم شد، بو*سه ای به ل*بات زد و پیشونی‌شو به پیشونی‌ت چسبوند.

— حالا دیگه هیچ‌چی مهم نیست. فقط من و تو.

بارون روی شما می‌بارید، ولی هیچ‌کدوم اهمیت نمی‌دادید. چون برای اولین بار، عشق بینتون واقعی شده بود.


پایان
دیدگاه ها (۱۳)

.𓆩♡𓆪 𝑯𝒆 𝒊𝒔 𝒏𝒐𝒕 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒂 𝒎𝒐𝒎𝒆𝒏𝒕… 𝒉𝒆’𝒔 𝒂 𝒘𝒉𝒐𝒍𝒆 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒊𝒏𝒈. 🐻‍❄️

یه وقت‌هایی حقیقت رو می‌دونی، اما دلت نمی‌خواد باورش کنی.تا ...

سناریو تهیونگ

اعتیاد من بهت.

dark life = ۳۷

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

پارت ۶۱

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط