رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت دوم فصل دوم)
_______________________________
در اتاق باز شد صدای تهیونگ بلد شد
"_میدونم بیداری.... بلد شو
هیچی نگفتم و محکم تر چشمامو به هم فشردم یهو تخت تکون خورد فهمیدم تهیونگ کنارم روی تخته
تیهونگ روم خیمه زد سرشو گذاشت روی سرم که زیر پتو بود
" _بلد شو ببینمت
"_از صبح سرکار بودم الانم که اومدم نمیخوای ببینمت دلم برات تنگ شده
با حرفش زود از سرجام بلد شدم و روی تخت نشستم پتو رو از روی خودم کشیدم و موهامو مرطب کردم به چشماش زل زدم
تهیونگ هم داشت بهم نگاه میکرد
" +از اتاقم برو بیرون....
"_عه....
" +زود باش...... برو دخل اتاق دختر خالت
"_پس بگو چرا قهری
" +برو دیگه میخوام بخوابم
تهیونگ لم داد روی تخت و پتو روی خودش داد با دست به بالشت زد
"_بیا بخواب
عجب آدمی نمیفهمه چی دارم بهش میگم
" +تهیونگ برو بیرون میخوام تنها بخوابم
تهیونگ با چشمای خمار به لبام نگاه کرد بعد گفت
"_شرمندتم ولی نمیشه
هوفی کشیدم و سرمو گذاشتم روی بالشت یکم پتو رو کشیدم و سرمو چرخوندم تا تهیونگ نتونه نگام کنه
پتو. دور خودم کردم و چشمامو بستم یهو دستی دور کمرم حلقه شد
دست تهیونگ بود
" +ولم کن...
تهیونگ به حرفم گوش نداد کشوندم طرف خودش چسبیده بودم به بدنش دستش محکم تر دور کمرم حلقه کرد
چیزی نگفتم و دوباره چشمامو بستم و (سیاهی)
" [پایان فلش بک] "
-----------------------
داشتم فکر میکردم که در محکم به صدا در اومد
"< تق تق تق >"
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم محکم در رو باز کروم بدون مهلت دادن گفتم
"+گفتم غذا......
هنوز حرفم تموم نشد که به روبه روم نگاه کردم تهیونگ با سینه غذا اومد روبه روم بود
_______________________
ببخشید دیر شد ✨💞
یک پارت دیگه آپلود میکنم ❤️🌿
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت دوم فصل دوم)
_______________________________
در اتاق باز شد صدای تهیونگ بلد شد
"_میدونم بیداری.... بلد شو
هیچی نگفتم و محکم تر چشمامو به هم فشردم یهو تخت تکون خورد فهمیدم تهیونگ کنارم روی تخته
تیهونگ روم خیمه زد سرشو گذاشت روی سرم که زیر پتو بود
" _بلد شو ببینمت
"_از صبح سرکار بودم الانم که اومدم نمیخوای ببینمت دلم برات تنگ شده
با حرفش زود از سرجام بلد شدم و روی تخت نشستم پتو رو از روی خودم کشیدم و موهامو مرطب کردم به چشماش زل زدم
تهیونگ هم داشت بهم نگاه میکرد
" +از اتاقم برو بیرون....
"_عه....
" +زود باش...... برو دخل اتاق دختر خالت
"_پس بگو چرا قهری
" +برو دیگه میخوام بخوابم
تهیونگ لم داد روی تخت و پتو روی خودش داد با دست به بالشت زد
"_بیا بخواب
عجب آدمی نمیفهمه چی دارم بهش میگم
" +تهیونگ برو بیرون میخوام تنها بخوابم
تهیونگ با چشمای خمار به لبام نگاه کرد بعد گفت
"_شرمندتم ولی نمیشه
هوفی کشیدم و سرمو گذاشتم روی بالشت یکم پتو رو کشیدم و سرمو چرخوندم تا تهیونگ نتونه نگام کنه
پتو. دور خودم کردم و چشمامو بستم یهو دستی دور کمرم حلقه شد
دست تهیونگ بود
" +ولم کن...
تهیونگ به حرفم گوش نداد کشوندم طرف خودش چسبیده بودم به بدنش دستش محکم تر دور کمرم حلقه کرد
چیزی نگفتم و دوباره چشمامو بستم و (سیاهی)
" [پایان فلش بک] "
-----------------------
داشتم فکر میکردم که در محکم به صدا در اومد
"< تق تق تق >"
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم محکم در رو باز کروم بدون مهلت دادن گفتم
"+گفتم غذا......
هنوز حرفم تموم نشد که به روبه روم نگاه کردم تهیونگ با سینه غذا اومد روبه روم بود
_______________________
ببخشید دیر شد ✨💞
یک پارت دیگه آپلود میکنم ❤️🌿
- ۱.۲k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط