درخواستی عضو هشتم
درخواستی عضو هشتم
تکپارتی
بعد از دوازده سال دوری از ایران، بالاخره روزی رسید که تصمیم گرفتی با اعضای گروه، اون هم حالا که «عضو هشتم» شده بودی، به ایران برگردی.
از همون لحظهای که خبر برگشتنت پیچید، کل فامیل انگار منتظر بودن که یه جشن واقعی راه بندازن.
مامان بزرگت از روز قبل سفره آرایی قدیمی رو انداخته بود وسط هال.
داییها و خالهها با کلی ذوق تو تدارک بودن، و حتی بچههای کوچیک فامیل هم هی میپرسیدن:
«کی میرسن؟! کی میرسن؟!»
وقتی رسیدین، ماشین جلوی در خونه ایستاد.
تو در رو باز کردی و همراه هفت عضو که حالا همه کنجکاو دیدنش بودن، وارد حیاط شدین.
همون لحظه، نگاههای پر از ذوق و هیجان فامیل به سمتتون دوخته شد.
صدای پچپچها بلند شد:
«وای خدای من ببین چه خوشتیپن!»
«اینا چرا اینقدر از نزدیک جذابترن؟»
لبخندی زدی و یکی یکی همه رو معرفی کردی.
بعد همه رو بردی داخل و شروع کردی به نشون دادن خونه.
از حیاط با اون درخت توت قدیمی که همیشه خاطرهساز بود، تا اتاقها، سالن بالا و پایین، و حتی پشتبوم که بهترین خاطراتت توش رقم خورده بود.
اعضا با تعجب به همهچیز نگاه میکردن.
بعضیا عکس میگرفتن، بعضیا هم ازت دربارهی رسم و رسومات ایرانی سؤال میکردن. تو هم با حوصله همه رو ترجمه میکردی و توضیح میدادی.
بعد از گردش کامل تو خونه، هرکسی رفت اتاقی که براش آماده کرده بودن.
اون لحظهی خاص رسید: همه لباسای مناسب مهمونی پوشیدن و یکییکی از اتاقها اومدن پایین.
صدای «وای!» و «نگاه کن!» دوباره تو سالن پیچید.
خانوادت انگار نمیتونستن باور کنن که این همه زیبایی و جذابیت یهجا جمع شده باشه. مامانت زیر لب گفت:
«اینا از توی تلویزیونم قشنگترن، ماشالله...»
وقتی سفرهی شام پهن شد، همه دور هم نشستین.
غذای ایرانی کامل بود:
از زرشکپلو با مرغ گرفته تا کوفته تبریزی و سالاد شیرازی.
اعضا اول با کنجکاوی به غذاها نگاه میکردن، بعد که اولین لقمه رو خوردن، چشمهاشون برق زد.
یکی گفت:
«این فوقالعادهس!»
و تو سریع براشون ترجمه کردی.
خانوادت با خنده سر تکون دادن و شروع کردن به تعریف کردن از مهمونات.
دایی گفت:
«واقعاً آدم های فوق العاده ای هستن و تربیتشدهان، هم خوشبرخوردن هم خوشقیافه.»
تو هم ذوق میکردی و همهی تعریفها رو منتقل میکردی.
کمکم بعد از شام، جمع بیشتر صمیمی شد.
بچههای کوچیک دور اعضا جمع شدن و باهاشون عکس گرفتن.
خالهات برایشون فال حافظ گرفت و تو با ذوق غزلها رو براشون ترجمه میکردی.
بابات از خاطرات قدیم براتون گفت و اعضا با علاقه گوش دادن، حتی یکیشون، هی میپرسید و تلاش میکرد با چند کلمه فارسی دل خانوادهت رو به دست بیاره.
شب که گذشت، خندهها و حرفها تمومی نداشت.
تو نشسته بودی وسط، هم ترجمه میکردی، هم گاهی توضیح فرهنگی میدادی، و هم خودت از دیدن این صحنه لذت میبردی.
بعد از سالها، بالاخره همهچیز کامل بود:
تو، خانوادت، و کسانی که حالا مثل خانوادهی دومت بودن، کنار هم.
پایان
تکپارتی
بعد از دوازده سال دوری از ایران، بالاخره روزی رسید که تصمیم گرفتی با اعضای گروه، اون هم حالا که «عضو هشتم» شده بودی، به ایران برگردی.
از همون لحظهای که خبر برگشتنت پیچید، کل فامیل انگار منتظر بودن که یه جشن واقعی راه بندازن.
مامان بزرگت از روز قبل سفره آرایی قدیمی رو انداخته بود وسط هال.
داییها و خالهها با کلی ذوق تو تدارک بودن، و حتی بچههای کوچیک فامیل هم هی میپرسیدن:
«کی میرسن؟! کی میرسن؟!»
وقتی رسیدین، ماشین جلوی در خونه ایستاد.
تو در رو باز کردی و همراه هفت عضو که حالا همه کنجکاو دیدنش بودن، وارد حیاط شدین.
همون لحظه، نگاههای پر از ذوق و هیجان فامیل به سمتتون دوخته شد.
صدای پچپچها بلند شد:
«وای خدای من ببین چه خوشتیپن!»
«اینا چرا اینقدر از نزدیک جذابترن؟»
لبخندی زدی و یکی یکی همه رو معرفی کردی.
بعد همه رو بردی داخل و شروع کردی به نشون دادن خونه.
از حیاط با اون درخت توت قدیمی که همیشه خاطرهساز بود، تا اتاقها، سالن بالا و پایین، و حتی پشتبوم که بهترین خاطراتت توش رقم خورده بود.
اعضا با تعجب به همهچیز نگاه میکردن.
بعضیا عکس میگرفتن، بعضیا هم ازت دربارهی رسم و رسومات ایرانی سؤال میکردن. تو هم با حوصله همه رو ترجمه میکردی و توضیح میدادی.
بعد از گردش کامل تو خونه، هرکسی رفت اتاقی که براش آماده کرده بودن.
اون لحظهی خاص رسید: همه لباسای مناسب مهمونی پوشیدن و یکییکی از اتاقها اومدن پایین.
صدای «وای!» و «نگاه کن!» دوباره تو سالن پیچید.
خانوادت انگار نمیتونستن باور کنن که این همه زیبایی و جذابیت یهجا جمع شده باشه. مامانت زیر لب گفت:
«اینا از توی تلویزیونم قشنگترن، ماشالله...»
وقتی سفرهی شام پهن شد، همه دور هم نشستین.
غذای ایرانی کامل بود:
از زرشکپلو با مرغ گرفته تا کوفته تبریزی و سالاد شیرازی.
اعضا اول با کنجکاوی به غذاها نگاه میکردن، بعد که اولین لقمه رو خوردن، چشمهاشون برق زد.
یکی گفت:
«این فوقالعادهس!»
و تو سریع براشون ترجمه کردی.
خانوادت با خنده سر تکون دادن و شروع کردن به تعریف کردن از مهمونات.
دایی گفت:
«واقعاً آدم های فوق العاده ای هستن و تربیتشدهان، هم خوشبرخوردن هم خوشقیافه.»
تو هم ذوق میکردی و همهی تعریفها رو منتقل میکردی.
کمکم بعد از شام، جمع بیشتر صمیمی شد.
بچههای کوچیک دور اعضا جمع شدن و باهاشون عکس گرفتن.
خالهات برایشون فال حافظ گرفت و تو با ذوق غزلها رو براشون ترجمه میکردی.
بابات از خاطرات قدیم براتون گفت و اعضا با علاقه گوش دادن، حتی یکیشون، هی میپرسید و تلاش میکرد با چند کلمه فارسی دل خانوادهت رو به دست بیاره.
شب که گذشت، خندهها و حرفها تمومی نداشت.
تو نشسته بودی وسط، هم ترجمه میکردی، هم گاهی توضیح فرهنگی میدادی، و هم خودت از دیدن این صحنه لذت میبردی.
بعد از سالها، بالاخره همهچیز کامل بود:
تو، خانوادت، و کسانی که حالا مثل خانوادهی دومت بودن، کنار هم.
پایان
- ۱۸.۶k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط