{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت7
شام تولد و حس‌های پنهان

بوی پاستا در خانه پیچیده بود و صدای خنده‌ی آرام مادر گریس در آشپزخانه به گوش می‌رسید.
گریس و الارا مشغول چیدن میز شام بودند. چراغ‌ها نور گرمی روی میز انداخته بودند و بخار سوپ از پیاله‌ها بالا می‌رفت.

الارا در سکوت، چنگال‌ها را یکی‌یکی می‌چید. حرکاتش منظم اما کمی لرزان بود.
گریس که متوجه انزوای او شد، با لبخندی ملایم گفت:

«خیلی ممنون که کمکم کردی، لارا.
بدون تو واقعاً قاتی می‌کردم.»

الارا سرش را پایین انداخت.
«نه… کاری نکردم. فقط نمی‌خواستم بیشتر مضطرب باشی.»

گریس با نرمی لبخند زد و چیزی نگفت.
هر دو نگاه کوتاهی ردوبدل کردند و بعد گریس صدای والدین را زد: «شام حاضره!»

وقتی همه دور میز نشستند، فضا گرم و طبیعی به نظر می‌رسید.
مادر ظرف سالاد را جلوی ادوارد گذاشت، پدر با خوش‌رویی درباره‌ی تولد و کار از ویلیام پرسید و چند دقیقه بعد، پدر رو به ادوارد گفت:
«ادوارد، تو دانشگاه میری؟ چه رشته‌ای می‌خونی؟»

ادوارد لبخندی زد و با وقار گفت:

«بله، ثبت‌نام کردم. معماری می‌خونم.»

مادر گریس که همیشه دنبال نقطه‌ی اشتراک می‌گشت، با خوشحالی گفت:

«چه عالی! گریس هم رشته‌ی هنر می‌خونه. پس هم‌دانشگاهی هستین.
خیالم راحت شد، هوای گریس رو تو دانشگاه داشته باش.»

ادوارد ناگهان سرفه‌اش گرفت.
آب گلویش پرید و چشمانش بازتر شدند. «چی؟ من فکر می‌کردم پزشکی می‌خونی. خیلی بهش علاقه داشتی، مگه نه؟»

صدایش پر از بهت و صداقت بود.

گریس چنگالش را روی میز گذاشت.
مادرش را با لحنی گله‌مند صدا کرد: «مامان! من می‌تونم از پس خودم بربیام، نیازی نیست کسی مواظبم باشه.»

سپس سریع نگاهش را به سمت ادوارد چرخاند — پر از سؤال، پر از شک.
اما برای آن‌که فضا سنگین نشود، نفسش را آهسته بیرون داد و گفت:
«بهتره غذا بخوریم.»

تنش لحظه‌ای فروکش کرد.
بقیه با شوخی‌های پدر دوباره به حرف افتادند، اما ذهن گریس همچنان صدای ادوارد را تکرار می‌کرد: «فکر می‌کردم پزشکی می‌خونی…»

از کجا می‌دانست؟

شام با خنده‌های مصنوعی و مکالمات نصفه‌نیمه تمام شد.
وقت بدرقه، گریس ادوارد را تا دم در همراهی کرد. هوای شب خنک و مرطوب بود.

«بعداً باید حسابی صحبت کنیم.»

این را گریس گفت، بدون لبخند اما با نگاهی که صراحتش مخفی نمی‌شد.

«و ممنون… برای امشب.»

ادوارد نگاهش را پایین انداخت، چیزی گفت که در همهمه‌ی باد گم شد، و رفت.

الارا هم آماده‌ی رفتن شد.
گریس او را در آغوش کشید، بوی شام و عطر ملایم او در هوا پیچید.

«مرسی لارا، واقعاً خیلی کمکم کردی.»

الارا لبخندی محو زد و رفت.


نور صبح از لای پرده‌ توی اتاقم خزیده بود، اون‌قدری که خوابم رو نیمه‌کاره کرد.
چند لحظه روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم اتفاقات دیشب رو پس بزنم،
ولی ذهنم همکاری نمی‌کرد.

بلند شدم، موهام هنوز آشفته بود.
رفتم سرویس، مسواک زدم، و بعد از یه دوش کوتاه آب گرم، حس کردم بالاخره از خواب فرار کردم.

پایین توی آشپزخونه بوی قهوه و پنکیک پخش بود.
صبحونه‌ی کوچیکی خوردم، یه لقمه نون و کره و عسل، بعد کتابم رو برداشتم.
چند صفحه بیشتر نخونده بودم که تمرکزم پرید.
هی نگاهم می‌رفت سمت گوشیم.

عاقبت زنگ زدم به الارا.

«لارا، امروز کاری داری؟»

«نه، چرا؟»

«فکر می‌کردم بریم کافه نور. همون کافه ی دیروز.
«باشه، خوبه. ساعت چند بریم؟»

«بعداً خبر می‌دم.» زودتر از معمول قطع کردم.

گوشی رو کنار گذاشتم، تکیه دادم به صندلی و باخنده استرس وار زیر لب گفتم:

«نباید عجله کنم. الان برم، فکر می‌کنه عاشق چشم و ابروشم…»

نفس کشیدم و سعی کردم منطقی باشم.

«می‌ذارم بعد ناهار برم… اون‌طوری طبیعی‌تره.»

وای، چه حساب‌گری عاشقانه‌ای!
از افکارم خنده م گرفت.
ولی چاره‌ای نبود، نمی‌خواستم حتی ذره‌ای از اشتیاقم لو بره.

سعی کردم خودمو مشغول کنم، اما ساعت عقربه‌ها رو با لج جلو نمی‌برد.
به زور تا ناهار صبر کردم.
بالاخره غذا رو خوردم و رفتم حاضر شدم.

موهامو باز گذاشتم، یه بلوز بافت قهوه‌ای پوشیدم، آستیناش گشاد و نرم بودن.
جلوی آینه به خودم نگاه کردم و زمزمه کردم:

«یه ملاقات معمولی… معمولی!»




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

نـداےدَرون◍༻ پارت 8چند دقیقه بعد الارا اومد دنبالم...

نـداےدَرون◍༻ پارت 9«منظورم این نیست که تو رو می‌شناسم، ...

نـداےدَرون◍༻ پارت6وقتی گریس وسایل پزشکی را جمع می‌کرد، مت...

نـداےدَرون◍༻ پارت5با وجود اعتراضات سرسختانه‌ی او، دستش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط