{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P²²

P²²
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

با تعجب گفتم:
کی گفته همسره منه؟!
گفت:
یه آقایی اون بیرون نشستن...
گفتم:
بدون اینکه بگین من گفتم بهش بگین بره...
گفت:
متاسفانه نمی تونم!
سرفه ای کردم و گفتم:
دقیقا به چه دلیل؟!
گفت:
نمیشه، ایشون با این بیمارستان قرار داد دارن...
ایشششش! گفتم:
اوکی فقط اجازه ندین_
_دقیقا چرا نباید اجازه بدن من نیام داخل، هوم؟!
ای تف تو شانس...
رومو کردم اونور، دقیقا پشت بهش!
صدای دستور دادنش رو شنیدم:
همتون برین بیرون و درو قفل کنین!
بعد از ۱ دقیقه صدای کلیک قفل شدنه درو شنیدم...
_قهری؟!
تو دلم گفتم:
این چه سواله چرتیه که یه نفر میتونه بپرسه؟!
باشه حالا که اینطور شده، سوالت جوابی جز سکوت نداره!
پتو رو تا سر کامل روی خودم کشیدم...
پتو رو کشید پایین...
از دوباره کشیدم رو سرم...
پتو رو کامل از روم برداشت!
باز هم چیزی نگفتم...
با تمام دردم پاهام رو جمع کردم تو خودم تا شاید کمی گرما بهم وارد بشه...
درد شدیدی بهم وارد شد...
دندون هام رو روی هم فشار دادم تا حداقل بتونم ری اکشنی نسبت به این دردی که توی استخون و ماهیچه و رگ هام نشسته بود نشون ندم...
تخت و دور زد و اومد طرفی که صورتم بود، در واقع طرف اصلیه بدنم!
خداروشکر پتو رو روم پهن کرد...
پاهام رو آزاد کردم و مثل بچه ای که یخ زده زیر پتو خودم رو چپوندم...
صدای بوق دستگاه ها از دوباره توجه منو جلب کرد...
که حسی منو از اون صدا دور کرد...
با نوکه انگشتش بینیم رو نوازش کرد؟!
نوازش؟!
اصلا میشه اسمش رو گذاشت نوازش؟!
خندید و گفت:
خودتو نزن به خواب!
خیلی جلوی خودم رو گرفتم که کلا حرف نزنم...
نزدم!
حتی چشمام رو باز نکردم...
دست کرد تو موهام، و موهام رو بهم ریخت!
چرا_
چرا باید همچین کارایی رو بکنه؟!
یعنی حالش خوبه یا دیوونه شده یا شایدم داره منو اشتباه میبینه...
توهم نزده؟!
دیدگاه ها (۱۶)

P²¹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

P²⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط