{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت6

وقتی گریس وسایل پزشکی را جمع می‌کرد، متوجه نگاه خیره‌ی ادوارد شد.
آن نگاه، برخلاف تعقیب شدن در کوچه، معذب‌کننده نبود؛ بلکه فضایی صمیمی و عمیق داشت، چیزی شبیه به دلتنگی مبهم که گریس پیش‌تر هم حس کرده بود.
حتی وقتی داشت چسب زخم کوچک را روی گوشه‌ی ابروی ادوارد می‌چسباند، می‌توانست تمرکز او را روی اجزای صورتش حس کند.

اما ناگهان، درست در همان لحظه‌ی نزدیکی، صدایی تشر مانند در فضای ذهن گریس پژواک یافت، صدایی سرد و سرزنش‌گر که آشنا بود: «خودتو جمع کن! اینا چیه که داری می‌گی؟ نباید انقدر با یه پسر غریبه صمیمی بشی…»

نیروی این صدای درونی آنقدر قوی بود که گریس طاقت نیاورد و به سرعت از ادوارد فاصله گرفت. برگشت و محکم به او خیره شد.

«منو می‌شناسی؟»

ادوارد که از تغییر ناگهانی لحن گریس شوکه شده بود، به عقب متمایل شد. «نه، چرا می‌پرسی؟»

«حرکات و رفتارت اینو نشون نمی‌ده،» گریس مصرانه گفت، صدایش کمی تند شده بود. «وقتی منو توی کافه دیدی، خشک‌ات زد. دیدم که دست‌هات می‌لرزید.
اسمم رو بلد بودی.
وقتی پناه آوردم و موضوع رو فهمیدی، انقدر عصبی شدی و نگران شدی…
این رفتارها برای یک آدم کاملاً غریبه زیادیه.» او نفس عمیقی کشید.
«من واقعاً ازت ممنونم که کمکم کردی و حتماً جبران می‌کنم، اما می‌خوام بدونم منو از کجا می‌شناسی؟»

ادوارد جا خورد.
لب‌هایش را به هم فشرد و با لحنی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: «من نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
اگه ناراحت شدی، معذرت می‌خوام.
من فقط طوری رفتار کردم که نگران نشی و حالت بدتر نشه.
فقط می‌خواستم در امان باشی و اذیت نشی. هر کس دیگه‌ای هم بود، همین کار رو می‌کردم.»

«نه، اصلاً ناراحت نشدم،» گریس سریعاً پاسخ داد، تلاش کرد صدای خود را ملایم کند.
«فقط یکم ذهنم درگیر شده.
باز هم ممنونم که کمکم کردی.
این کارت برای من واقعاً ارزش داره.» او ادامه داد: «معذرت می‌خوام که تند رفتم.»

ادوارد می‌خواست حرفی بزند، اما در همان لحظه گوشی گریس زنگ خورد. صدای نگران الارا از پشت تلفن پیچید: «زود باش گریس! ما دیگه نمی‌تونیم پدر و مادرت رو دست به سر کنیم. سریع بیا بیرون!»

گریس گوشی را قطع کرد.
دست ادوارد را گرفت و با حالتی قاطعانه گفت: «الان باید بریم. چند دقیقه بعد از من بیا.»

ادوارد سر تکان داد و قبول کرد.
گریس به سرعت به سمت اتاق رفت، سلامی کوتاه به والدینش کرد و ادوارد هم که آماده بود، پشت سر او وارد شد.
مادر و پدر گریس با کنجکاوی به ادوارد سلام کردند و سپس با نگاه‌های پرسشگر به گریس و ویلیام خیره شدند.

گریس که متوجه نگاه‌هایشان شده بود، به سرعت وارد عمل شد.
«ادوارد دوست ویلیامه، و امروز خیلی بهش کمک کرد.
برای همین ازش دعوت کردیم بیاد بیرون،» او قبل از اینکه ویلیام بتواند حرفی بزند، با یک فشار خفیف (ویشگون کوچکی که فقط آن دو می‌فهمیدند) او را آگاه کرد.
ویلیام که سریعاً خود را جمع و جور کرد، با صدایی بلندتر گفت: «آهااا! بله، درسته! خیلی ممنون که کمکم کردی، ادوارد.»




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نـداےدَرون◍༻ پارت7شام تولد و حس‌های پنهانبوی پاستا در خان...

نـداےدَرون◍༻ پارت5با وجود اعتراضات سرسختانه‌ی او، دستش...

نـداےدَرون◍༻ پارت۴«همونان… دوباره اومدن.»«نگران نباش.» دستش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط